ــ نظر به چهرهها مکن ، شکستهایم از درون ؛
به سن و حال نیست ، ما به انتها رسیدهایم .
بوسه ام را می گذارم پشت در
قهر کردی، قهر کردم، سر به سر
تو بیا، در را تماماً باز کن
هر چه می خواهی برایم ناز کن
من غرورم را شکستم، داشتی؟
آمدم، حالا تو با من آشتی؟
نه از خندیدنم خندان نه از رنجیدنم غمگین
مرا نادیده میگیرد چه دردی بیشتر از این؟
«خدا عمرت دهد» آهسته این را گفت و ترکم کرد
نفهمیدم که با حرفش دعایم کرد یا نفرین
گمان کن روی آتش چند خرمن پنبه بگذارند
نشد بر داغ عشقش حرفهای دیگران تسکین
تو ای دنیا چه مکر تازهای در چنتهات داری؟
فریبت را نخواهم خورد، بد سیمای خوش تزئین!
نفهمیدم چهها دیدم، نمیدانم چه خواهم دید
تمام زندگی خواب است! خوابی مبهم و سنگین
چه خوب بود که
آدمی میتوانست وقتی
درد و مصیبتی دارد،
ماهها بخوابد و چندین ماه بعد،
آسوده و تازه نفس از خواب برخیزد.
اما هیچکس نمیتواند چنین کاری بکند؛ باید بیدار ماند و درد کشید و
با دردهای خود کنار آمد.
همنـشیـنی با کسـی دلتنـگیام را کم نکــرد
کاش میشد لحظهای از دست تنهایی گریخت
رود روزی از خودش پرسیـد هجـرت تا کجا
بعد شد مـرداب و از بیهـودهپیمایی گریخت
ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل میباختی
- فاضل نظری
گاهی حتی قلم در دست نمی ایستد
گاهی شعر هایم در ردیف و قافیه نمی ایستد
گاهی آدمی خسته تر از آنست که روی پا بایستد
گاهی باید منتظر بود، برسد آنگه که نفس بایستد
- به ذهنم او به خوابم او به بیتم او کلامم او
دریغا خاطر ما نگذرد حتی بقدر لحظهای از او :)!