🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋
#رمان_مدافع_عشق
#قسمت70
#رمان
_میشه سریع بگید...
سرش را پایین میندازد. با انگشتان دستش بازی میکند... یک لحظه نگاهم میکند..."خدایا چرا گریه میکنه"...
لبهایش بهم میخورد!...چند جمله را بهم قطار میکندکه فقط همین را میشنوم...
_... امروز#خبرر رسید#علی...#شهید...
و کلمه اخرش را خودم میگویم
_شد!
تمام بدنم یخ میزند. سـرم یج و مقابل چشـم هایم سـیاهی میرود. برای حفظ تعادل به کابینتها تکیه میدهم. احساس میکنم چیزی در
وجودم مرد!
نگاه اخرت!... جمله ی بی جوابت...
پـاهـایم تـاب نمی اورد. روی زمین میفتم... میخنـدمو بعـدمثـل دیوانـه هـا خیره میشـــــوم بـه نقطـه ای دور... ودوبـاره میخنـدم... چیزی
نمیفهمم...
"دروغ میگه!!...تو برمیگردی!!...مگ من چندوقت....چندوقت...تورو داشتمت".. گفته بودی منتظریک خبرباشم...
زیرلب با عجز میگویم
_خیلی بدی...خیلی!
***
فضای سنگین و صدای گریه های بلند خواهرها و مادرت...
و نوای جگرسوزی که مدام در قلبم میپیچد.. !
✷این گل را به رسم هدیه
تقدیم نگاهت کردیم
حاشا اینکه از راه تو
حتی لحظه ای بر ردیم..✷
#یازینب...
چه عجیب که خرد شدم از رفتنت..
اما احساس غرور میکنم ازینکه همسرمن انتخاب شده بود!
جمعیت صلوات بلندی میفرستدودوستانت یک به یک واردمیشوند...
همگی سربه زیراشک میریزند..
نفراتی که اخرازهمه پشت سر شان می
ایند... تورا روی شانه میکشند.
"دل دل میکنم علی !!دلم برای دیدن صورتت تنگ شده!" تورا برای من می اورند!
در تابوتی که پرچم پرافتخار سه رنگ رویش را
پوشانده. تاج گلی که دور تادور ش بسته شده ارام رفته ای. اهسته تورا مقابلمان می گذارند. میگویند خانواده اش... محارمش
نزدیک بیایند!
زیربازوهای زهراخانوم را زینب و فاطمه رفته اند. حسین اقا شوکه بی صدا اشک میریزد. علی اصغررا نیاوردند... سجاد زودترازهمه
ما بالای سرت امده... از گوشه ای میشنوم.
_برادرش روشوباز کنه!
به طبعیت دنبالشان می ایم... نزدیکتو!
قابی که عکس سیاه و سفیدت در
ان خودنمایـی میکندمی اورند
و بالای سرت میگذارند. نگاهت سمت من است! پراز لبخند!
نمیفهمم چه میشود....
فقط نوا تمام ذهنم رادردست رفته و نگاه بی تابم خیره است به تابوت تو! میخواهم فریادبزنم خب باز کنید... مگه نمیبینید دارم دق میکنم!
پاهایم را روزی زمین میکشم و میرومکنار سجاد می ایستم. نگاه های عجیب اطرافیان
ازارممیدهد...
چیزی نشده که!! فقط...
فقط تمام زندگیم رفته....
چیزی نشده...
فقط هستی من اینجا خوابیده...
مردی که براش جنگیدم...
چیزی نیست..
من خوبم!
فقط دیگه نفس نمیکشم!
هم راز وهمسفرمن...
علی من...!
علی...
سجادکه کنارم زمزمه میکند
_ ر
گریه کن زن داداش... تو خودت نریز..
گریه کنم؟ چرا!!؟... بعداز بیست روز قراره ببینمش...
سرم گیج میرود. بی اراده تکانی میخورم که سجادبا احتیاط چادرم را میگیردو کمک میکندتا بنشینم...
درست بالای سرتو!
کـف دستم را روی تابوت میکشم....
خم میشوم سمت جایـی که میدانم صورتت قراردارد..
_علی؟...
لبهامرو روی همون قسمت میزارم...
چشمهایم را میبندم
_عزیزریحانه...؟دلم برات تنگ شده بود!
سجادکنارم میشیند
_زن داداش اجازه بده...
سرم را کنار میکشم.دستش را که دراز میکندتا پارچه را کنار بزند. التماس میکنم
_بزاریدمن اینکارو کنم...
سجاد نگاهش را میگرداندتا اجازه بالاسری ها را ببیند... اجازه دادند!!
مادرت
انقدر بی تاب است که گمان نمیرود بخواهداینکار را بکند... زینب و فاطمههم سعی میکننداو را
ارام کنند.. خون در رگ هایم
منجمد میشود. لحظه ی دیدار...
پایان دلتنگی ها ...
دستهایم میلرزد... گوشه پرچم را میگیرمو
اهسته کنار میزنم.
نگاهم که به چهره ات می افتد. زمان می ایستد...
دورت کـفن پیچیده اند..
سرت بین انبوهی پارچه سفیدو پنبهاست...
پنبه های کنار گونه و زیر گلویت هاله سرخ به خود رفته...
ته ریشی که من با
ان هفتادو پنج روز زندگی کردم تقریبا کامل سوخته...
لبهایت ترک خورده و موهایت هنوز کمی گرد خاکرویش مانده.
دست راستم رادراز میکندو با سرانگشتانم اهسته روی لب هایت را لمس میکنم...