کی پارت بعدی رو میگی؟
تو انقدر دیر به دیر میدی که آدم قبلی
هارو یادش میره 😂🤦♀️
_-مهیی-_
🤍✨
یکم دیگه میدم
احتمالا از این به بعد سرم خلوت تره شاید روزی دوتا پارت بدم
ولی بازم قول نمیدم🦦
https://eitaa.com/my_moone/3940
مگه تابستون نی؟
🤍✨
این عکس یا واسه قبله یا رفته خارج از کشور🦦
هنوز مشخص نیست🤷🏻♀
https://eitaa.com/my_moone/3932
خب کیممم🗿
🤍✨
کسی که بدون اجازه از استیکرم استفاده میکنه🦦
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتسوم #پناه +او... اون بابام بود... بعد از این همه سال، بالاخره دی
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتچهارم
#پناه
+ ولی چی بابا؟ چیکار کردی؟
بابا سرش پایین بود. انگار نمیتونست توی چشمهام نگاه کنه. با صدایی که از تهش هزار تا شکست میبارید گفت:
— من... من تورو توی شرط باختم دخترم...
+ انگار یه لحظه همه چی دور سرم چرخید.
یعنی چی منو باختی؟
یعنی چی؟
باورم نمیشد. مغزم قبول نمیکرد چیزی که شنیدم واقعیه. یه دفعه کنترل خودمو از دست دادم و سمتش رفتم، اما قبل از اینکه بهش برسم، عمو حمید جلومو گرفت و منو روی مبل نشوند.
— بابات تورو به من باخته. باید با پسرم ازدواج کنی، دختر... فهمیدی؟ باید!
با حرف عمو، نگاهم ناخودآگاه رفت سمت بابا.
دلم میخواست بگم نه، دلم میخواست بگم اشتباه میکنی، دلم میخواست بگم بابای من این کارو نمیکنه...
ولی ته دلم خوب میدونستم که میتونه.
میدونستم از بابای من هر کاری برمیاد.
اشکام بیاختیار ریختن. هنوزم یه ذره امید داشتم که بابا بگه شوخیه، دروغه، اشتباه شنیدی...
ولی اون فقط ساکت بود.
هیچی نگفت.
+ بابا... بگو دروغه... بگو شوخیه... بگو من بعد از این همه مدت نیومدم که تو بخوای منو شوهر بدی...
— درسته. من این شرطو گذاشتم. چه بخوای چه نخوای باید انجامش بدی.
+ من هرگز همچین کاری نمیکنم.
— میکنی... چون من میگم.
بعد با عصبانیت ادامه داد:
— رو حرف پدرت حرف میزنی؟
از روی مبل بلند شدم و روبهروش وایسادم. اونم بلند شد. عمو حمید هم یه قدم اومد سمتم.
+ چه پدری؟!
تو داری از کدوم پدر حرف میزنی؟
همون که تو بچگی باعث شد آواره بشم؟
همون که هیچوقت کنارم نبود؟
همون که منو به خودش فروخت؟
— سعی نکن نظرم رو عوض کنی.
الانم آدرس خونتو روی این برگه بنویس. فردا شب عموت اینا میان خواستگاری.
+ بابا... من ازت یه چیز خواسته بودم.
گفته بودم سر من و زندگیم شرط نبند... نگفته بودم؟
— منم گفتم مست بودم. کاریه که شده. آدرس رو بده.
+ نمیدم!
یه دفعه نفهمیدم چی شد که فقط یه طرف صورتم آتیش گرفت.
باورم نمیشد...
دستش رو روم بلند کرده بود؟
ولی چرا تعجب کرده بودم؟
از پدری که منو فروخته بود، دیگه چه انتظاری داشتم؟
کولمو برداشتم که از عمارت بیرون بزنم، اما صدای بیرحمش دوباره توی سالن پیچید:
— آدرس رو بنویس... بعد هر قبرستونی که خواستی برو.
دستهام میلرزیدن.
با چشمای پر از اشک، آدرس رو نوشتم و از اون ساختمون لعنتی زدم بیرون.
همهاش اون یه جمله توی سرم میچرخید:
«کاریه که شده»
یه پوزخند تلخ زدم.
یعنی من انقدر براش بیارزش بودم که راحت با من شرط بسته بود؟
یعنی انقدر کوچیک بودم که حتی حاضر نشد جلوی عمو یه کلمه ازم دفاع کنه؟
رد سیلی هنوز روی صورتم میسوخت... انگار دستش هنوزم روش بود.
یعنی من باید با کسی ازدواج کنم که از بچگی فقط دو بار دیدمش؟
پسری که همیشه سرد و مغرور بود...
خدا میدونه حالا چه جور آدمی شده.
همینطور که صورتمو گرفته بودم و به بخت خودم لعنت میفرستادم، سمت ماشین رفتم و سوار شدم.
ستاره با دیدنم...
ادامه دارد...
نویسنده: Roksana🤍
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتچهارم #پناه + ولی چی بابا؟ چیکار کردی؟ بابا سرش پایین بود. انگار نم
یه حسی بهم میگه قراره از باباش متنفر شین!🦦🤷🏻♀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k77m62&btn=ماه.من🌙
قشنگ معلومه پسرعموش حامیمه همونی که تو اتاقش پر گل رز سفید بود🗿😂😂
🤍✨
بعید میدونم🦦
به نقشه های من هیچ اعتمادی نیست😌🤷🏻♀
https://eitaa.com/my_moone/3944
اینجاس که حامیم رو به باباعه میگه از آدم بودن فقط ژستشو داری☺️😂
🤍✨
🤣🤣😅
دلم میخواست از این جمله استفاده کنم ولی حامیم خواننده نیست متاسفانه🦦
شایدم استفاده کردم🗿