اتفاقا توی این اوضاع خبرهای (نسبتا) خوب هم دارم.
فقط یکم زمان میخوام تا رونمایی کنم🤝
شیشه لکه دار را پایین میکشد و سرش را به لبه اش تکیه میدهد. چند تار مو از کنار روسری کج شده اش بیرون زده.
_ میدونی چند وقته آسمون رو تماشا نکردم؟
صدای زمزمه موتور ماشین تنها چیزی ست که بجز صدای گرفته اش میشنوم.
_ وقتی خونه مادربزرگ بودیم همیشه به آسمون نگاه میکردم. پیچ و خم ابرا رو بلد بودم ولی حالا خیلی وقته بهش نگاه نکردم.
صدای کشیده شدن لاستیک ها بر آسفالت سیاه و خشک میانمان میپرد و او بدون آنکه به سکوتم واکنش نشان دهد ادامه میدهد:«اگه برگردیم اونجا قول میدم یه زیر انداز وسط حیاط یا روی تپه پهن کنم و یه دل سیر آسمون رو نگاه کنم. به صدای نسیم گوش بدم.... راستی...»
سرش را داخل می آورد و با احتیاط میپرسد:«یادمون رفت بریم داروخونه؟»
لعنتی.
#بسیار_آزاد
من که میدونم کسی حرفی برای زدن نداره و من هم چیزی برای نوشتن ندارم توی این زندگی شلوغ.
ولی خوشحال میشم اگه با هم حرف بزنیم. شاید بتونید مجبورم کنید چیزی بنویسم.
https://abzarek.ir/service-p/msg/2512129
بنظرم نوشتن هیچوقت نمیتونه از دست کسی بره که عاشقشه یا بهش معتاده. اگه تو هم توی این احساس خالی بودن با من شریکی بیا اینجوری بهش نگاه کنیم که قرار نیست تا ابد اینجوری بمونه.
ولی درمورد ترسیدن از نوشتن که یه چیز شخصیه واقعا نمیدونم چی بگم. برای کسی که کل زندگیش رو برای نوشتن ریسک کرده به این نتیجه رسیدم زیادی دوست نداشتنی، نشنیدنی و معمولی ام.
چیزهایی که یه نویسنده نباید باشه.
بچه که بودم بابام برام تعریف میکرد که پیامبر بعضی اوقات از ناراحتی نزدیک بوده بمیره. ناراحتی برای مردم که حقیقت رو نمیدیدن حتی وقتی جلوی چشماشون بوده. حتی وقتی ماه نصف میشده. حتی وقتی قرآن به گوششون میرسیده.
خدا هم اونجا به پیامبر دلداری میداده.
وقتی بابام اینا رو میگفت باور نمیکردم و خب. حالا اون سیاهچاله وحشتناک رو (که قطعا به پای درد پیامبر نمیرسه) وسط سینه ام حس میکنم.
دردناکه.
ناراحت کننده است.
هدایت شده از 🇵🇸Season2
بگذارید آسمان صدایتان را بشنود. بگذارید ابرهای زمستان پژواک نام خدا را در آغوش بگیرد. بگذارید افلاک بدانند که هرچند قرآن از فریب افراسیاب های بیگانه آتش بگیرد آیاتش بیشتر بر دل مردم این خاک حک میشود.
بگذارید صدایتان را خدا بشنود.
خدا بزرگتر است.
بزرگتر از دردها و دشمن ها.
خدا بزرگتر است.