عــشــق اجــبــارے❤️🩹
🤡🔪💅🏻
بخدا رکسانا اعصابم خورده رفیقم داره زرزر رزیادی میکنه به تیم مورد علاقه ام داره توهین میکنه تو پارت ندی واقعا تیکه تیکه ات میکنم ام بنه فعلا ص.گ تشریف دارم 😍
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
–چی شدی؟ +چی شدم؟یعنی چی؟ –میگم امتحانت چطور بود +آها خوب بود آسون بود ولی شنبه جوابش میاد –بازم
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتبیستم
#پناه
+حوصلهی جر و بحث نداشتم؛ یه قدم رفتم اونورتر که یهو مچ دستمو محکم گرفت.
برگشتم سمتش و بدون معطلی، دستمو از چنگش کشیدم بیرون.
..:ناز نکن دیگه... ازت خوشم اومده.
+برو گمشو تا داد نزنم و همه بریزن سرت.
..:داد بزنی که حراست میریزه اینجا؛ اونوقت پای خودت هم گیره.
بریم یه جای خلوت تر باهم حرف بزنیم!
+یعنی فکر کردی با این تهدیدا حرف گوش میدم؟!
..:فکر نمیکنم دلت بخواد این ترم کلاً بیفتی... پس بیا آرومتر حرف بزنیم.
+میخواستم دهنم رو باز کنم و هر چی فحش تو کتاب هاست نثارش کنم،
ولی وقتی چشمم به نگاههای کنجکاو بقیه افتاد،
برای اینکه دردسر درست نشه،
فقط یه نفس عمیق کشیدم و دنبالش راه افتادم.
+خب؟چی میگی بله؟
..:چه خشن!
+دِ بنال دیگه، چته؟
..:درست حرف بزن، وگرنه زندگیتو سیاه میکنم.
+با خودکار یا مداد؟😒
..:با کف کفشم!
+بپا اگه پاتو بیاری بالا،
خِشتَکِت جر نخوره😏
..:یعنی انرژی زنانه زیر صفر!
+اونم فقط برای اینکه جلوی پسرای هیزی مثل تو کم نیارم.
..:دیگه داشت کلافم میکرد؛
هر چی میگفتم یه جوابی داشت که آب از آب تکون نمیخورد.
خونسردیام رو روی ظاهرم نگه داشتم و گفتم:
..:شمارهت رو بده.
+بیاااا👍🏻🙂
..:ببین رو اعصابم نرو، وگرنه اون روی سگم بالا میاد.
+مگه الان در حالت دیگهای به سر میبرید جناب؟ 😏
+ناگهان دستش رو بالا برد که بزنه توی گوشم.
بیاختیار چشمامو بستم...
چند ثانیه فقط تاریکی و ضربان قلبم بود.
بعد حس کردم سنگینی سایهاش از روی سرم برداشته شد.
آروم چشمامو باز کردم که...
#حامی
چند دقیقهای گیر ترافیک بودم؛ وقتی بالاخره جاده باز شد، سمت دانشگاه پناه حرکت کردم.
توی راه یه سوپری دیدم، زدم کنار و چند تا خوراکی براش خریدم.
حساب کردم و دوباره پشت فرمون نشستم.
روبهروی دانشگاه نگه داشتم و با چشم دنبالش گشتم.
اونطرفتر دیدمش؛ با یه پسره مشغول حرف زدن بود.
معلوم بود اعصابش خورده؛ پسره داشت مزاحمش میشد.
یه لحظه دیدم پسره دستش رو گرفت... همون لحظه خون جلوی چشمامو گرفت.
سرعتی پیاده شدم و سمتش رفتم.
دستش رو بلند کرد که بخواد پناهمو بزنه.
قبل از اینکه دستش بهش برسه، رسیدم و مچش رو توی هوا گرفتم.
#پناه
+حامی یقهی پسره رو گرفته بود و با مشت توی صورتش میزد.
چند ثانیه شُک زده موندم و نتونستم هیچ کاری بکنم.
انگار زمین زیر پام تکون میخورد و من فقط تماشا میکردم.
یهو انگار به خودم اومدم، دویدم سمت حامی و سعی کردم از پسره جداش کنم.
+حامی نکن، توروخدا! بیا اینور!
هولم داد عقب و گفت:
–برو اونور پناه، حرصمو سر تو خالی نکنم.
بیتوجه به حرفش، دوباره سمتش رفتم و توی بازوهاش گیر کردم.
+حامی لطفاً بیا اینور... ولش کننن!
تا حراست رسید و حامی رو از پسره جدا کرد.
چند ثانیه به اون پسره که گوشهی جدول، آش و لاش افتاده بود نگاه کرد؛
بعد بدون ذرهای نرمی، برگشت سمت من.
بهش نگاه کردم...
چشماش کاملاً قرمز بود.
گوشهی لبش پاره شده و خون جاری بود.
رگ گردنش متورم و برجسته شده بود.
همون لحظه یاد بابا افتادم...
اون وقتایی که با مامان دعوا میکرد،
عین همین بود.
ترسناک.
غیرقابل کنترل.
کسی که تو جلوش دیگه نمیدونی چقدر باهاش راحت باشی.
هجوم بغض رو توی گلوم حس کردم.
ولی وقتی حامی با قدمهای بلندش داشت سمتم میومد،
انگار حجم همون بغض لعنتی بیشتر و بیشتر شد.
نزدیکم شد... چند ثانیه مکث کرد.
نمیدونم چی توی چهرم دید که یهو خط اخمش کمرنگتر شد.
ولی بازم ترسناک بود.
مچ دستمو محکم گرفت و سمت ماشین برد.
درِ صندلی شاگرد رو باز کرد و به معنای واقعی کلمه، پرتم کرد توی ماشین.
خودش ماشین رو دور زد،
پشت فرمون نشست،
ماشین رو روشن کرد و از اونجا دور شد.
+سکوتی که توی ماشین بود، واقعاً عذابآور بود.
انگار هر لحظه اکسیژن کمتر میشد و خون به مغزم نمیرسید.
میخواستم چیزی بگم، ولی هیچ کلمهای از گلوم بالا نمیاومد.
حامی که متوجه حالم شده بود، شیشه رو داد پایین؛ ولی حتی برای یه لحظه هم برنگشت که بهم نگاه کنه.
چند ثانیه بعد حس کردم حالم یه کم بهتر شده...
همون لحظه حامی...
ادامه دارد...
نویسنده:Roksana🤍