eitaa logo
مبهم؛
1.2هزار دنبال‌کننده
245 عکس
93 ویدیو
0 فایل
آدمی‌شاعرنمیشود‌مگر‌به‌جبر‌اندوه ! - پرسیدند او کیست ؟ گفتم هر آنچه که دارم. - " کپی؟ نداشتیم از این حرفا " جایی برای تخلیه ذهن شما؛ https://abzarek.ir/service-p/msg/4107750
مشاهده در ایتا
دانلود
- پیگیر پریشانیِ ما دیر به دیر است دلتنگ به یک خندهٔ او زود به زودیم
گران افتاده لنگر، کوه درد سینه فرسا را خدا صبری دهد دلهای از جا رفتهٔ ما را به مجنون تنگ شد دشت جنون، از شور سودایم به هم پیچد سر شوریده ام، دامان صحرا را تب گرمی چو شمع داغ آتش طلعتی دارم پر پروانه سازد نبض من، دست مسیحا را به کنعان، چشم پاکی در سراغ خویشتن دارد نمی ماند به کف پیراهن یوسف، زلیخا را دلم را بی قراری در بغل، آرام می گردد گران لنگر کند تمکین من، موج سبکپا را به این شوخی نسوزد هیچکس را اختر طالع که بختم نیل چشم زخم شد، زلف شب آسا را عبث ناصح مرا دست تسلّی می نهد بر دل نیندازد کف از بی طاقتی، شوریده دریا را حزین ، از خامه ات خیزد، سروش وادی ایمن تجلی طور می سازد، نی آتش نواها را! - حزین لاهیجی
دلا بسوز که سوزِ تو کارها بِکُنَد نیازِ نیمْ‌شبی دفعِ صد بلا بِکُنَد عِتابِ یارِ پری‌چهره عاشقانه بکَش که یک کرشمه تلافیِّ صد جفا بکُند ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمتِ جامِ جهان‌نما بکُند طبیبِ عشق مسیحا‌دَم است و مُشفِق، لیک چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکُند؟ تو با خدایِ خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مُدَّعی خدا بکُند ز بختِ خفته ملولم، بُوَد که بیداری به وقتِ فاتحهٔ صبح، یک دعا بکُند؟ بسوخت حافظ و بویی به زلفِ یار نَبُرد مگر دِلالتِ این دولتش صبا بکُند - حافظ
- علاج ِدرد ِمشتاقان طبیب ِعام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم ِمجنون ِشیدا را .
کافراگرعاشق‌شود،‌بی‌پرده‌مؤمن‌می‌شود چیزی‌شبیه‌معجزه‌باعشق‌ممکن‌می‌شود ؛ چشم‌وابروی‌خشن‌ازبسکه‌می‌آیدبه‌تو گاه‌آدم‌عاشق‌نامهربانی‌‌میشود ؛ شبی‌میخواستم‌عکس‌تورابرگردن‌آویزم ولی‌افسوس‌فهمیدم‌طلابرمردجایزنیست ؛
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري داني كه رسيدن هنر گام زمان است آبي كه برآسود زمينش بخورد زود دريا شود آن رود كه پيوسته روان است از روي تو دل كندنم آموخت زمانه اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است دردا و ديغا كه در اين بازي خونين بازيچه ي ايام دل آدميان است اي كوه تو فرياد من امروز شنيدي دردي ست درين سينه كه همزاد جهان است از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند يا رب چقدر فاصله ي دست و زبان است خون مي چكد از ديده در اين كنج صبوري اين صبر كه من مي كنم افشردن جان است از راه مرو سايه كه آن گوهر مقصود گنجي ست كه اندر قدم راهروان است ــ هوشنگ ابتهاج
چیزی را کم دارم؛ شاید امید، شاید فراموشی، شاید یک دوست و شاید خودم را... ــ محمود درویش
ــ مگه دست من بود؟.. ی دفعه اومد.. ی دفعه ای شد.. دل که این حرفا حالیش نیست. دل ک زبون آدمیزاد نمی‌فهمه. دل احمقه.. دل ساده ست. دوست داره هی گول بخوره . عقل لعنتی هم با همه ادعای فهمیدگیش و درایتش هیچی بهش نمیگه. می‌ذاره دل زود باور ، غرق شه تو باتلاق رویا و احساس ! بعد که کار از کار گذشت تازه شروع می‌کنه راه حل منطقی نشون دادن !!... گیرم دل نمی‌فهمه . عقل ک فهمش بالاست چرا از همون اول جلوش رو نمیگیره؟... اصلا عقل لعنتی درک می‌کنه چقدر حال دلم بده ؟.. می‌فهمه.. با نسخه ای ک برای دل زخمیم پیچیده چه زهرماری رو ب خوردش میده؟.. نه نمی‌فهمه. وقتی عقل نمی‌فهمه ، از دل بی منطق چه توقعی میشه داشت ؟
مراقب من باش از من فقط تو مانده ای...
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ با طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟ _سعدی
-
چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب همیشه خانه خراب هوای خویشتنم - صائب تبریزی