عــشــق اجــبــارے❤️🩹
–چه عجب +حمام بودم –از حوله رو موهات مشخصه خب بگو چی شده؟ +بابام –خب +میخواد ازدواج کنم –چی؟ +
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتهشتم
#پناه
+با حرفی که زد زدم زیر خنده
—بابا اه اون پرتقالا رو درست بشور آقا دوماد بدش میاد خب🙄😤
+🤣🤣
–چیه؟
+وایی خدا لعنتت نکنه😂
–من جدیم😐
+مگه آقا داماد داره میاد خواستگاری پرتقالا؟
–نه عزیزم میاد خواستگاری رفیق عقب افتاده من
ولی حداقل از تو خوشش نیومد نباید بگه این که نه قیافه دره نه بلده کار کنه این چه دختریه😌😂
+جیغ زدم و پرتقالا رو سمتش پرت کرد
–بابا عه نکن پول دادم جاشون هوی
+عیش😑
–کل خونه رو گرد گیری و جارو کشیدیم
یه کوچولو هم تغییر دکوراسیون دادهایم که واقعا بهتر شد
دیگه آخرای کارا بود و فقط یکم کار سطحی مونده بود که زنگ خونه زده شد
برگشتم و به پناه نگاه کردم که سمت آیفون رفت و با خونسردی مضخرفی گفت
+محمده😒
–محمد چیه باباته
+بابای من چند سال پیش با مامانم منو ول کرد رفت
–نکن اینجوری پناه🙁
+چشمامو تو حداقه چرخوندم و منتظر موندم بیاد بالا
چند دقیقه بعد دست پر جلوی در ظاهر شد
محمد:سلام دختر قشنگم🙂
+سلام🙄
–سلام عمو جون
محمد:ستاره؟چقدر بزرگ شدی دخترم چقدر خوشگل تر شدی
–مرسی عمو جون به پای دختر شما که نمیرسم😂
محمد:😂😂
حالا بیاین اینا رو ازم بگیرین
–چرا زحمت کشیدید من همه چی خریده بودم
+بزار خرج کنه پولشو تو گور که نمیتونه ببره😏
بابا چشم غره ای بهم رفت و بی توجه به من رو به ستاره گفت
محمد:نه عمو جون اینا برای توی خونهاست ربطی به امشب نداره
–بازم ممنون
+خریدا رو برداشتم و روی اوپن گذاشتم با دیدن کلی تنقلات چشمام برق زد نشستم روی اوپن چند تا ازشون خوردم که ستاره گفت
–کارا تموم شده پاشو برو حمام منم اینارو جمع کنم
+اوم.
حولمو برداشتم و رفتم حمام
وقتی آب گرم به تنم خورد انگار تازه متوجه شدم چه اتفاقاتی داره میوفته و موج عظیمی بغض به گلوم فشار آورد
–پناه که رفت حموم کارای باقی مونده رو انجام دادم و اونایی که نمیتونستم یا قدم نمیرسید عمو کمکم میکرد
سعی کردم باهاش حرف بزنم که اونم فقط یه جمله گفت:
<منم نمیخوام؛
ولی برادرم راضی به جایگزین کردن نیست>
ساعت تقریبا شیش بود که پناه از حموم زد بیرون
چشماش کاملا قرمز بود و مشخص بود گریه کرده
بغلش کردم و گفتم
–فدات شم درست میشه همه چی🙂
اونم بی حوصله سرشو تکون داد و رفت توی اتاقش منم بی حرف رفتم حمام
+رفتم توی اتاقم حتی نمیدونستم دارم چیکار میکنم نشستم پشت میز آرایشی صورتم عین گچ سفید شده بود،چشام کاملا قرمز بود
کاری از دستم بر نمیومد موهامو خشک کردم و رفتم سر کمدم تا به لباس انتخاب کنم
بعد از کلی گشتم یه ست برداشتم و تنم کردم شالشم همینطوری دور گردنم انداختم فعلا
به چهرم نگاه کردم
لبای رنگ پریده
صورت عین گچ
آرایش نکردم
مگه خوشحال بودم؟
همینطوری میرفتم
به ساعت نگاه کردم 19:45 ُ نشون میداد
رفتم توی سالن که بابا با دیدنم سمتم اومد
محمد:این چه سرو وعظیه؟
+چشه؟
محمد:چرا یه چیزی نزدی به صورتت
بی خیال شونه ای بالا انداختم و گفتم:
+نمیخواد همینجوری خوبه
خواستم از کنارش رد بشم که بازومو گرفت
کلافه به سمتش برگشتم
محمد:باشه فهمیدیم حالت خوب نیست حالا برو به چیزی بمـ/ـال به خودت رنگ و رو نداری
+اولا که من مثل دور و رویات نیستم واسه جلب توجه هرکاری بکنم
دوما مثل اینکه خبر نداری ولی من یادت میندازم
دیگه اشکی برام نمونده بود و بعضی نبود که بشکنه پس محکم و شمرده شمرده حرف میزدم
من بخاطر کثافت کاری های جنابعالی دارم تن به این ازدواج میدم
پس اینقدر واسه من نقش پدر خوبُ بازی نکن
محمد:اینقدر رو مخ من نرو میگم برو قبل از اینکه عمود اینا بیان یچیزی بزن از رنگ و رو در بیای؛ بدووو
+جوری حرفشو بلند گفت که چهار چوب خونه لرزید
کلافه به سمت اتاق رفتم و پست میز نشستم حتی با وسایلی که روی میز بود نا آشنا بودم
نمیدونستم چیکار کنم
بعد از چند دقیقه با یه آرایش کم به خودم خیره شدم
که در اتاق زده شد
–پناه؛
اومدن
+همین چند تا کلمه مثل پتک توی سرم خورد
انگار با شنیدن این حرف بیشتر شکستم
سمت در سالن رفتم که یهو...
ادامه دارد....
نویسنده:Roksana🎀
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتهشتم #پناه +با حرفی که زد زدم زیر خنده —بابا اه اون پرتقالا رو درست
کارتون زشته ۱۹ نفر میخونید ولی نظر نمیدید