میبینمت از دور و زیاد است همین هم
این سوختهدل ساخته با کمتر از این هم
صدبار صدایت زدم اما نشنیدی
یک چشم بگردان به من گوشهنشین هم
عشقی که زمینی نشود فایدهاش چیست؟
ای ماه بینداز نگاهی به زمین هم
گفتی که ز خود بگذر و دیدی که گذشتم
از روح و روان هم، تن و جان هم، دل و دین هم
از پیچ و خم رود گذشتیم و رسیدیم
از چشمهی تردید به دریای یقین هم
ای زاهد اگر منکر عشقی به جهنم !
ما با تو نیاییم به فردوس برین هم
من همیشه بودم، حتی وقتی دلخور بودم، حتی وقتی که حوصلهشو نداشتم، حتی وقتی بریده بودم؛ من همیشه بودم، هیچوقت دلم نیومد پناه آدم بی پناه نباشم، دلم نیومد یهو ببُرم برم، من همیشه بودم واسه اونایی که الان نیستن.
این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
کـه بـــه عشق تو بشر قاری قرآن شده است
مثـل من باغچـه ی خانــه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است!
بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت ، دلم
نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است
بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد
خبـر از آمدنت داشت که پنهان شده است!
عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده ی پنجره ها میله ی زندان شده است
عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است!
عشـق دانشـکده تجربـه ی انسانهاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است
هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
-روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است-
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است!
دنیا مقابل چشمم بی رنگ می شود،
وقتی که دلم برای تو تنگ می شود،
از یک طرف نمی شود تو را ببینم و
از یک طرف بین من و دل جنگ می شود
بغضی گلوی مرا چنگ می زند، عجیب
بغضی که رفته رفته مثل سنگ می شود
باور نمی کنی ولی دردِ ندیدنت...
در سینه ام مثل زخم پلنگ می شود!
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم..
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم!
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد..
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم!
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم؛
نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم!
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش،
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم!
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز؛
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم!
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد..
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم!
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه؛
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم!
سخندانیّ و خوشخوانی نمیورزند در شیراز،
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم!