آدم میتونه صبح پاشه صبحونشو بخوره، سر کار بره، ورزششو بکنه، با دوستاش وقت بگذرونه، درسشو بخونه، بخنده، بامزه باشه، سفر بره و همچنان یه غم بزرگ ته دلش باشه و نتونه راجبش باکسی حرف بزنه.
مشکلم اینه که؛ میتونم یکی رو با همهی عیبهاش دوست داشته باشم، ولی خودم حس میکنم باید هیچ ایرادی نداشته باشم تا یکی دوستم داشته باشه.
و ناگهان، دیگر برايم مهم نبود،
كه ديده شوم، درک شوم، با من صحبت شود، جواب بيامم را بدهند، دوستم داشته باشند يا نه، دعوت شوم يا درباره ام صحبت كنند؛ حالا همه جا آرام است و من بالاخره خودم را پيدا كردم.