eitaa logo
[نهـان‌رویــا]
106 دنبال‌کننده
124 عکس
48 ویدیو
4 فایل
حقیقتا هرچیزی که می‌بینید، حاصل ایده‌ای نصف شبی و عجیبه برای نوشتن. برای به حرکت در آوردن قلم و راکد نذاشتن مغز خسته و روح درمونده توی این روزها. همین. https://daigo.ir/secret/8357172671
مشاهده در ایتا
دانلود
اتفاقا توی این اوضاع خبرهای (نسبتا) خوب هم دارم. فقط یکم زمان می‌خوام تا رونمایی کنم🤝
شیشه لکه دار را پایین می‌کشد و سرش را به لبه اش تکیه می‌دهد. چند تار مو از کنار روسری کج شده اش بیرون زده. _ می‌دونی چند وقته آسمون رو تماشا نکردم؟ صدای زمزمه موتور ماشین تنها چیزی ست که بجز صدای گرفته اش می‌شنوم. _ وقتی خونه مادربزرگ بودیم همیشه به آسمون نگاه می‌کردم. پیچ و خم ابرا رو بلد بودم ولی حالا خیلی وقته بهش نگاه نکردم. صدای کشیده شدن لاستیک ها بر آسفالت سیاه و خشک میانمان می‌پرد و او بدون آنکه به سکوتم واکنش نشان دهد ادامه میدهد:«اگه برگردیم اونجا قول میدم یه زیر انداز وسط حیاط یا روی تپه پهن کنم و یه دل سیر آسمون رو نگاه کنم. به صدای نسیم گوش بدم.... راستی...» سرش را داخل می آورد و با احتیاط می‌پرسد:«یادمون رفت بریم داروخونه؟» لعنتی.
من که میدونم کسی حرفی برای زدن نداره و من هم چیزی برای نوشتن ندارم توی این زندگی شلوغ. ولی خوشحال میشم اگه با هم حرف بزنیم. شاید بتونید مجبورم کنید چیزی بنویسم. https://abzarek.ir/service-p/msg/2512129
بنظرم نوشتن هیچوقت نمیتونه از دست کسی بره که عاشقشه یا بهش معتاده. اگه تو هم توی این احساس خالی بودن با من شریکی بیا اینجوری بهش نگاه کنیم که قرار نیست تا ابد اینجوری بمونه. ولی درمورد ترسیدن از نوشتن که یه چیز شخصیه واقعا نمیدونم چی بگم. برای کسی که کل زندگیش رو برای نوشتن ریسک کرده به این نتیجه رسیدم زیادی دوست نداشتنی، نشنیدنی و معمولی ام. چیزهایی که یه نویسنده نباید باشه.
ننوشتنم اونقدرا تقصیر کنکور نیست. زندگی کردن بیشتر برام فرساینده و ناامید کننده است متاسفانه.
دلایل ماشاالله که زیاده ولی یکی شون اینه که ناتوانم برای اشاعه حقیقت. هر تلاشم برای شنیدن شدن مذبوحانه و متعصبانه تلقی میشه. * یه گوشه تصویر هم معاونمون اصرار داره مجری و خبرنگار بشم و زیرپوستی چندبار گفته بهتره دور نویسندگی رو خط بکشم👍
باید بگم که..... نوشتم. زیاد نیست ولی یه رمان جدید شروع کردم. تریلر روانشناختی/علمی تخیلی و... ولی چون هنوز چیدمان داستانش تموم نشده و دو تا بخش بیشتر نداره فعلا باید سر در بیارم باهاش چی‌کار کنم.
🌝🌝
بچه که بودم بابام برام تعریف میکرد که پیامبر بعضی اوقات از ناراحتی نزدیک بوده بمیره. ناراحتی برای مردم که حقیقت رو نمیدیدن حتی وقتی جلوی چشماشون بوده. حتی وقتی ماه نصف می‌شده. حتی وقتی قرآن به گوششون میرسیده. خدا هم اونجا به پیامبر دلداری می‌داده. وقتی بابام اینا رو می‌گفت باور نمی‌کردم و خب. حالا اون سیاهچاله وحشتناک رو (که قطعا به پای درد پیامبر نمی‌رسه) وسط سینه ام حس میکنم. دردناکه. ناراحت کننده است.
بذار وقت خالی پیدا کنم، آشنا. پیچش داستانی رمانم رو می‌بندم و شروع میکنم به نوشتن😔 + دفعه به حرفم گوش کن.
در نهایت حقیقت به معنای اصلی بر همه بشریت پوشیده است ولی بله. حق با شماست. علم به ندونستن همه چیز راز گشتن و زندگی‌ کردنه. وقتی بهش فکر می‌کنی متوجه میشی که چرا بشر هرکاری می‌کنه باز هم نقطه کور داره. فعلا بنده قلم‌خشک رو تحمل کنید ببینیم با زندگی چه میکنیم.
هدایت شده از 🇵🇸Season2
بگذارید آسمان صدایتان را بشنود. بگذارید ابرهای زمستان پژواک نام خدا را در آغوش بگیرد. بگذارید افلاک بدانند که هرچند قرآن از فریب افراسیاب های بیگانه آتش بگیرد آیاتش بیشتر بر دل مردم این خاک حک میشود. بگذارید صدایتان را خدا بشنود. خدا بزرگتر است. بزرگتر از دردها و دشمن ها. خدا بزرگتر است.