#ناشناس
وای دختر. تو معرکه ای. چطور این همه جزئیات رو توصیف کردی و درباره شون نوشتی؟ هرچی بخوام از خوبی نوشته بگم نمی تونم و زبانم قاصره. اصلا نمی دونم باید چی بگم. انگار که زبونم بند اومده باشه🛐
________________
متشکرم🥲✨
*ولی اینم بگم که اگه به چشم شما زیبا اومده نه به خاطر خودش، که به خاطر درد خفته زیر هر کلمه است و اون درد، درد من نیست. درد هزاران بیگناهه که سهمشون از دنیا ثبت شدن توی تاریخ بوده.
#ناشناس
فوق العاده بود ، مخصوصا متن فرشته مرگ... به قلب و روحم رخنه کرد ،خیلی زیبا و دردناک بود ،با بند بند وجود میشد حسش کرد
________________
❤️❤️*مخصوصا امروز که داریم توی ایران خودمون بارقه هایی ازش رو حس میکنیم.
#ناشناس
https://eitaa.com/nahan_roya/795 بله کاملا. و اینکه شما تونستی این درد و غم رو با کلمات به رخ بکشی خودش خیلیه. قدر خودتو بدون🤝
________________
جمله آخری که گفتی توی زندگی من یه ماجرای خیلی قشنگ داره، و صرفا، ممنون🥲
احتمالا حوصله اش رو نداشته باشید، اما این بین ما آماده ایم که بهتون بریده تقدیم کنیم.
چطور؟
خب شما این پیام رو بازفرست میکنید و سه کلمه به دلخواه خودتون برای من مینویسید. من هم براتون یه بریده و تیکه داستان مینویسم که توش از عین اون سه کلمه استفاده شده باشه.
*نمیدونم تکراریه یا نه ولی برای خودم چالش جالبی بنظر میومد.
وقتی باز ارسال کردید لطف کنید و توی ناشناس بهم خبر بدید که کسی رو از قلم نندازم.
*عکس ها ربطی به تقدیمی نداره، تصاویری از اعماق گالریمه🤝
https://harfeto.timefriend.net/17506227810493
برای: چینی گل سرخی 🌙
آتش تیر میبارید. صدای فریاد در چکاچک شمشیر گم میشد و خون بر برف میغلتید. او شمشیرش را بالا گرفته بود و با سه مهاجم می جنگید. سرباز اول سرش را نشانه می رفت و دو سرباز دیگر به پاهایش حمله میکردند. تیغه به زره میخورد و جرقه هایی در نور سرخ غروب میدرخشید اما نمیتوانست به هیچ چیز جز زنده ماندن فکر کند.
فریاد زد.
شمشیر جواهرنشانش را به دست حامل شمشیر سرباز کوبید و دست سرباز از بدنش جدا شد. با صدای فریاد سرباز، یکی دیگر از میان سپاه به کمک او دوید تا شر آن دوی دیگر را نیز کم کند. طولی نکشید که جنازه مهاجمان بر برف افتاد. او نفس نفس میزد. عرق و خون در هم آمیخته در چشمانش میریخت. کلاه خود از سر در آورد و نگاهی به اطرافش انداخت. تقریبا سه هزار نفر از سربازانش با لشکر ده هزار نفری دشمن گلاویز شده بودند و اوضاع به هیچ عنوان به نفعشان نبود.
از هر سو به آنها حمله میکردند و هر طرف جنازه ای بر زمین می افتاد و آنها مقصر نبودند. تمام چیزی که در ذهن او با هر رقص شمشیر و فرود آمذنش در سینه دشمن میدرخشید همین بود. قلمرو هما تقصیری نداشت. صلح توسط سفیران امپراطوری اکوان شکسته شده بود و حالا او باید تاوان آن را میداد. سرباز دیگری به سویش حمله کرد. این بار زمان زیادی لازم نبود تا شمشیرش زخم کاری بر پیکر مهاجم بزند. سرباز بر زمین افتاد و او نگاه دیگری به اطراف انداخت. تمام نگرانی اش سارا بود ولی او را نمیدید. البته شاید نمیتوانست در آن مهلکه پیدایش کند زیرا سارا نیز کلاه خود و زره سنگین داشت و حتی موهای سرخش را زیر آن پوشانده بود. پس از آنکه کمان داری را با کمی تقلا کردن از پای در آورد. شمشیری آشنا و سبک مبارزه متفاوت نگاهش را به خود جلب کرد. سارا در فاصله پانزده متری اش با یکی از سربازان اکوان هنرمندانه می جنگید. کمی بعد تیغه را درست میان دو ابروی دشمن فرود آورد و آن را از بین برد. سپس چرخید. با دیدن چهره او که چند دقیقه ای میشد آنجا ایستاده بود کلاه خود از سر برداشت. گیسوان سرخش در هوای سرد و بوران به پرواز در آمد و لبخندی به او زد. باید به سارا نزدیک میشد. در آن آوردگاه شکست سپاه هما حتمی بود و سارا به عنوان فرمانده جناح چپ باید دستور عقب نشینی میداد. جلوتر رفت. قدم هایش بیشتر به لنگ زدن میمانست. مهاجمی دیگر از سمت چپ به سویش یورش برد اما خیلی زود او نیز از پا در آمد. سارا همانجا ایستاده بود. لکه خونی روی پیشانی رنگ پریده اش می درخشید اما لبخندش هنوز قوس لب هایش را ترک نکرده بود. او چند قدم دیگر برداشت.
