هزارتا حرف قشنگ بلدم بزنم که دست یه نفر رو از باتلاق بگیره بکشه بیرون اما خودم تو همون باتلاق دارم غرق میشم، هزارتا راه بلدم که حال کسی رو خوب کنه اما حال خودم انگار سرجاش نیست، انگار تو هر جمعی میتونم با همه بجوشم اما تنهای تنهای تنها باشم، انگار غریق نجاتیم که تو دریا غرق میشه، اینا ترسناکه، اینا زورم نرسیدنه، مشکل من دنیا و اتفاقای مزخرفش نیستن، مشکل من خودمم که زورم به خودم نمیرسه، اعتمادی که از خودم به بقیه نشون دادم خودم به خودم ندارم، انگار همه جوابها رو بلدم اما همه رو غلط مینویسم، انگار که آدرس درست رو میدونم اما از کوچه اشتباه میرم، به بن بست میرم، میرم که ته خیابون گریهام بگیره، شاکی باشم، انگار همه چشمهها برای خودم خشکیده و راهی برای رفع این تشنگی نمیشناسم، انگار اتفاق خوبی میتونم باشم اما نه برای خودم، نه برای زندگی خودم.
آدمها، یک بار عمیقا عاشق میشوند،
چون فقط یک بار نمیترسند که همه چیز
خود را از دست بدهند اما بعد از همان
یک بار، ترس ها آنقدر عمیق میشوند که
عشق، دیگر دور میایستد
الان همونجاییم که علی یاسینی میگه:
منو برگردون عقب به شبی که اسمتو پرسیدم..
دقیقا همونجا باید خفه میشدم.
شدیدا احساس میکنم که دارم از پرتگاه
میفتم پایین و به زور با دستام یجا رو
گرفتم که نیفتم زندگی هم بالاسرم ایستاده
و داره پاهاشو روی دستام فشار میده.