#روایت_دویستوهفتادوهفتم
دیشب یکی از بهترین شبهای این چهلوچند شبِ قرارگاه بود...
شبی که حال و هوایش خیلی فرق داشت...
🔸دمِ غروب، یکی از روحانیون تماس گرفت...
با احترام گفت:
«اگر مزاحم جلساتتان نیستیم، امشب با دو نفر از همکاران چند دقیقه ای وقتتان را بگیریم»
هماهنگ شد...
ولی بچهها خبر نداشتند.
گفتم:
«۲۳:۳۰ بیایید که اوایل جلسه است، و هنوز وارد بحثهای عمیق نشدیم»
ساعت ۲۳ جلسه شروع شد...
چند موضوع کوتاه را مرور کرده بودیم
که در زدند...
سه روحانی وارد شدند... با یک سبد گل!
نه یک گل معمولی...
چندین شاخه گلِ دستسازِ زیبا
ساختهی دستهای کوچک دختران مدرسهای...
گفتند:
«بچهها این گلها را برای تشکر از شما که میدانیم بیصدا زحمت میکشید ساخته اند»
همهچیز همانجا عوض شد...
ارزش آن گلها، فقط به زیباییشان نبود...
به دستهایی بود که آنها را ساخته بودند...
دستهایی کوچک...
اما شبیه همان روزهای جنگ در دهه ۶۰
که بچهها میخواستند سهمی در دفاع از میهن خود داشته باشند و برای رزمندگان نامه مینوشتند ، گل میفرستادند یا با کمک به بزرگترها مربا و کمپوت اماده میکردند!
🔸اما ماجرا به همینجا ختم نشد...
یکی از بچههای قرارگاه
از سادات خوش فکر، که ارتباطات خوبی با جبهه مقاومت دارد
گفت:
«خداّم عتبات عالیات از عراق که مهمان شهرمان در اربعین قائد شهید بودند...
برای تشکر، هدیهای برایمان آوردند»
🟢 تربت
🟢 و چند قطره آب از سرداب حضرت ابالفضل علیهالسلام در یک ظرف کوچک!
گفت:
این تربت فرق دارد...
از عمق ۱۴ متری زمین...در محدوده حرم امام حسین علیهالسلام...»
سکوت عجیبی فضا را فرا گرفت...
درخواست شد قبل از تقسیم هدیه روضهای خوانده شود.
روضه شروع شد...
❇️ آنجا قرار گاه بود اما دل دیگر در آن قرار نداشت !
دلها کنده شد و رفت کربلا...
اشکها آرام سرازیر شد...
و حالِ جمع، چیزی نبود که بشود با کلمه توصیفش کرد...
و چه شبی شد...
شبِ چهلوچهارمِ قرارگاه مردمی جنگ
✍ کاظم درخشان
📍 چهارمحال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادوهشتم
#سروده_بیستوهفت
تقدیم به سردار شهید غلامرضا سلیمانی
در ساحل چشمان ُسرخش بُغض باران داشت
در سینه اش آرامشی از جنس طوفان داشت
آتشفشان در پیش پای صبر او ُافتاد
مردی که در کُنج دلش صد داغِ پنهان داشت
داغ "درختِ طَیّبه" در پیش چشمش بود
مردی که در دل داغ طفلان دبستان داشت
او دید داغ غّزه را غم رو غم انباشت
داغی همانند ُبلندی های جولان داشت
ذکر لبان شرقی اش "والتّین والزّیتون"
ُکنج دلش جغرافیای ُسرخ لبنان داشت
نامش سُلیمانی، بُزرگ اندیش چون سَلمان
در دل غمی اندازه مُلک سلیمان داشت
طرح دلش جغرافیای سبز ایران بود
در لوح جانش نقشه زیبای ایران داشت
بود از غلامان رضا جان، جَلد مشهد بود
مثل کبوتر عزم سلطان خراسان داشت
مثل کبوتر می شد و سمت حرم می رفت
وقت پریدن در دلش شوق فراوان داشت
راز "اَشدّا علی الکُفّار" بود این مرد
