دو سه هفته پیش بود که با یکی از بچهها حرف اربعین و کربلا پیش اومد و داشتیم در موردش حرف میزدیم و مرور خاطره شد، و دقیقا یکی دو روز بعد اون هم خالهم داشت عکسای قدیمی از سفر اربعینشون رو نشونم میداد. و دقیقا هر دوبارش بدجوری قلبم فشرده شد و دلتنگی آوار شد رو سرم. انقدری هوس اون حال و هوا رو کردم که دلم پژمرده شد از دلتنگی...💔🚶🏻♂
تو قلبم، نمیتونه کسی جاتو بگیره
دلِ من، به جز عشق تو رو نمیپذیره
یه عاشق، امام حسینش رو یادش نمیره
کاشکی میشد به بهترین خاطرههام برگردم
الهی به قشنگترین روز و شبام برگردم
دلم میخواد به اولین کرب و بلام برگردم
دلِ من، گرفته کاش یه کم بارون بباره
که بارون، فقط اسم تو رو یادم میاره
حسین جان، چقد اسم قشنگت گریه داره:))
بلانسبت هیچوقت خر نشین که طوری انتخاب واحد کنین که تو یه روز دوتا امتحان بیافته و بگین اشکال نداره میخونم چیزی نیست که
حالا خداروشکر چن روز مونده به امتحان به فکر افتادم و شب امتحان نیست. ولی بازم دیره واسه دوتا درس سنگین و محاسباتی
حالا سر امتحان درونیابی و لاگرانژ و سیمپسون رو تو فولاد، و تیر و ستون و کمانش رو تو محاسبات عددی ننویسم خوبه
حالا جالب اینجاست که از الان برنامه ترم بعد رو طوری چیدم که دقیقا دوباره تو یه روز دوتا امتحان دارم و میگم اشکال نداره چیزی نیست که میخونم:/