هدایت شده از 𝐇𝐚𝐦𝐢 𝐍𝐨𝐭𝐞𝐬
عزیزان!خواهش میکنم هرچی پیام درمورد ریست کردن پیج حامیم و چرا پاک کرد پست هاشو و .. همه رو پاک کنید؛
چرا؟چون برای فننما ها سوژه میشه
هعی ادیت میزنن هیتر های حامیم ادیت میزنن هیت میدن.
خواهش پاک کنید هرچی پیامِ درمورد این پیج
فور حساب نکنید خواستم بهتون اصلاع بدم😐
پاکنکنید بزارین بمونه ببینن پیامو!
توی هر چنلی هم که اد هستین فور بدین
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتبیستم #پناه +حوصلهی جر و بحث نداشتم؛ یه قدم رفتم اونورتر که یهو مچ
عالیییی بود ✨
فقط خواستم بگم من اینجوریم یا شما هم هستید ؟
وقتی که رمان رو دارم میخونم تو ذهنم تصویر سازیش میکنم😅🤷♀
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتبیستم #پناه +حوصلهی جر و بحث نداشتم؛ یه قدم رفتم اونورتر که یهو مچ
اگه میشه یه ذره یزید بازی رو کنار بزاری ممنونت میشم🙈💜
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتبیستم #پناه +حوصلهی جر و بحث نداشتم؛ یه قدم رفتم اونورتر که یهو مچ
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتبیستویکم
#پناه
+همون لحظه حامی ماشینو کنار جدول خاموش کرد و
محکم مچ دستم رو گرفت و کشید سمت خودش، با صدایی که شیشههای ماشین میلرزید داد زد:
–من چی بهت گفتم؟!
از بلندی صداش کل تنم لرزید.
انگشتاش دور مچم اونقدر سفت شده بود که حس میکردم استخونام دارن له میشن.
ادامه داد، تند و عصبانی:
–بهت نگفتم نزدیک پسرا نمیشی؟!
نگفتم با هیچ جنس نری همکلام نشی؟! ها؟!
+بغض سنگینی از اول راه توی گلوم بود؛ هر دادِش که بالاتر میرفت، گرهِ گلوی منم سفتتر میشد.
هرچی تلاش کردم قورتش بدم نشد، اشک بیصدا از گوشه چشمم سرازیر شد و روی گونهام نقش بست.
–حرف بزن دیگه! با توام! (داد)
+مـ..من... اون اومد نزدیکم... من کاری نکردم.
–اومد نزدیکت باید چیزی میگفتی! راحت اجازه دادی بهت دست بزنه؟! (داد)
+ناگهان چیزی توی وجودم شکست.
تنم از خشم لرزید.
حق نداشت اینجوری حرف بزنه.
من که از عمد بهش اجازه ندادم...
من که خواستار این نزدیکی نبودم.
صدای خودم هم غافلگیرم کرد، از همهی
فریادهایی که تا حالا ازم شنیده بود بلندتر:
+مگه من خواستم بهم دست بزنه؟!
من خواستم نزدیکم بشه؟!
اگه دست من بود، الان نزدیک تو هم نمیشدم! (داد)
صداش باز بلندتر شد، اونقدر که فکر کردم شیشههای ماشین با هر واژه میخان ترک بردارن:
–تو غلط کردی!
الان تو نخوای هم من میخوام!
چه بخوای چه نخوای، فردا زن من میشی؛
اونوقت میدونم چیکارت کنم! (فریاد زد)
ناگهان انگار جنون بهم دست داد. تمام اون بغض، تمام اون ترس، تمام اون خشم یه جا سرریز شد:
+نمیخواممم! نمیشممم! از همتون متنفرم، عوضیااا! (جیغ)
–ساکت شووو!
صدا به گوشم رسید، ولی ندیدمش.
یه لحظه بعد، آتش روی صورتم زبانه کشید؛ سوختنِ تپندهی سیلی که هنوز نفهمیده بودم از کجا اومد. سرم محکم با شیشه برخورد کرد و دنیا یه ثانیه تار شد.
+دست بلند کرد روی من؟ به چه حقی؟ برای کاری که نکرده بودم؟ برای حرفی که زجرش رو میکشیدم؟
یه سکوت سنگین افتاد. فقط صدای نفسهای بریدهی هر دومون بود. بعد با صدایی که نه داد بود نه فریاد، که سایهای از پشیمونی بود، گفت:
....
–تازه فهمیدم چه غلطی کردم... من چطور به خودم اجازه دادم روش دست بلند کنم...
دستم رو آروم گذاشتم روی دستش و با صدایی لرزان گفتم:
–پناه... من...
حرفم ناتمام موند.
ناگهان انگار سدی توی وجودش شکست؛ شروع کرد به گریه و هق هق، و همزمان مشتاش یکی پس از دیگری به صورتم و سینهم کوبیده شد،
بیوقفه، بیامان.
+نکن...! دست نزن... دست نزن بهم عوضی!
–سعی کردم مچ دستاش رو بگیرم،
آرومش کنم، ولی صداش اونقدر بلند بود که صدای التماس من توی اون هیاهو گم میشد.
+یه لحظه انگار زمان ایستاد.
مچام ناگهان اسیر انگشتاش شد.
تقریباً بلندم کرد و پرتم کرد عقب تر.
تلاش میکردم فاصله بگیرم، دستام رو آزاد کنم،
که شونههام رو محکم گرفت و گفت:
–بشین! بسه، ساکت شووو!
+از صدای فریادش، تمام وجودم منقبض شد. هوای ماشین سنگین بود از اشک و خشم و پشیمونی. گفتم:
+داد نزننن!(بلند)
و اون، با صدایی حتی بلندتر از قبل:
–داد نمیزنممم!
و بعد، سکوت.
هر دو زل زدیم به هم، مثل دو آینهای که از دیدن خودشون وحشت کرده باشن.
انگار خودشم تازه فهمید چقدر بلند حرف میزنه، دستش رو عصبی توی موهاش چنگ کرد و همزمان با روشن کردن ماشین گفت:
–...
ادامه دارد...
نویسنده: Roksana ✨
قشنگم میشه حمایت کنی و بزاری تو کانالت؟ 🙏🏻
https://eitaa.com/114512517/3
🤍✨
حمایت🤍