عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتدوازده #حامی +که یهو در باز شد و شروین عین یابو سرشو انداخت پایین و د
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتسیزدهم
#حامی
+گوشی رو که باز کردم، نوتیفیکیشن پیامِ بابا وسط صفحه خودنمایی کرد.
شمارهی «پناه» بود.
نوشته بود فردا باید برم دنبالش تا بریم برای خریدِ عقد.
کلافه کتم رو همونطور روی دستهی مبل پرت کردم.
همینطور که سمت حموم میرفتم، با خودم فکر کردم که فقط یه دوش آب سرد میتونه این حجم از فشار و فکر و خیال رو از سرم بشوره و ببره.
#پناه
–قرار شد آخر هفته عقد کنیم.
بدون هیچ برو و بیایی، بدون هیچ جشنی.
فقط قرار بود چند روز بعدِ عقد، یه مهمونیِ خیلی جمعوجور بگیرن که مثلاً عروس جدید رو به فامیل نشون بدن.
بابا اینا که رفتن، با ستاره مشغول جمعوجور کردن استکانهای چای شدم؛ اما راستش، روحم همونجا نبود.
غرق شده بودم توی فکرای بیپایان.
چقدر حیف که آدم مجبور به چیزی باشه که حتی ذرهای توش حق انتخاب نداره.
حامی منو دوست نداره؛ از نگاههاش، از سکوتهاش، این حسِ پسزدن کاملاً مشخصه.
و من؟ منم حسِ مشابهی دارم.
اما این وسط، چه فایده؟ ساعتشمارِ زندگیم روی آخر همین هفته متوقف شده بود.
با تکون خوردنِ دست ستاره جلوی چشمام، از دنیای تاریکِ فکرام پرت شدم بیرون. اومد نزدیکم و دستامو توی دستاش گرفت.
–چند بار صدات زدم پناه! گفتم پیشدستیها رو بدی بشورم، انگار نه انگار...
+تازه متوجه شدم کجام. ستاره وقتی دید دارم به یه نقطه نامعلوم زل میزنم و بیصدا اشک میریزم، دستامو محکمتر گرفت. تو چشمام خیره شد و با صدای لرزونی گفت:
–پناهم... نکن دختر، تو رو خدا نکن.چرا با این چشمهای قشنگت این کارو میکنی؟
بخدا منم دلم خونه، میدونی که کاری از دستم برنمیاد، وگرنه واسهت جون میدادم. مگه نه؟
+با ناباوری دست کشیدم روی صورتم؛ خیسِ خیس بود. اصلاً نفهمیدم کی شروع به گریه کردم. ستاره وقتی بهتِ منو دید، کشیدم تو آغوشش. اون همیشه حکمِ همون مادری رو داشت که من هیچوقت نداشتم؛ گرم و امن.
#گذشته
همهچیز برمیگشت به اون روزهای تلخِ مدرسه.
یادمه کنجِ حیاط، روی آخرین نیمکت، پاهامو بغل کرده بودم و آروم اشک میریختم.
داشتم توی دلم با مامانم دردو دل میکردم و گله داشتم که چرا تنهام گذاشت و منو با خودش نبرد.
همونجا بود که برای اولین بار ستاره رو دیدم؛ دختربچهای که بدون اینکه بشناسمش، اومد کنارم نشست.
–چی شده دخترخانوم؟ چرا گریهت گرفته؟
هقهقم بلندتر شد:
+دلم واسه مامانم تنگ شده...
–خب مامانت کجاست؟
دماغمو بالا کشیدم:
+نمیدونم... رفته.
–رفته تو آسمون؟
+نه... نمیدونم کجاست
–اسمت چیه
+پناه
دستشو جلوم گرفت و گفت:
–منم ستارهام
+با لبخند دستمو توی دستش گذاشتم و فشردم
چند ثانیه بعد ستاره که دید هیچچیزی برای خوردن نداشتم، بیحرف کیکش رو نصف کرد و گذاشت توی دستم.
