واقعا خستهام.
از قیمتها خستهام، از غم دیماه خستهام، از ویپیانی که به زور میگیره خستهام، از ناامیدی و اضطراب هر روزم خستهام، از لباس هایی که دوسشون ندارم خستهام، از اینکه کاری از دستم برنمیاد خستهام، از اینکه آرزوهام آرزو میمونن خستهام.
رفت روی تخت و خوابید. غمش هم جای دیگری نداشت برود، کنارش دراز کشید و سپس باهم به سقف زل زدند ٌخاطرات همچون واگن های قطار جلوی چشمشان حرکت میکردند!