از روز های سخت بی یاری گذشتم
از دل خوشی هایم به ناچاری گذشتم
بی چتر و بی باران و خیس از خاطراتت
از کوچه های سرد تکراری گذشتم
گفتم خدایا حاجت او را روا کن
از آرزوهای خود انگاری گذشتم
تا رازهایم در دلم پنهان بماند
از خیر دلسوزی و دلداری گذشتم
گفتی فدایم میشوی کاری نکردی
از حرفهایت با فدا کاری گذشتم
از چشم هایت از خودت از خاطراتت
آری گذشتم از همه ، آری گذشتم ..
بیخدا بودم و بيهوده دعا میکردم
حیف از آن خانه که بر باد بنا میکردم
عشق میخواست مرا صید کند اما من
برخلاف جهت آب شنا مىكردم
شکوه کردی که چرا با دگران میخندی
غافلی با همه تعریف تو را میکردم
توی بیرحم بریدی و گذشتی از من
من نباید که تو را ساده رها می کردم
با چه رويى پس از اين، داغ صدايت بزنم
من كه يك عمر تو را عشق صدا مى كردم
_سید تقی سیدی
نگاهت ميكنم، خاموش و خاموشي زبان دارد
زبانِ عاشقان، چشم است و چشم، از دل نشان دارد
چه خواهشها در اين خاموشيِ گوياست، نشنيدي؟
تو هم چيزي بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد
بيا تا آنچه از دل ميرسد، بر ديده بنشانيم
زبانبازي به حرف و صوت، معني را زيان دارد
چو هم پرواز خورشيدي مكن از سوختن پروا
كه جفتِ جانِ ما، در باغِ آتش آشيان دارد
الا اي آتشين پيكر، بر آي، از خاك و خاكستر
خوشا آن مرغِ بالاپر، كه بالِ كهكشان دارد
زمان فرسود ديدم، هرچه از عهدِ ازل ديدم
زهي اين عشقِ عاشقكش، كه عهدِ بي زمان دارد
ببين داسِ بلا، اي دل مشو زين داستان غافل
كه دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد
درونها شرحه شرحهست، از دم و داغ جدايي ها
بيا از بانگِ ني بشنو، كه شرحي خون فشان دارد
دهانِ سايه ميبندند و باز از عشوه عشقت
خروشِ جانِ او آوازه در گوشِ جهان دارد