عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
میشد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشت
اینقدر اگر معطل پرسش نمیشدم
شاید قطار عشق مرا جا نمیگذاشت
دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمیگذاشت
شاید اگر تو نیز به دریا نمیزدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمیگذاشت
گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمیگذاشت
ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمیگذاشت
ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت
من قوى باشم؟
من با حال بد مهمونى رفتم رقصيدم،
شوخى كردم خنديدم، با خانواده مسافرت رفتم و وانمود كردم خوبم، رفیقامو دلداری دادم، کارامو خیلی بهتر از قبل انجام دادم،
من توحال بدم هركارى كه فكرشو كنی انجام دادم، چی ميدونى از من كه ميگی قوى باش؟
كى ميدونه تا اين مرحله از زندگی چند بار مردم و زنده شدم ولى بقيه از من فقط لبخند ديدن.