eitaa logo
𝔐𝔶 𝑹𝒆𝒅𝒆𝒎𝒑𝒕𝒊𝒐𝒏❁
73 دنبال‌کننده
86 عکس
11 ویدیو
3 فایل
•გამარჯობა• °به دنیای بنده خوش آمدید! به اینجا بپیوندید که شاید رستگاری را باهم یافتیم•
مشاهده در ایتا
دانلود
چنل ماي کوکی به مناسبت رند شدن حمایتی گذاشته:] به این گونه هست که شما این پیام فور میکنید توی چنلتون و بعد لینک چنلتون رو حتما توی ناشناس یا پی وی بنده ارسال میکنید🎀✨ و ما یک پست از چنلتون و به همراه یه ریپ می‌فرستیم چنلمون 🤏🏻 و بنر هاتون یک روز کامل میمونه! شرایط به گونه هست که حتما توی چنل اصلی و ساب جویین باشید حتما حتما توی این چنل هم جویین باشید😭 چک میکنیم اگه جویین نباشید نمیزارمتون:« https://eitaa.com/otsomi_owo ناشناس https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_c7yyirm&btn=ناشناس.ماي.کوکی ایدیم @Mahak78 ظرفیت : 25-30 نفر😭
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از    - Дом Райли   
دل نوشته های یک دلقک صبح روز بعد خبر قتل وحشیانه در مرکز شهر حسابی سر و صدا کرده بود و تیتر روزنامه ها شده بود، پلیس ها با این نوع قتل ها آشنایی کامل داشتند و هیچ امیدی به پیدا کردن قاتل نداشتند. ساعت 6:37 دقیقه فیودور با صدای زنگ تلفن پرید، حلقه های سیاه زیر چشمانش تضاد مشخصی با پوستِ رنگ پریده است داشت. کل خانه را زیر و رو کرد، زنگ گوش خراش تلفن در خانه طنین انداز شده بود اما هرچقدر که خانه را میگشت هیچ اثری از تلفن نبود. یخچال خالی، سرویس بهداشتی، داخل وان، سطل اشغال، زیر تشک تخت و مبل، حتی داخل کفش هایش؛ همه حالا گشت اما چیزی پیدا نکرد. کم کم داشت عقلش را از دست می‌داد، مگر صدای زنگ خوردن تمام میشد؟ "تلفن رو جواب بده~" صدایی گرفته و به زحمت بلند تر از زمزمه در گوشش نجوا کرد، حالت تهوع و عرق سرد دامن گیر او شد؛ سرگیجه و لرز گرفت و به گشتن ادامه داد. 10 دقیقه ای میشد که دنبال تلفن بود تا اینکه ناگهان خشکش زد.. او تلفن خودش را دیروز در فاضلاب انداخت، پس این صدا تلفن کی بود؟ "الو؟ مثل اینکه زبون آدم حالیت نمیشه، چند بار تکرار کنم قرار اد هارو قبول کن، لعنت به عواقبش!" مرد کراوات قرمز از حمام بیرون آمد درحالی که حالا کت او قرمز و کراواتش سیاه و ابریشمی شده. پوست تیره اش حالا خاکستری و لکهٔ های خون خشک شده خون روی بدنش خودنمایی می‌کنند. فرق سرش تا پیشانی اش شکافته شده بود، جای آن چشم های بادامی دو حفره پر از خون بود. جوری با خشم در خانه قدم میزد و با تلفن صحبت میکرد گویا هنوز متوجه حضور فئودور نشده بود. پسر بچه ای آستین فئودور را کشید...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اسپویل دوباره با شروع این پروژه سند مرگ خودمو امضا کردم 🤝 ------
هدایت شده از    - Дом Райли   
دل نوشته های یک دلقک پسر بچه ای با چاقو در سینه اش آستین فئودور را کشید. "آن مرد جدیده؟.." فئودور هیچوقت نفهمید که چرا این پیرم همیشه گریه میکند، آیا اشک هایش خشک نمیشود؟ پسرک همیشه مرموز بود اما از آن هوایی بود که همیشه صورتش را با سیلی سرخ نگه می‌داشت. اما چه باور کنید و چه باور نکنید، فئودور از بین قربانی هایش فقط حرف های پیر بچه را درک میکرد. چه بسا کودکان بیشتر از بزرگسالان میفهمند و درک میکنند. صدای فریاد فئودور بلند شد. "لعنت به هرچی سمه!"* با دستانی لرزان یک مشت قرص را در دهان خود میچپاند و یک لیوان آب را با کلافگی سر میکشد، با پشت دست دهانش را پاک میکند اما سرگیجه اش شدید تر شد و چشمانش سیاهی رفت. رمانی که چشمانش را باز کرد خود را بیهوش کف آشپزخانه پیدا کرد، به سختی نشست و سرش را در میان دستانش گرفت و سعی کرد به سردردش تخفیف دهد. اما کارساز نبود، البته قسمت خوب ماجرا این بود که او دیگر توهم نمی‌زد. یه آرامی بلند شد و درحالی که دفتر و خودکارش در دستش بود تن خسته اش را روی مبل پرتاب کرد. دفترش خاک گرفته بود و بوی بیمارستان میداد، انگار که همین الان از یک مریض ربوده شده بود. دفتر را باز کرد و قلمش را در میان انگشتانش فشرد. « 8 سال و 2 هفته و 4 روز گذشت شاید لازم است هنوز هم بهای زندگی ام را بدهم، نیمه شبی تنها و مرموزی بود، نیمه شبی که تنها در روزگار ما همیشگی است. آن دوران من 25 سال عمر داشتم و هوش و منطق کافی برای کاری که مأمور شده بودم نداشتم، به گونه ای دیگر هنوز خام و نپخته بودم؛ اما ما هیچوقت نمی‌فهمیم که چه زمانی دنیا دیده و پخته شده ایم زیرا همیشه چیزی برای درد کشیدن، درسی برای یاد گرفتن و مجازاتی برای تکرار نکردن وجود دارد. یک سال کامل راجب سازمان ک.ب* تحقیق کردم و خیال میکردم حالا همه چیز را میدانم و هیچ رازی از من پنهان نیست؛ گمان میکنم همه جنبه هارا مطالعه کرده ام و همه فن حریف شده ام، اما زهی خیال باطل...» اشاره به قسمت اول و دوم کشتار بین‌المللی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا