تعبیر خوابهای پریشانیام، بیا
دلتنگ بوسهات شده پیشانیام، بیا
وقتی کنار بستر شعرم تو نیستی
تنهاترین ترانهٔ بارانیام، بیا
در پیچوتاب ذهن گرهخوردهام فقط
مشغول فنّ خاطرهدرمانیام، بیا
حالوهوای دفترم از بغض پر شده
در جستجوی خندهٔ پنهانیام، بیا
حرف از ترنج، دست، زلیخای دیگری
از جان برید این دل قربانیام، بیا
تنها دلیل رقص قلمهای بیرمق
یک سطر مانده تا ته ویرانیام، بیا
یک سینه حرف هست، ولی نقطهچین بس است
خاتون دل و دماغ ندارم.... همین بس است
- حامد عسکری
چشمانت دورند ، مثل همیشه نیستند.
حلقهٔ اشک، مردمک چشمت را تصرف کرده است.
عادت ندارم به دوریِ دستانت،
به خالی بودن آغوشم از تنت.
عادت ندارم به نگاهِ سردت.
به پس زدنم با کلماتِ چون تیرِ زهرآگینت.
تیرهایی که بیهوا میزدی، پرنده های لبِ بوم دلت را پر میدادی درآسمان.
همان پرندههایی که من روزها و روزها از فرطِ دلتنگی دانهشان دادم، جمع شدند و شدند جزئی از وجودت، جزئی از من در وجود تو.
مثل همان قلبی که برای من بود و تو غارت کردی، همآن غارتی که پس دادنش مُحال بود.
بگذریم بدونِ مکث، برگردیم به اولِ خط!
" دلم برایت تنگ که نه ، جانم برایت تنگ شده است "
نقطه بدونِ سرخط.
مبهم؛
از سخنچینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم.. - فاضل نظری
سخنچینان شنیدم آشنایت نیستم!
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم!
سیلیِ همصحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخرهام هر قدر بیمهری کنی میایستم
تا نگویی اشکهای شمع از کمطاقتیست
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر میشود
بیسبب خود را شکستم تا ببینم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن میزیستم