eitaa logo
نَجواےدِلــ³¹³
845 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
4هزار ویدیو
18 فایل
✦‌•|﷽|•✦ میگن‌یہ‌جایی‌هست اگہ‌داغون‌داغونم‌باشی‌ اونجا‌باشی‌آروم‌میشی من‌کہ‌نرفتم‌💔 ولی‌میگن‌کربلاهمچین‌جاییہ:)) شروع خادمی: 1402.8.8 جهت تبادل،نظر و.: @admin_peyvandian کانال محافل و سخنرانی هامون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/949748354Cdcfba51b48
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ 🍁 🍁 ــ ممنون عزیزم. ریحانه با دیدنم ذوق کرد. وقتی دست هایم را طرفش دراز کردم فوری خودش را در آغوشم انداخت. از این که بعداز این مدت هنوز مرا یادش بود خوشحال شدم. محکم به سینه ام فشارش دادم و بارها و بارها بوسیدمش. بازهرا خانم هم روبوسی کردم و حال بچه ها و همسرش را پرسیدم. ــ راحیل جان دلمون برات خیلی تنگ شده بود، دیگه سر نمیزنی بهمون ها. ــ ببخشید، یه کم سرم شلوغ شده، نتونستم، ولی همیشه به یادتون هستم . ــ این بچه بهانه ی تو رو می گیره، به کمیل هم گفتم، مریضی این بچه از دوری توئه، بچم غصه می خوره، تو براش مثل مادر بودی. چند بار به کمیل گفتم زنگ بزنه و بگه تو بیای پیش ریحانه، ولی اون گفت سرت شلوغ شده و وقت نمی کنی. بعد با بغض گفت: –مبارک باشه، انشاالله خوشبخت بشی عزیزم. کمیل الان بهم گفت . سرم را پایین انداختم و تشکر کردم. با همان بغض ادامه داد: –راحیل جان شده هفته ایی یه بار بیا به ریحانه سر بزن تا کم کم ازت ببُره، اینجوری یهویی نتیجش میشه همین مریضی دیگه. بچه همش تب می کنه. از حرفش، از بغضش، ناراحت شدم. بیشتر از همه از خودم دلم گرفت. می خواستم بگویم هفته ایی یک بار میآیم و به پارک میبرمش، ولی با خودم گفتم اول با مادر مشورت کنم، از آرش هم باید اجازه بگیرم. زهرا خانم کلی تعارف کرد تا به خانه شان بروم ولی من قبول نکردم و گفتم: –نیم ساعت ریحانه رو می برم تاب بازی و زود برش می گردونم . ــ پس چند دقیقه صبر کن با رفتن زهرا خانم شروع به بازی با ریحانه کردم. دو دستی می گرفتمش بالا و دوباره به خودم می چسباندمش. او هم خوشش میآمد و با صدای بلند می خندید. چند بار که این کار را کردم چشمم افتاد به پنجره. کمیل پشتش ایستاده بودو نگاهمان می کرد. نگاهش آنقدر غمگین بود که از کارم دست کشیدم. او هم پرده را انداخت و رفت. پس خانه بود. ولی چرا خودش بچه را نیاورد. نکند دلش نمی خواهد بیایم . زهرا خانم با یک کیف دستی کوچیک امدو گفت: ــ شربت عسلش رو ریختم توشیشه اش، اگه اذیتت کرد بده بخوره. یه سویشرت سبک هم براش توی کیف دستی گذاشتم هوا گرمه، ولی دم غروبه، می ترسم یه وقت باد بلند شه، بچه ضعیفه زود مریض میشه، بی زحمت تنش کن. ــ چشم، نگران نباشید. حواسم هست. سعیده داخل ماشین منتظربود و نگاهمان میکرد. سعیده همانطور که ریحانه را تاب می دادگفت : ــبچه چقدر لاغر شده، آخرین عکسی که ازش بهم نشون دادی تپل تربود. از اینجا معلومه که وقتی تو بودی کارت رو درست انجام میدادیا. ــ سعیده نگو که جیگرم کباب میشه، بچه همش مریض بوده دیگه. ــ پس چرا تو بودی مریض نمیشد؟ ــ چرا، اون موقع هم میشد، ولی زود خوب میشد. بالاخره این که بچه رسیدگی می خواد که شکی درش نیست، هیچ کس براش مادر نمیشه. سعیده بغض کرد . ــ راحیل، میگم کاش یه کاری براش بکنیم. چرا آقای معصومی زن نمی گیره؟ ــ نمی دونم، خواهرش قبلنا می گفت چندتا مورد بهش معرفی کرده ولی قبول نمی کنه. ریحانه را بغل کردم و به طرف سرسره ها بردمش و گفتم: 🍁به قلم لیلا فتحی پور🍁 ‌
‌ 🍁 🍁 –ده دقیقه بیشتر وقت نمونده، یه کم سر بخوره بریم. راستی سعیده شاید هفته ایی یه بار بیام ببرمش پارک. سعیده خوشحال شد. –خیلی کار خوبی میکنی، به نظرم بهت عادت کرده، اگه این کارو کنی حالشم بهتر میشه. *آرش* هر چه به مژگان اصرار کردم که او هم به فرودگاه بیاید قبول نکرد، گفت ببرمش خانه ی مادرش، دلش برایشان تنگ شده. "حالا که شوهرش می خواد بیاد یاد مامانش افتاده". بعد از این که کیارش را سوار کردم، گفت که می خواهد به خانه ی خودشان برود. ــ داداش مگه ماشینت رو نمی خوای؟ ــ بگو فردا مژگان بیاره دیگه. با تعجب گفتم : ــ مگه نمی دونی خونه ی مادرشه؟ ــ نه، کی رفت؟ ــ قبل از تو اون رو بردم گذاشتمش اونجا. سرش را تکیه داد به صندلی ماشین و گفت: –عمه اینا هنوز هستن؟ ــ آره، فردا شب میرن. ــ پس بیا یه کاری کنیم، تو بیا خونه ی ما بمون صبح من رو ببرشرکت، منم غروب میام پیش مامان، آخر شبم ماشینم رو برمی دارم میام. ــ باشه، پس بزار به مامان خبر بدم. به خانه که رسیدیم، لباسش را عوض کرد. چمدانش را باز کرد و دو تا نایلون به من دادو گفت: –یکیش مال مامانه یکیشم واسه خودت، یادت نره صبح بزاری تو ماشینت ببری خونه. نگاهی به محتویات نایلونی که به من داده بود انداختم و بسته را بیرون آوردم، یک ادکلن برند بود. ــ داداش دستت درد نکنه، چرا اینقدر خودت رو انداختی به زحمت. همانطور که دوتا نایلون دیگر را جابه جا می کرد گفت: –قابلی نداشت. بعد زیر لب زمزمه کرد: اینارم واسه مژگان خریدم . یاد راحیل افتادم که توقع سوغاتی از کیارش داشت. ولی انگار خبری نبود. "با خودم گفتم فردا میرم جفت همین ادکلن، زنونه اش رو براش می خرم بابت سوغاتی بهش میدم". روی تخت تک نفره ی اتاق که دراز کشیدم. احساس دل تنگی آزارم میداد. گوشی ام را برداشتم و به راحیل پیام دادم. ولی هر چه منتظر ماندم جوابی نیامد. حتما با دختر خاله اش سرگرم است و حواسش به گوشی اش نیست. اخلاق راحیل برایم جالب بود. وقتی با من بود تمام حواسش پیشم بود ولی وقتی دور از هم هستیم می تواند به کارش برسد و به من فکر نکند. چقدر توقع زیادیه که دلم می خواهد نبود من او را هم مثل من آزار بدهد...شایدهم آزار میداد، شایدهم هر لحظه به من فکر می کرد ولی بروز نمی داد. راحیل برایم با تمام دنیا فرق می کرد. این فکر که نکند برایم زیادی باشد و از دستش بدهم، تنها فکری بودکه شیرینی وجود راحیل را در کنارم زهر می کرد. سعی کردم برای یک شب هم که شده مثل او باشم و به چیزی جز خواب فکر نکنم. صبح که می خواستم کیارش را برسانم، مسئله ی سفرشمال را گفتم. او هم گفت که این هفته خیلی کار دارد، ولی هفته ی دیگر می توانیم برویم. 🍁به قلم لیلا فتحی پور🍁 ‌
دنیا را یک‌بار نگاه کن آخرت را چندین بار، و صاحب‌خانه را همیشه.. میرزا اسماعیل دولابی
گُمان‌میڪنیم‌‎حجاب براۍاین‌است‌ڪه‌شناخته‌نشویم اماقرآن‌میفرماید : حجاب‌رارعایت‌ڪنیدتاشناخته‌بشوید به‌چه‌چیزۍ!؟ به‌‎تقواو‎عفت✨
20.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونجا که |نظامی| میگه: مرا تا دل بُوَد ، دلبر تو باشی ...♥️ @nagvaydel313
«ببخش آن گناهانی که.. اشتیاق ما را به اباعبدالله   کم میکند،‌آن معصیت هایی که مارا تامرزِ خداحافظی با حسین می برد»💔 @nagvaydel313
- یـه‌حـرم‌داره‌اربـابُ؛یـه‌جهانـه‌گرفتـارش:)
تسبیحات‌‌حضرت‌‌زھرا.س. روبدون‌ِ تسبیح‌‌بگید..! با‌بند‌بندھای‌ِ‌انگشت‌‌که‌بگی‌ روز‌قیامت‌‌همینا‌به‌‌حرف‌‌میان‌ شھادت‌میدن‌که‌‌باهاشون‌ذکرگفتی...! _
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رفیقی‌میگفت: شھید‌،شھید‌می‌شود.. مامُرده‌ها‌هم‌خواهیم‌مُرد هـرآنطورکه‌زندگی‌کنیم‌هم‌آنطور‌می‌رویم.. ⁩⁩✨🌱!' @nagvaydel313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بی‌هیچ‌سوالی‌وجوابی‌بغلم‌ڪن ... خسته‌ترازآنم‌که‌بگویم‌به‌چه‌علت💔🥲 💚
آقاۍامام‌رضا،عادت‌شماست!! "بازکردن‌آغوش‌برای‌تمامِ‌قلب‌هاۍبۍپناه‌که‌به‌شما‌ پناه‌آوردن"((: