نمیتوانم از چیزی بنویسم. احساساتم در سکوت دردناکی فرو رفته اند. همه ما به یک مرض مشترک دچار شده ایم. حالا چه فرقی میکند که من چه احساسی دارم ؟ من برای بیچارگی هایمان ، برای احساس دردناک مشترکمان دلم آتش گرفته.
روزی تا خرخره عاشق بودم! تا فرق سرم!
منی که حالا حوصلهی دوست داشتن خودم را هم ندارم!
دو تا چایی ریخت، گفت:
بیا بشین اینجا باهم غصه تو رو بخوریم؛
نگفت ناراحت نباش !
نگفت حالا دیگه پیش اومده چیکار میشه کرد
نگفت اینم میگذره ، کلیشه تحویلم نداد.
آدم باید یکیو داشته باشه بشینه باهاش غصه بخوره
از پوچی اشباع شده ام. صفحه ای نازک حائلی بین من و دیوانگیست. شب های جنون واری را پشت سر میگذارم. به بنبست رسیده ام. به خستگی و سر درد و گیجی. ناتوان به خواب میروم. و فردا متاسفانه دوباره چشم باز میکنم. میمیرم و زنده میشوم. پرت میشوم ، شکسته میشوم ، سلاخی میشوم. چگونه دوباره سرپا میشوم ؟ مدام با خودم تکرار میکنم : لعنتی آرام بگیر. آرام بمیر. یکجا باید پایان دهی این زجر کشنده را.