خصمِ ستم بود و به راه عشق ایمان داشت
بر روی چشمش داشت شمشیری از ابرویش
در کف کمان آرش و تیری زِ مژگان داشت
لرزید از خشمش تنِ حیفا و تل آویو
اخطار بر صهبونیان از قلب تهران داشت
در پیش رویش لشکری از دیو و شیطان بود
در پشت سر جُرثومه های دیو و شیطان داشت
روی لبش "هَیهات منّ الذّلّه" جاری بود
خون حُسینی در رَگ این مرد جریان داشت
همسنگر سردار دلها بود این سردار
سرتابه پایش عطر و بوی مرد کرمان داشت
عطرش بهاری طرح لبخندش بهاری بود
مردی که با عشقش قراری در زمستان داشت
یک عمر جانش بی قرار از داغ یاران بود
سمت خدا پر زد قراری با شهیدان داشت
مرد مُجاهد در دل میدان به خون غلتید
وقت شهادت جلوه ای از مرد میدان داشت
تسبیح سرخ اشک هایش گرم تسبیحات
روی لبان زخمی اش آیات قرآن داشت
شد در دل میدان شهید و مرد میدان بود
در روز تشییعش شکوهی در خیابان داشت
شاعر میان خیل جمعیّت پُر از تب شد
داغی نشسته بردلش نظمی پریشان داشت
📍زنجان
✍ ناصر دوستی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادونهم
آزمون
همراه یکی از اقوام رفته بودیم تجمع شبانه. آخرهای مراسم بود که نگاهمان به عدهای افتاد که دور یک نفر جمع شده بودند. گویا یک خانم از حال رفته بود. بین جمعیت که بیشترشان خانم بودند، مرد جوانی را دیدم که عید سال گذشته در مسجد جامع سرایان با او آشنا شده بودم. جمعیت دور زن چندان مضطرب به نظر نمی آمدند و برای همین حس کردیم مشکل خاصی نیست.
مراسم ادامه داشت... رسیدیم به دعای فرج آخرهای مراسم. هنوز جمعیت دور آن زن را گرفته بود. با وجودی که دلم میخواست از ماجرا سر درآورم ولی با خودم گفتم احتمالا از اقوام یکی از آنهاست. شاید فامیل همان مرد جوان.
دعا به الغوث الغوث آخرش رسیده بود که شنیدیم میگویند زن اصلا تکان نمیخورد. همراه پسرداییام رفتیم جلو و او که قد بلندتری داشت دستش را روی شانهي مرد گذاشت و پرسید «چی شده؟» مرد که گویا تحت فشار شرایط کمی عصبی شده بود، گفت «یکی دارد اینجا میمیرد، آن وقت ملت دارند شعار میدهند! رها کنید دیگر این میدان را!» هم نگران شدم و هم از حرفش جا خوردم.
چند لحظه بعد در حالی که به خانمی اشاره میکرد ادامه داد: «ایشان هم که نیروی هلال احمر است، اما کاری نمیکند». آن خانم به دفاع از خود پاسخ داد: «ما اینجا نمیتوانیم کاری بکنیم! داوطلبانه آمدهایم و تجهیزات نداریم.»
بیشتر نگران شدم. از جمعیت دور زن بیهوش پرسیدم: «به اورژانس اطلاع دادید؟»
-تماس گرفتیم. اما هنوز نرسیدند... گفتند جمعیت مانع حرکت است.
تازه توانستم تا حدی به مرد جوان حق بدهم. رفتم سراغ بچههای جبههی انقلاب. یکی از مسئولین را دیدم که گرم صحبت بود و جوابم را نمیداد. فایدهای نداشت... باید خودم فکری میکردم. ۱۱۵ را گرفتم: «سلام، از میدان اجتماعات شهید رئیسی تماس میگیرم. یه خانمی از حال رفته و روی زمین افتاده...»
- بله اطلاع داده بودند. الآن همکاران من در حاشیه میدان هستند. ولی نمیدانند آن خانم کجاست!
خانم اپراتور شد واسط من و همکارانش و با کمی بالا پایین کردن آدرس و کمک گرفتن از موقعیت موکبها، توانستم پیدایشان کنم. البته که سفیدی ماشین اورژانس هم راهنمای خوبی بود.
رفتم سراغ راننده و پرستار. داشتم توضیح میدادم برای کار فلان مریض آمدهام که گفت: «بیمار را بیاورید اینجا». با تعجب نگاهش کردم. ادامه داد: «به کمک بچه های هلال احمر!» اضطراب آن لحظات اجازه نمیداد درست فکر کنم. داشتم به سمت موقعیت اولیه برمیگشتم که پسرداییام رسید. او که آرامتر بود با پرستار صحبت کرد و شرایط را توضیح داد. اینکه برانکار لازم است و نداریم! همینطور که پرستار همراه پسرداییام به طرف بیمار میرفتند، به ذهنم رسید که راننده را برای ورود به میدان راهنمایی کنم. هنوز جمعیت داخل میدان زیاد بود و صدای شعار فضای شب را پر کرده بود. به راننده گفتم «آژیرت را روشن کن. کمک میکنم از میدون رد شی.» گفت: «نگران نباش. احتمالا فشارش افتاده. سربازها هم توی خدمت اینجوری میشن». در ذهنم مسیر را چک میکردم. وسط راه رسیدیم به قسمتی که ورود ممنوع بود. ولی نیروهای پلیس متوجه موقعیت شدند و راه را باز کردند. حالا نوبت رد شدن از خان بعدی بود. درب اتوماتیک ورودی میدان تجمعات. پیاده شدم و داشتم فکر میکردم مسئولش را چهطور پیدا کنم که دیدم درب در حال باز شدن است. خوشحال شدم. احساس کردم خدا دارد یکی یکی سنگها را از سر راه برمیدارد. جمعیت را به حاشیهی راه هدایت کردم تا بالاخره راننده توانست در بهترین موقعیت نسبت به مریض پارک کند. کناری ایستادم و نگاه کردم. مریض خیلی جوانتر از تصورم بود. دختری نوجوان با سرِ باز و مانتویی سیاه و بلند. راننده به کمک پرستار رفت. بیمار را سوار برانکار کردند و داخل ماشین فرستادند.
دیگر خیالم راحت شده بود. نقطهی پایان ده دقیقهي پر تپ و تاب گذاشته شد و خندهای با چاشنی اضطراب به لبم نشست.
داشتم در ذهنم به مرور اتفاقات میپرداختم که دوباره نگاهم به مرد جوان افتاد. قصه از آنجا شروع شده بود. پیشش رفتم و گفتم «دیدید حل میشود؟ کافی بود همان اول به جای بحث کمی پیاش را میگرفتید.» حالا او جا خورده بود. تقریبا منکر ماجرا و برخورد نامناسب اولیهاش شد و در حالی که زیر لب غر میزد از ما دور شد...
حالا که همه چیز تمام شده بود به این فکر میکردم که ما آدمها گاهی فقط بحث بیهوده میکنیم و به شرایط موجود غر میزنیم. غافل از اینکه شاید اولین قدم مفید را باید خودمان برداریم! و فرقی نمیکند در چه موقعیتی باشیم؛ نیروی هلال احمر یا پلیس یا فقط یک رهگذر ساده... اصلا شاید همین موقعیتهای کوچک آزمونهای ما باشند
✍ نعمتی نیا
📍 خراسان جنوبی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
522280662786776835_1074589382236880.mp3
زمان:
حجم:
5.2M
#روایت_دویستوهشتاد
#پادپخش_بیستسوم
🎙 یکتا سلیمانی
📍کردستان
✍ فاطمه احمدی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org