نمیداند دلِ تنها میانِ جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تُنگی که نامِ دیگرش دریاست
تو از کِی عاشقی؟ این پرسشِ آیینه بود از من
خودش از گریهام فهمید مدتهاست مدتهاست
به جای دیدنِ روی تو در "خود" خیرهایم ای عشق!
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست
من این تکرار را چون سیلیِ امواج بر ساحل
تحمل میکنم هر چند جانکاه است و جانفرساست
در این فکرم که در پایانِ این تکرارِ پی در پی
اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست
من دوباره تورا پذیرفتم.بارها و بارها. چون فکر میکردم تغییر کرده ای. اما مهم نبود چقدر سعی میکردم، تو همیشه خود واقعی آن را با شکستن قلب من نشان میدادی.