زنعموی مامانم خیلی جدی داشت برام زن میگرفت. حتی مامانم هم که اولش زیر بار نمیرفت نظرش عوض شده بود و وسوسه شده بود:/💔
قراره تا دفعه بعدی که برمیگردم حرم، دلتنگ چاییهای شبونهی امام رضایی شم. معتادش شدم:))
دم رفتن که فامیلمون برد مارو برسونه، تو راه یکی از کرامات امام رضای مهربون که واسه خودش اتفاق افتاده بود رو تعریف میکرد. خداحافظی احساسی و بغضی رو برام رقم زد:))
my notes!
https://eitaa.com/my_notes01/8389 چشم حتما کیه که دلش واسه امام رضا تنگ نشه:) واسه من بد نیست اما خب
اینجا گفتم پارانوییدم😂
در اثباتش اینکه من هیچوقت از کلاههای کاپشن و سویشرت و هودی و اینا خوشم نیومد و استفاده نمیکنم. چون حس میکنم اشرافیتم به پشت سرم رو از دست میدم و قدرت شنوایی اطراف و پشتم تضعیف میشه😂🤦🏻♂
امروزم رفته بودم آرایشگاه، چون من موهای بغلا و پشت سرمو بیشتر کوتاه میکنم، از پشت سرم یهو باد خورد پس کلهم. کلاه کاپشنو انداختم، دووم نیاوردم، اولش هی حواسم به اطراف بود، بعدش کلا پا شدم رفتم جایی نشستم که پشتم دیوار باشه و خیالم راحت باشه😂
هدایت شده از ناشناس
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/my_notes01/8438 یکی از باگ های خلقت منم اینه که اگه تو یه اتاق نسبتا تاریک عینکمو بزنم با آدمی که شب کوری داره فرقی ندارم :)
#دایگو