از صبح هیچی نخورده بودم بابام هیچی واسم نذاشته بود و همینجوری آورده بودم مدرسه...
یکم به کیک تو دستم نگاه کردم و آروم یه تیکه ازش خوردم.
اون روز اون کیکِ ساده، طعمِ زندگی می داد.
از اون روز به بعد، ستاره شد مرهمِ تمامِ دردهای من.
#حال
از فکرِ گذشته که بیرون اومدم، رفتم تو اتاق. بعد از عوض کردن لباسها و پاک کردن آرایشِ روی صورتم، خودمو سپردم به تخت.
اما مگر میشد خوابید؟ ساعت حدود چهار صبح بود و کلافگی مثل خوره داشت روحمو میخورد.
دلم میخواست فقط پنج دقیقه هم که شده، چشمامو ببندم و هیچی نفهمم.
بیاراده بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه.
جعبه داروها رو پیدا کردم و با یه لیوان آب، قرص خوابآور رو خوردم.
خدا رو شکر که نیمساعت بعد، دنیای تاریکِ بیخیالی به سراغم اومد.
....
صبح بود که با صدای زنگ گوشی، چشمام باز شد...
ادامه دارد...
نویسنده:Roksana🤍
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتسیزدهم #حامی +گوشی رو که باز کردم، نوتیفیکیشن پیامِ بابا وسط صفحه خود
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتچهاردهم
#پناه
+صبح بود که با صدای زنگ گوشی،چشمام باز شد...
به صفحه نگاهی انداختم
ناشناس بود پس محل نزاشتم و خوابیدم
بعد از چند بوق صفحه خاموش شد و دوباره زنگ خورد
کلافه آیکن سبزو بالا کشیدم و گوشی رو در گوشم گذاشتم
که صداش توی گوشم پیچید
–الو؟
+بفرمایید🥱
–خواب بودی؟
+با تعجب نگاهی به صفحه انداختم و دوباره گوشی رو در گوشم گذاشتم
+شما؟؟
–حامیَم قرار بود بود بریم خرید مثلا😐
+آها سلام؛
من خوابم میاد بزار بعدا
–پاشو ببینم خوابالو من کل کارای شرکتُ بخاطر شما عقب انداختم
+خب نمینداختی من خوابم میاد
–میام بالا سرتاااا
+خوش اومدی خدافظ
–صبر کن پناه...
#حامی
+صدای مبتدی بوق نشونی از قطع کردنش بود
نگاهی به ساعت انداختم
13:45مگه کلاس نداشت؟
گوشیمو روی صندلی شاگرد پرت کردم و سمت خونشون حرکت کردم
.....
با وجود ترافیک بعد از 40 مین رسیدم دم خونشون
زنگ و زدم که در بی صدا باز شد.
رفتم سمت آسانسور و دکمه طبقه دوم رو زدم...
