خود این حکایت هر روز روزگار من است
به غم دچار چنانم که غم دچار من است
نسیم سبز بهاری وزید بر خاکم
اگر خطا نکنم عطر، عطر یار من است
کدام گریه از این سنگ شسته است غبار
کدام لحظهی روشن در انتظار من است
پرید پلک دلم میهمان جانم کیست؟
کدام دسته گل امروز بر مزار من است؟
مرا تحمل دیدار اشکهای تو نیست
فدای آن دل غمگین که داغدار من است
عجیب نیست اگر جان رفته باز آید
مسیح گم شدهام، یوسفم کنار من است
بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوختهام نوبت بهار من است
اگر خطا نکنم عطر، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است؟
تا به دست باد میریزند گیسوها بههم
میخورند از لرزش بسیار ، زانوها بههم
نیست در دنیا پلی از این شگفتانگیزتر
میرسد با یک نخ باریک ، ابروها بههم
چشمها دریا و ابروها دو تا قوی سیاه
اخم کن نزدیکتر باشند این قوها بههم
با خیالش در بغل دارد تو را دیوانهای
هر کجا دیدی گره خوردهست بازوها بههم
میرسد روزی که ما همسنگ یکدیگر شویم
میخورد یک روز قانون ترازوها بههم
عاشقیم اما چرا از هم خجالت میکشیم؟
کاش اصلا دل نمیبستند کمروها بههم :))))))
نمیداند دلِ تنها میانِ جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تُنگی که نامِ دیگرش دریاست
تو از کِی عاشقی؟ این پرسشِ آیینه بود از من
خودش از گریهام فهمید مدتهاست مدتهاست
به جای دیدنِ روی تو در "خود" خیرهایم ای عشق!
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست
من این تکرار را چون سیلیِ امواج بر ساحل
تحمل میکنم هر چند جانکاه است و جانفرساست
در این فکرم که در پایانِ این تکرارِ پی در پی
اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست