آدمها، یک بار عمیقا عاشق میشوند،
چون فقط یک بار نمیترسند که همه چیز
خود را از دست بدهند اما بعد از همان
یک بار، ترس ها آنقدر عمیق میشوند که
عشق، دیگر دور میایستد
الان همونجاییم که علی یاسینی میگه:
منو برگردون عقب به شبی که اسمتو پرسیدم..
دقیقا همونجا باید خفه میشدم.
شدیدا احساس میکنم که دارم از پرتگاه
میفتم پایین و به زور با دستام یجا رو
گرفتم که نیفتم زندگی هم بالاسرم ایستاده
و داره پاهاشو روی دستام فشار میده.
کاش یا خیلی خنگتر بودم، یا خیلی باهوشتر.
اگه خنگتر بودم نمی فهمیدم زندگیم داره چی میشه، اگه باهوشتر بودم خودمو نجات میدادم.
الان که معمولیم فقط میتونم بفهمم که دارم به فنا میرم و هیچ کاری نمیتونم بکنم
از طرفی نیاز به حرف زدن دارم، اون هم به مقدار زیاد. چون احساس میکنم هرچقدر تو این شرایط حرف بزنم باز هم کمه و باید صدامو به جایی برسونم. از طرفی دیگه فکر میکنم سکوتم کافیترین چیزیه که میتونم خالقش باشم. یه سکوت فداکارانه یا احمقانه برای شنیده شدن صدای بقیه. یه فریاد درونی شدم. کسی نمیشنوه و این منم که از هجوم صداها، میلرزم و میشکنم