🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋
#رمان_مدافع_عشق
#قسمت49
#رمان
_ این تسبیح برام خیلی عزیزه.....
ولی ... الان دوست دارم بدمش بشما...
خبر خوب رو شما بمن دادی..خداخیرتون بده!
او هم تسبیح را برمیدارد و روی چشمهایش میمالد
_ خیر رو فعال خدا به تو داده جوون!دعا کن!
خوشحال عقب عقب می ایی
_ این چه حرفیه ما محتاجیم
چادرم را میگیری و ادامه میدهی
_ حاجی امری نیس؟
بلند میشود ودست راستش را بالا می اورد
_ نه پسر! برو یاعلی
لبخند عمیقت را دوست دارم...
چادرم را میکشی و به صحن میرویم.همان لحظه مینشینی و پیشانی ات را روی زمین میگذاری.
چقدر حالت بوی خدا میدهد...
***
ماشین خیابان را دور میزند و به سمت راه آهن حرکت میکند.
چادرم را روی صورتم میکشم و پشت سرم را نگاه میکنم و از شیشه عقب به گنبد خیره میشوم...
چقدر زود گذشت! حقا که بهشت جای عجیبی نیست! همینجاست...
میدانی اقا؟ دلم برایت تنگ میشود...
خیلی زود!... نمیدانم چرا به دلم افتاده بار بعدی تنها می ایم تنها!...
کاش میشد نرفت... هنوز نرفته دلم برایت می تپد رضا ع
بغض چنگ به گلویم میندازد...
#خداحافظ_رفیق...
اشک از کنار چشمم روی چادرم میچکد...
نگاهت میکنم پیشانی ات را به شیشه چسبانده ای و به خیابان نگاه میکنی
میدانم هم خوشحالی هم ناراحت...
خوشحال بخاطر جواز رفتنت...
ناراحت بخاطر دو چیز...
اینکه مثل من هنوز نرفته دلت برای مشهد پرمیزند
و دوم اینکه نمیدانی چطور به خانواده بگویـی که میخواهی بروی... میترسی نکند پدرت زیر قول و قرارش بزند
دستم را روی دستت میگذارمو فشار میدهم. میخواهم دلگرمی ات باشم...
_ علی؟...
_ جان؟...
_ بسپار بخدا
لبخند میزنی ودستم را میگیری
زمان حرکت غروب بود و ما دقیقا لحظه حرکت قطار رســیدیم. تو با عجله ســاک را دنبال خود میکشــیدی و من هم پشــت ســرت تقریبا
میدویدم..
بلیط ها را نشان میدهی و میخندی
_ بدو ریحانه جا میمونیما
تا رسیدن به قطار و سوار شدن مدام مرا میترساندی که الان جا میمونیم...
واگن اتوبوسی بود و من مثل بچه ها گـفتم حتمن باید کنار پنجره بشینم. تو هم کنار امدی و من روی صندلی ولو شدم .
لبخند میزنی و کنارم مینشینی