یه وقتایی هست ، خیلی عادی داری به زندگی ادامه میدی ، اتفاقات همیشگی و روزای تکراری رو پیش رو داری .
اما یهو ممکنه با یه چیز خیلی کوچیک یا حتی یه نشونه یاد خاطرات و آدمایی که دیگه نیستن بیوفتی ، آدمایی که وقتی بودن فکر میکردیم فقط همین ادما وجود دارن ، آدمایی که تو اون مدت به اندازه توانمون براشون صدمون رو گذاشتیم .
و در آخر به خودمون میاییم و میبینیم ساعتها نشستیم و درباره گذشته فکر کردیم و تایم از دستمون در رفته؛ و در نهایت هم حسرت و پشیمونی تموم وجودمون رو پر میکنه.
من به بوسیدن موهای تو پرداخته ام
دین و عمر و شرفم را به لبت باخته ام
گلی از باغچه ی روسری ام را دیروز
روی سرشانه ی پیراهن تو کاشته ام
من زلیخا شده ام پیرهنت را بدرم
دست خود را به حصارِ کمرت بافته ام
دل من لک زده تا کنج لبت بوسه زنم
حسرتی بوده که از کودکی ام داشته ام
قهوی چشم تو خواب از دل دیوانه ربود
خالقت گفته چه مهرو پسری ساخته ام!
عطر گیسوی مرا باد برایــت آورد؟
منکه عطر تن تو از یقه برداشته ام
_فاطمهعمادی
و شب، کاش با تو مهربان باشد؛ با تو که در تنهایی اشک میریزی و خودت به خودت میگویی: «طاقت بیاور، عزیزِ من.»
زحـل
و شب، کاش با تو مهربان باشد؛ با تو که در تنهایی اشک میریزی و خودت به خودت میگویی: «طاقت بیاور، عز
شب هم هیچ وقت مهربان نخواهد بود .
اره ، به ما دروغ گفتن پایان شب سیه سپید نیست واقعا .