هدایت شده از - Дом Райли
دل نوشته های یک دلقک
صبح روز بعد خبر قتل وحشیانه در مرکز شهر حسابی سر و صدا کرده بود و تیتر روزنامه ها شده بود، پلیس ها با این نوع قتل ها آشنایی کامل داشتند و هیچ امیدی به پیدا کردن قاتل نداشتند.
ساعت 6:37 دقیقه فیودور با صدای زنگ تلفن پرید، حلقه های سیاه زیر چشمانش تضاد مشخصی با پوستِ رنگ پریده است داشت.
کل خانه را زیر و رو کرد، زنگ گوش خراش تلفن در خانه طنین انداز شده بود اما هرچقدر که خانه را میگشت هیچ اثری از تلفن نبود.
یخچال خالی، سرویس بهداشتی، داخل وان، سطل اشغال، زیر تشک تخت و مبل، حتی داخل کفش هایش؛ همه حالا گشت اما چیزی پیدا نکرد.
کم کم داشت عقلش را از دست میداد، مگر صدای زنگ خوردن تمام میشد؟
"تلفن رو جواب بده~"
صدایی گرفته و به زحمت بلند تر از زمزمه در گوشش نجوا کرد، حالت تهوع و عرق سرد دامن گیر او شد؛ سرگیجه و لرز گرفت و به گشتن ادامه داد.
10 دقیقه ای میشد که دنبال تلفن بود تا اینکه ناگهان خشکش زد..
او تلفن خودش را دیروز در فاضلاب انداخت، پس این صدا تلفن کی بود؟
"الو؟ مثل اینکه زبون آدم حالیت نمیشه، چند بار تکرار کنم قرار اد هارو قبول کن، لعنت به عواقبش!"
مرد کراوات قرمز از حمام بیرون آمد درحالی که حالا کت او قرمز و کراواتش سیاه و ابریشمی شده.
پوست تیره اش حالا خاکستری و لکهٔ های خون خشک شده خون روی بدنش خودنمایی میکنند.
فرق سرش تا پیشانی اش شکافته شده بود، جای آن چشم های بادامی دو حفره پر از خون بود.
جوری با خشم در خانه قدم میزد و با تلفن صحبت میکرد گویا هنوز متوجه حضور فئودور نشده بود.
پسر بچه ای آستین فئودور را کشید...
#notesfromaclown