eitaa logo
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
116 دنبال‌کننده
711 عکس
774 ویدیو
1 فایل
༺In the name off god༻ °عشق اجباری° •فصل اول~درحال پارت گذاری• برای ارتباط: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k77m62&btn=ماه.من🌙
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
00:00 هر شب همین موقع که میشه دل من پیشه توعه❤️‍🩹
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
#عشق‌اجبارے❤️‍🩹 #فصل‌اول_پارت‌یازدهم #حامی می‌خواست حرفی بزنه که سرفه‌های مصلحتی بابا که قشنگ معلوم
❤️‍🩹 +که یهو در باز شد و شروین عین یابو سرشو انداخت پایین و درو باز کرد +هوووو بوفالوو شروین:با ارز پوزش سه ساعته تو اتاقید پاشین بیاین بیرون دیگه –اومدیم +پناه بلند شد و با احتیاط از کنار شروین رد شد و رفت تو سالن رفتم پیشش و کنارش گفتم +شروین فقط از جلو چشمام خفه شو شروین:اوخداا موش بخورتت🥺😂 +برو گمشو🙄 از کنارش رد شدم اونم پشت سرم اومد رفتیم و سر جامون نشستیم که صدای بابام نگاهمون سمتش چرخید حمید:خب پسرم نظرتون چیه؟ +دوربین مخفیه؟چجوری می‌تونه جوری وانمود کنه انگار عاشق همیم و این خواستگاری بخاطر ماست کلافه هوفی کشیدم و گفتم: مگه چاره دیگه ای هم داریم بابام میخواست حرفی بزنه که انگار عمو فهمید این بحث ادامه داشته باشه صد در صد درگیری رخ میده روبه پناه گفت: محمد:دخترم نظر شما چیه +نگاهم سمتش برگشت خنده عصبی کرد و با نگاهی که درد و بغض توش موج میزد گفت: –دست و بالم خیلی بازه؟ عمو بی توجه به حرفش گفت: محمد:پس مبارکه +شروین بلند دست زد که با آرنجم زدم به بازوش که با صدای آخ ساکت شد محمد:دخترم چای رو بیار –پاشدم رفتم آشپز خونه و به ستاره علامت دادم بیاد چایی هارو با کمک هم ریختیم که رو به ستاره گفتم: –ستاره میگم... ستاره:نه! –بابا اه بزار حرف بزنم همون‌طور که سینی چای رو دستم میداد گفت: ستاره:نمیزارم چون خود شما باید چای رو ببری –من از استرس میمیرم نمی‌برم ستاره:پناه چرت نگو –ولم کن اصلا کی میگه باید چایی ببریم می‌خوام کوفت بخورن همونو رفتم سمت سالن و دست به سینه سر جام نشستم ستاره اومد چایی ها رو پخش کرد و بعد کنارم نشست و زیر گوشم غر میزد +دو ساعتی با حرص خوردن مکرر من و پناه گذشت و شروین و اون دختری که کنار پناه بود که تازه فهمیده بودم اسمش ستاره‌ست سعی میکردن آبروی جمعُ حفظ کنن که چندان موفق هم نبودم بابا اینا به انتخاب خودشون مهریه، شیر بها و تاریخ تمام مراسماتو چیدن شروین و ستاره سعی میکردن حواسمون به اونا نباشه و همش سوال می‌پرسیدن که به لطف اونا جمع قابل تحمل تر شده بود ..... بعد از خاستگاری بدون توجه به صدا زدن های مکرر بابا سوار ماشین شدم و شروینُ رسوندم خونش بعد از 45 مین رسیدم خونه به محض اینکه در ورودی رو باز کردم... ادامه دارد.... نویسنده:Roksana🎀
الان حامی و پناه همو دوس دارن؟؟ 🤍✨ از خودشون بپرسین من اطلاعی ندارم🚶🦦😂
استوری های تهران کنسرت✨🦦