نهالشب بود و من تازه چشمانم را برهم گذاشته بودم، ناگهان با صدای مهیب آسمان بلند شدم. حملهٔ موجها من را از خانهی خویشتن راند، برخورد رعد و برق به دریا خشمش را برانگیخت و سر موجهایش را بلند و بلندتر میساخت تا بتواند ظلمی که در حقش شده بود را به گوش ایزد برساند.
ضربهٔ سختی از رعد خورده بودم هوش از سرم برده بود اما عشقی که به دریا داشتم را فراموش نکرده بودم، عشق مایه ترسم شده ترس از از دست دادن معشوقم. کمی که از ضربهٔ اولیه گذشت به خودم آمدم تنم دو نیم شده بود ولی اکنون زمان این نبود که نگران خودم باشم باید برای نجات دریا تلاش کنم. ساعتها در این میدان جنگ در رفت و آمد بودم گیج و سرگردان در این صحرای آشوب زمان را میگذرانم، فقط مرواریدم را در آغوش گرفته بودم که مبادا آن را از دست دهم، حاصل عشق من و دریا بود برایم بسیار ارزشمند تا پای جانم باید از آن محافظت میکردم.
چند ساعتی گذشت خود را در آغوش شنهای ساحل یافتم، دریای من کجا بود؟ مرواريد من کجا بود؟
بدون آنها من هیچ بودم فقط یک جسم سخت زیر نور آفتاب سوزان من جانم را از دست دادم
دریا؟
آرامشم کجاست بردی،کی پس میدی
اونجا که رهی معیری میگه:
حال زار ما که باید یارِ ما داند نه غیر
خلق میدانند و او تنها نمیداند که چیست!
خوب نیستم آقا جان!
این طرف میرم خیال توئه اون طرف میرم خیال توئه! میخوام موزیک گوش بدم بدون اینکه یادم بیای! میخوام غذا بخورم بدون اینکه طعم شور اشک رو لای دونه های برنج مزه مزه کنم، میخوام بنویسم بدون اینکه قطرات اشک نپاچن رو برگه و دریا بسازن...
نگو تو که همش سرت بالاس چرا خوب نیستی مگه چته؟
آره منم همیشه سرم رو بالا گرفتم که اشکام سرازیر نشن!
میدونی زل زدن به سقف وقتی دو کتری آبِ جوش تو چشمات داری چقدر هنر میخواد؟ نمیدونی...
سال به سال به بغضام حبس میدادم، حالا ببین! من هم متهمم به احتکارِ بغضهام!
یه صورت نمک سود شده از اشک که خندیدن فقط ازش یه مشت چروک میسازه!
مثل یه پلاستیک فریزر که به امید گرم شدن دل به بخاری بست!
چروکیدم از غم، انگار از همون اول به جای مایع آمنیون، من رو توی آب نمک غلتونده باشن!
خوش به حال باد!
گونههایت را لمس میکند و هیچکس از او نمیپرسد که با تو چه نسبتی دارد!
کاش مرا باد میآفریدند تو را برگ درختی خلق میکردند؛ عشقبازیِ برگ و باد را دیدهای؟!
در هم میپیچند و عاشقتر میشوند
روزی به پیر میکده گفتم که: «عمر چیست؟»
چشمی به رویِ هم زد و گفتا که: «هان، گذشت!»