مبهم؛
روز ها با فکر او دیوانهام، شب بیشتر هر دو دلتنگ همیم، امّا من اغلب بیشتر...
روزها با فکر او دیوانهام شب بیشتر
هردو دلتنگ همیم اما من اغلب بیشتر
باد میگوید که او آشفتهگیسو دیدنیست
شانه میگوید که با موی مرتب بیشتر
حرفهایش از نوازشهای او شیرینتر است
از هر انگشتش هنر میریزد از لب بیشتر
پشت لحن سرد خود خورشید پنهان کرده است
عمق هذیان میشود با سوزش تب بیشتر
یک اتاق و لقمهای نان و حضور سبز او
من چه میخواهم مگر از یک مکعب بیشتر؟ :))
معتقد بودم همانندش در دنیا نبود
برخلاف اعتقادم بود،بی همتانبود
جز همان احساس خودبینی که هردو داشتیم
هیچ وجه اشتراکی درمیان ما نبود
با وجود او هیچکس برایم زیبا نبود
باوجود اینکه او آنقدرهم زیبا نبود
بارها گفتم"بگو فکرو ذکر تو کجاست؟"
گفت"باور کن که من بعد از تو تنها میشوم"
اتفاقا درخیابان دیدمش تنها نبود..
ابتدا بسمِ رب آغوشش .
گونھ ها
چشم ها
لبش
گوشش
نقطهۍِ عطفِ جذبهۍ رویش
انعکاسِ شکست ابرویش
سبزهِ اندامِ باغِ زیتون ها
مو پریشانِ بید مجنون ها ؛
تن ، بلنداۍ نخل اهوازۍ
راه رفتن ، خداۍ طنازۍ
شعرِ اعجازِ ناز مۍخوانم ؛
در نگاهش نماز مۍخوانم . . .
ربنا آتنا هوای تَنَش
اهدنا فۍ صراط آمدنَش
کھ بیوفتند به کوچهۍِ ما گذرش
یا بچرخد به سمتِ ما نَظرش
با همان چشم هاۍِ بۍبدلَش
کھ چه جان ها گرفته در قِبَلَش
چشم ها قطره هاۍِ بادامند
چشم هایۍ کھ مست مادامَند
دیده ها را خمار مۍخواهند
همه را بۍقرار مۍخواهند !
مردمانم کھ مست مۍخندند
تا زمانۍ کھ هست مۍخندند
دل اگرچه نیست مۍبندم .
هر قدر که از عشق پریشان شده باشیم
ننگ است اگر از تو پشیمان شده باشیم
از جان و دل خویش گذشتیم به شوقت
تا مایهی تحسین رقیبان شده باشیم
اعجاز تو این است که با این همه آیه
با کفر نگاه تو مسلمان شده باشیم
چون سایه به دنبال تو هستیم شب و روز
هر چند که از چشم تو پنهان شده باشیم
یک عمر شکستیم ولی یاد نداریم
یک لحظه هم از عشق گریزان شده باشیم
ما خانه خرابِ غم عشقیم در این خاک
خاکیتر از آنیم که ویران شده باشیم
ای کاش که ای دوست! بمیریم و نبینیم
بر خوان کسی غیر تو مهمان شده باشیم...
ــ محمدحسن جمشیدی