عــشــق اجــبــارے❤️🩹
همسایه من هر وقت میام فور بدم زدی نفر یا فور نده؛اگر قراره همش نفور باشه عزلتون میکنم و پایان همسایگ
عزیزم رکسانا گوشیش شکسته و نیستش من اسم چنل رو زدم نفور همسایگی یه قوانینی داره شما هم انقدر با لحن تند حرف نزن چون دفعه بعدی قرار نیست انقدر با ادب و محترم باشم عزیزم 😊
عزیزم چند وقته نیستش منم نمیتونم فور بدم خوب اینطوری اصلا نمیشه!
و اینکه اینقدر هم با لحن بد صحبت نکردم عزیزم شما بد خوندی:))
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
عزیزم چند وقته نیستش منم نمیتونم فور بدم خوب اینطوری اصلا نمیشه! و اینکه اینقدر هم با لحن بد صحبت نک
خب چیکاره کنه بیچاره گوشیش شکسته دست خودش نیست که یکم باید درک کنیم من هم دسترسی ندارم که بخوام فور هارو پاک کنم وگرنه اجازه فور دادن میدادم
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتبیستوچهار #پناه +با جملهای که گفت، انگار دنیا برای چند ثانیه از حر
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتبیستوپنجم
#پناه
+انگار سکوتِ بینِ من و حامی،خیلی
طولانی تر از حد معمول شده بود که ستاره دوباره پیش قدم شد:
÷خو بگین دیگه
+چیزی نیست
–همین که این میگه
با گفتن این جمله پناه کوسنی که کنار دستم بودُ برداشت همینطور که می زد توی سر و صورتم گفت:
+این چیه میمون بگو ایشون دهنت عادت کنه
–اووو ببخشید من شخصا از شما عذر میخوام
÷نگران نباش حامی جو...
آقا حامی
تا چند روز دیگه عسلم و خانومم صداش میکنی☺️
+اون کوسنُ بده به مننن
–از لحن عصبیش خندم گرفت و با لحنی که موج های خنده توش بود گفتم:
–کو چیزی نیست همه رو پرت کردی😂
+نخند
–خندمو درجا قورت دادم و گفتم:
–چشم
–پناه میخواست چیزی بگه که همون لحظه گوشیم زنگ خورد
–گوشیمو میدی
+بیا😒😑
–همونطور که خنده رو لبم بود به صفحه خیره شدم
<خیاط>
با دیدن اسم خیاط سریع تماسو وصل کردم و گوشی رو در گوشم گذاشتم
–الو؟
..:الو جناب صالحی؟
–بفرمایید
..:کارای دوخت لباستون تموم شد لطفا تشریف بیارید برای پرو تا دوخت نهایی انجام بشه
–بله چشم
نگاهی به پناه انداختم و در ادامه گفتم:
–تا نیم ساعت دیگه اونجاییم
..:چقدر هم عالی
–پس میبینمتون
..:همچین
تماسو قطع کردم و از روی کاناپه بلند شدم
که پناه و ستاره هم به همراهم بلند شدن
روبه پناه گفتم:
–باید بریم
+کجا؟
–مزون لباس
+چرا؟
–نمیخوای که با لباسای دانشگاهت بیای پای سفره عقد
پناه پشت چشمی نازک کرد که باعث خندم شد
قبل از پناه ستاره با لحنی که ذوق زده بود گفت:
ستاره:وایییی میخواین واسه پناه لباس بگیرین منم میاممم
–باشه بریم
+پس من لباسمو عوض کنم بریم
–من پایین منتظرم
+باشه
–پناه رفت لباسشو عوض کنه و ستاره هم گفت که با پناه میاد پایین
تو اون مدت هم من رفتیم پایین تا ماشینو روشن کنم
به پنج دقیقه نرسید که در ماشین باز شد و پناه و ستاره نشستن
–بریم؟
+بریم
ستاره:با حرف پناه سمت مزون عروس حرکت کردیم
اینقدر ذوق داشتم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم
درسته این عروسی به اجبار بود ولی خب به نظر من میتونستن باهم راه بیان
شاید در آینده حتی خاله هم میشدم🤍
واییی فکر کن یه دختر کوچولو با موهای فر حامی و چشمای رنگی پناه تو خونه راه بره🙂🙃
با فکر کردن به این موضوع هجوم بغض به گلومو احساس کردم
اون دخترک تخسی که از بچگی حتی با اینکه خودش سختی های زیادی میکشید
ولی بازم پشتوانهام بود
داره ازدواج میکنه
توی چند دقیقه تمام خاطراتی که باهم داشتیم برام مرور شد..
شادی،غم،سختی توی تمام مشکلات همه جا پناه بود
و شاید اگر اون نبود منم تا الان دووم نمیآوردم❤️🩹...
ادامه دارد...
نویسنده:Roksana✨
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتبیستوپنجم #پناه +انگار سکوتِ بینِ من و حامی،خیلی طولانی تر از حد م
وایییییی مرسیی🙈
مثل همیشه درجه1 👌🤍🪄
استوری های حامیم✨
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐نفور
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:17
حامی با قدمهای سنگین و محکم نزدیک شد.
بوی تند مشر//وب که از دهان دلارا بلند میشد و لیوان نیمهخالی توی دست لرزون اون، برای حامی کافی بود تا کل ماجرا رو توی یک ثانیه بفهمه.
صورتش سنگی شد از اون آرامشهای قبل از طوفانی که هرکی توی این سالن بود، میدونست یعنی چی.
حامی دستِ قدرتمندش رو گذاشت روی شونهی آرمان و با فشار کمی، اون رو چرخوند سمتِ خودش.
آرمان که انگار برق گرفته بودش، با دیدن چهرهی عصبانی حامی، رنگش پرید.
حامی با صدای آروم، اما خنک و ترسناکی گفت
آرمان... انگار خیلی دلت میخواد با چیزایی که مال منه بازی کنی، نه؟
آرمان سعی کرد خودش رو جمعوجور کنه و با لکنت گفت:
ح... حامی قضیه اونطوری که فکر میکنی نیست، فقط یه تعارف دوستانه بود...
حامی نگاهش رو چرخوند سمت دلارا که داشت به زور خودش رو روی مبل نگه میداشت.
چشمها دلارا نیمهباز بود و یه لبخند خندهدار روی لبش بود.
حامی زیر لب :
تعارف دوستانه؟
یهو بدون اینکه به آرمان فرصت دفاع بده، لیوان رو از دستِ دلارا گرفت و با یه حرکتِ سریع کوبیدش زمین که صدای شکستنش کل سالن رو پر کرد.
حامی به آرمان نزدیکتر شد، جوری که صورتهاشون فقط چند سانت فاصله داشت:
میفهمی چی کار کردی؟ اگه تا سه ثانیه دیگه از جلوی چشمم غیب نشی، قول میدم امشب آخرین باری باشه که این عمارت رو میبینی.
دلارا که حالا سرش داشت گیجتر میرفت، دستش رو دراز کرد و تیشرت حامی رو گرفت.
با صدایِ کشدار و مستگونهاش گفت
حامی این زر زر/و خیلی حرف زد سرم داره میترکه
حامی بلافاصله برگشت و دلارا رو توی بغلش گرفت.
نگاهش رو با نفرت دوخت به آرمان
گمشو بیرون.
آرمان که ترسیده بود، سریع عقبنشینی کرد و لنگلنگان از اونجا دور شد.
چرا گذاشتی بهت چیزی بده؟ مگه نگفتم هیچی نخور؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71