داری میری و دلتنگی از این آغوش سر میره
داری میری حواست نیست چقد بوسه هدر میره
صدام از ترس میلرزه گلوم از بغض میسوزه
دلم این روزا آشوبه همش از کوره در میره
دقیقه های آخر رو یکم این پا و اون پا کن
ببین چی به سرم اومد نرو ، وایسا تماشا کن
زدی خاکستری کردی روزای خوب و خوش رنگو
شکستی مثل آیینه منِ محکم تر از سنگو
نوشتن از شب و ماه و گل و رنگین کمون بسه
یه بار عاشق شدیم اونم واسه هفت پشتمون بسه
دلم میخواهَد براٰی کسی رودهدرازی کنم! حرفهاٰی مُفتِ بُنجل بزنم. دلم میخواهد برای کسی از چیزهای بیخودِ حوصلهسربر قصّه سر هم کنم و از روزمرهی بیاهمیتم ساعتها حرف بزنم بدون آنکه توی چشمَش یک حرّافِ بیخاصیت بنظر برسم! دلم میخواهد کسی مشتاقِ اخبار غیرضروری و چرندیاتم باشد. مشتاقِ چیزهای بی سر و تَهی که قطار میکنم و بعدش غش غش یکوری میخَندم. خودم با خودم. دلم میخواهد برای کسی از مکنوناتِ قلبم بگویم. از خُرده چیزهایی که فهمیدنش چندان ارزشی ندارد. میدانی؟ [دلم میخواهد مهمترین حادثهی زندگی کسی باشم؛]بعد او دَستش را پیاله کند زیر چانه و کلماتم را بنوشد و *یکطور نگاهم کند که انگار با همهی مَعمولی بودنم، یک شگفتیام…*
#میم_سادات_هاشمی
حد و مرز تو زندگی خیلی مهمه ، برای عدهای از آدما گاهی ممکنه جوری الویت باشه برای انجام هرکاری ، انتخاب افرادی که تو زندگی جلوی راهشون قرار میگیرن یا حتی ممکنه بعضیا مرزی برای انجام سادهترین کارهای روزمره شون داشته باشن . .
اما این آدما گاهی از همین حد و مرزهایی که خودشون برای خودشون تعیین میکنن بدجور کلافه میشن ، همین آدما گاهی دلشون میخاد آزادانه نفس بکشن ، نگران هیچ چیز توی این زندگی نباشن و به آینده و گذشته فکر نکنن و بیخیال بشن ، حتی شده برای چند ساعت بدون استرس و عذاب وجدان زندگی کنن. .
-یازده خرداد ۴۰۵
آدم یه وقتایی دلش میخاد آزادانه زندگی کنه ، خودش باشه ،هیچ محدودیتی نداشته باشه
، حتی برای یه بار هم که شده توی زندگیش بی حد و مرز بخنده ، گریه کنه ، خوش بگذرونه و هرکاری دلش میگه بدون دلهره انجام بده .
کاش میشد زندگی تا این اندازه زجر آور نبود که برای تک تک کارات گاهی نیاز باشه تمام جوانب رو بسنجی ، کاش منم مثل خیلیا میتونستم برای انجام کاراهام و رفتارهام فقط و فقط خودمو در نظر میگرفتم و دل خودمو . .
_بامدادِبیستُنهم .