شدیدا احساس میکنم که دارم از پرتگاه
میفتم پایین و به زور با دستام یجا رو
گرفتم که نیفتم زندگی هم بالاسرم ایستاده
و داره پاهاشو روی دستام فشار میده.
کاش یا خیلی خنگتر بودم، یا خیلی باهوشتر.
اگه خنگتر بودم نمی فهمیدم زندگیم داره چی میشه، اگه باهوشتر بودم خودمو نجات میدادم.
الان که معمولیم فقط میتونم بفهمم که دارم به فنا میرم و هیچ کاری نمیتونم بکنم
از طرفی نیاز به حرف زدن دارم، اون هم به مقدار زیاد. چون احساس میکنم هرچقدر تو این شرایط حرف بزنم باز هم کمه و باید صدامو به جایی برسونم. از طرفی دیگه فکر میکنم سکوتم کافیترین چیزیه که میتونم خالقش باشم. یه سکوت فداکارانه یا احمقانه برای شنیده شدن صدای بقیه. یه فریاد درونی شدم. کسی نمیشنوه و این منم که از هجوم صداها، میلرزم و میشکنم
شدیم غرق توی امتداد شب ،
تو انحلال درد
یه احتمال بد
یا انفعال سرد
بودی یه اشتباه سخت ؛
سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد،
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم