"تکهکاغذِ دلهره مابینِ دستهایش"
صبح میشود و خداوند با آفتاب حالِ اضطرابم را میپرسد. من انگشتهایم را بهم میپیچم و به نورِ کف اتاق نگاه میکنم. آفتاب به شاخههایِ زاموفیلیا میرسد و من اعتراف میکنم.
اعتراف میکنم که میترسم.
هرچند که او خودش از قبل از همهی ماجرای پایاننامهام خبر داشته. زیاد باهاش صحبت میکردم؛
مانده بود همین مسئلهی ترس و نگرانیام از جلسهی دفاع، که حالا فرصتش پیش آمده. نمیدانست که میترسم. شاید هم میدانست ولی صلاح میدید به خودم بسپاردش؛ بهرحال گمان میکنم صحبت از درد، رنج، نگرانی و غمباد، تنها با او و برای اوست که ارزشش را دارد.
گفتم.
خیلی گفتم.
از دفاع. نگاه اساتید. کنایههای احتمالی. نگاههای اجمالی. گیرهایِ سهپیچِ زیربغلِ ماری. دستهای سردم. بی جربزگی و دستپاچگیام. عدمِ توانایی در عربی صحبت کردنم. پژوهشی که هنوز مانده و کلمهای ازش بینِ سفیدی کاغذ جای ندادهام. قفل شدن زبانم. گونههای گلانداخته و قلبم که جایی کنارِ صندلیِ داور در حالِ بال بال زدن است..
در هر حال او خداست و خدا بندهاش را خوب میشناسد.
همانطور که خداست و امروز
کنارِ آفتاب و عطرِ آرامِ روز،
گفت نترسم و کافیست آدرس، ساعت، تاریخ و روزِ جلسه را برایش رویِ تکه کاغذی بنویسم تا خود را زود کنارم برساند ..
|فاطمه کاشانی|
°
°
@naahiit
_ باز فکر کرد اگر این زن بمیرد..؟!
ناگهان از اعماق جان آرزو کرد کاش
تکه سنگی بود در بیایان، یا درختی، یا پاره ابری.
آرزو کرد کاش
یک صندلی بود. یا یک گنجشک. یا یک جفت کفش.
کاش او نبود. یا زن نبود.
آرزو کرد کاش هیچکس نبود. کاش اصلا هیچ چیز نبود.
تهران در بعدازظهر/ مصطفی مستور
°
°
@naahiit
• سختترین ریاضت انسان چیست؟
دوامِ ایمان به خداوندی که اجابت نمیکند..
2_5278507161742248542.m4a
حجم:
1.8M
برای اون دو دیقه در روز که
دنبال آرامش میگردی ..
°
°
@naahiit
جدی تاحالا چندبار شده وقتی چایی میخوردی
فقط به گرما و طعم و عطرش فکر کنی؟
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
• چهل شبانهروز غم ..
که عدهای به دنبالِ آبی برای گلآلود کردن بودند و
در اعتراضِ به حقِ مردم،
تخم نفاق و دشمنی کاشتند و درو کردند..
چه جوانها که مرگ زودتر از موعد سراغشان را گرفت و
چه مادرها که با حضورِ بیوجودِ بچههاشان،
هرروز خونجگر تر شدند ..
°
°
@naahiit
دعاء الافتتاح.mp3
زمان:
حجم:
14.9M
چه خوب که باز هم برگشتی!
چه قلب پر مهر و
چهرهی گشادهای داری.
چقدر اشک برایت
کنار گذاشته بودم ..
°
°
@naahiit
ما آدمهایی با ریختِ اسقاطی،
وَر آمده و چرک کرده؛
هر جا را هم بگردیم،
باز هم بیخِ یقهی خودت هستیم تا
پرده بپوشانی از خوب نبودنِمان!
°
°
@naahiit
شهید چمران اینطور گفتن که:
انسان گهگاهی فراموش میکند که همیشگی نیست.
و بدبختانه من فقط گهگاهی حواسم هست
که همیشگی نیستم!
°
°
@naahiit