#پناه
+با حس نفسای گرم یکی روی صورتم از خواب بیدار شدم
بدون اینکه چشمامو باز کنم با دستم هولش دادم اونور تر و زیر لب ناله کنان گفتم:
+برو اونور دارم میخوابم ستارهه😴
–کجا برم من تازه اومدم😂
+با تعجب چشمامو باز کردم و با دیدن چهرهی خندون حامی سه متر پریدم هوا
–مگه جن دیدی چته؟
+حیفه جن تو چجوری اومدی داخل
–نمیگم😌
+مسخره😒
–ستاره خانوم درو باز کرد
+سرمو به معنای تایید تکون دادم و دوباره پتومو روی سرم کشیدم و سرمو روی بالشت کوبوندم
–نخوابیا پاشو ببینم
+ولم کن
–کلافه نفسمو بیرون دادم و دست به کمر پایین تختش ایستادم و گفتم:
–بلند میشی یا نه؟
+نه🦦
–اوکی پس به من چه🤷🏻♂
+دیگه صدای نیومد فکر کردم بی خیال شده که یه دفعه کلی آب روی سرم خالی شد
جیغ بنفشی زدم و سرجام نشستم
که حامی دست به کمر با یه پارچه آب بالا سرم ایستاده بود و داشت از خنده ریسه میرفت
+مگه مریضی😖🔪
–من گفتم بیدار شو به من چه🤷🏻♂
+وایییی آخه چیکار من داری تو
–پارچُ روی پا تختی گذاشتم و دوباره پایین تختش ایستادم و پتوشو با شتاب از روش کشیدم
+بابا اه ولم کننننن
–پاشو باید بریم خرید
+نمیخوام؛ولم کن
خودت برو اصلا
–نکنه میخوای من برم لباس بگیرم واست
+خب نگیر نمیخوام
–چرت و پرت نگو بلند شو دیگه چقدر یه دندهای
+اوفففف باشه بابا
از روی تخت پاشدم و رفتم سمت سرویس و صورتمو شستم تازه نگاهم به خودم و ریختم افتاد
خاک بر سرم یعنی من با آستین کوتاه جلوش بودم😐
وایییییی چرا هواسم نبودددد آخه😫
هوفففففف
با تقه ای که به در خورد از آب شدن بیرون اومدم
–چی شد؟
+تو برو بیرون الان میام
–نمیرم بدو بیا کلی کار داریم
+بابا میگم نمیشه برو بیرون یه لحظه
یه دفعه تن صداش نگران شد
–چی شده؟خوبی؟
+آره خوبم فقط برو بیرون
–اوکی پنج دقیقه وقت داری
+باشه برو
چیزی نگفت و فقط صدای بستن در اومد
آروم کلمو بیرون آوردم و وقتی از خالی بودن اتاق مطمئن شدم اومدم بیرون و سریع از توی کمد یه ست بیرون کشیدم و سریع تنم کردم...
داشتم موهامو شونه میزدم که یهو در باز شد و حامی اومد داخل...
+الوووو؛کجا سرتو میندازی پایین میای
–اتاقه زنمه دلم میخواد
+اتاقه زنمه گگگگ🤓😒(اداشو در اورد)
من زن تو نمیشم
–مگه دست توعه
+نه دست توعه
–اون که بعله
+واییی چقدر پرویی تو؛ برو بیرون اصلا
–نمیرم
+هوففف خدایااا چه گیری افتادیم😤😒
–بدو دیگههه بپوش
+پوشیدم نمیبینی😐
–خب بریم دیگه منتظر چیی؟
+اوکی
+موهامو مرتب کردم پشت سرم گوجه ای بستم یه شال روی موهام انداختم و یه کوچولو تینت و ریمل زدم و تمام...
برگشتم به حامی نگاه کردم که به چهار چوب در تکیه داده بود و با یه لبخند نگاهم میکرد
+چیه؟
–هیچی
بریم؟🙂
+بریم
+با ستاره خداحافظی کردم و رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم
اصلا نمیدونستم داریم کجا میریم
سکوتی توی ماشین حکم فرما بود که هیچ کس حاضر نبود خرابش کنه
–مدتی توی سکوت گذشت که بالاخره پناه دهن باز کرد و گفت:
+هوففف حوصلم سر رفت لااقل یه آهنگ بزار
–پلی لیست من غم توش موج میزنه خودت یه چیزی بزار
زیر چشمی نگاش میکردم که همونطور که سرش توی گوشی بود گفت:
+مگه شکست عشقی خوردی.؟
–زیر لب گفتم:
شاید..کی میدونه
+هوم؟
–هیچی
#حامی
–چند دقیقه ای میشد که توی ترافیک بودیم و به موزیک ملایمی که توی ماشین پخش میشد گوش میدادیم تا بالاخره پناه گفت:
+...
ادامه دارد....
نویسنده:Roksana✨