و ناگهان چیزی تغییر کرد. بدن سارا تکانی رو به جلو خورد و درخشش چشمانش به خاموشی گرایید. لبخندش پرید و چشمانش گرد شد. زمان ایستاد. قدم های او کند شد. کمتر از سه متر با سارایش فاصله داشت اما تمام وجودش فریاد میزد که... نه... نمیتوانست. پاهای سارا زیر بدنش لرزید و سپس بر زمین افتاد. پشت سر او یکی از فرماندهان اکوان با زره ای طلایی و شمشیری خونین ایستاده بود.
شمشیری آغشته به خون سارا.
نام سارا را فریاد زد. پای زخمی اش را با خود به جلو کشاند. مدام روی برف ها سر میخورد، بر زمین میافتاد و می ایستاد. گوش هایش سنگین شده بود و تنها چیزی که میشنید فریادهای گنگی بود که سر میداد. فرمانده اکوان هنوز آنجا ایستاده بود. به نظر می آمد میخندد. باید هم میخندید.
بهت در کسری از ثانیه در وجود او تبدیل به آمیخته ای از انزجار و خشم شد. به فرمانده که رسید شمشیرش را بالا گرفت و در حمله ای پیش دستانه چنان شمشیر را در سینه فرمانده فرورکرد که تیغه شمشیر زره را شکافت. خون به صورت او پاشید و بدن سنگین فرمانده بر زمین افتاد.
فرمانده را کشته بود و برایش اهمیتی نداشت. سارا روی زمین دست و پا میزد. بر سفیدی برف دریاچه کوچکی از خونش به وجود آمده بود. جلو دوید. کنار سارا زانو زد و بدنش را در آغوش گرفت. رد خون بر دندان های سارا دیده میشد و تیرگی غم بر چشمانش چنبره زده بود اما او نمیتوانست چیزی بیشتر ببیند. اشک های داغ چشمانش را تار کرده بود. بر گونه های سردش می غلتید و بر چهره سارا میچکید. صدایش خشک و بم از گلویش خارج شد.
_نه نه سارا...نه
دستان دستکش پوشش صورت سارا را قاب گرفته بود.
_بهم نگاه کن.... بهم نگاه کن سارا!
چشمان سارا نیمه باز بود. بدنش میلرزید و نفسش ابر بسیار کوچکی مقابل دهانش ایجاد میکرد. چند ثانیه بعد صدای سارا هرچند ضعیف خود را گوش او رساند.
_ این... یه ... حماسه بود...
سینه اش خس خسی کرد. مشخص بود همه توانش را خرج ادای کلمات میکند.
_من همیشه.. من همیشه میخواستم ... مثل پدر...
استیصال در تک تک اجزای صورت سارا دیده میشد.
_بهم بگو... بهم ... بهم بگو که من...
_سارا...
تمام وجود او از غم میسوخت. سارا زمان زیادی نداشت.
سرش را تکان داد.
_تو مثل یه قهرمان زندگی کردی سرباز.
سارا لبخندی زد و چشمانش به آرامی بسته شد.
برای همیشه.
برای:ANGELS WATCHING OVER YOU🌙
صدایم نمیلرزد.
_من کسی رو نکشتم.
چشم هایم به سوزش افتاده اما میدانم اگر اشک هایم سرازیر شوند نمیتوانم آنها را متوقف کنم و این موضوع به نفعم نخواهد بود.نه اینجا،در اتاق بازجویی. افسر قد بلند که صورتی بیش از اندازه استخوانی و رنگ پریده دارد به جلو خم میشود. کتش را تقریبا بیست دقیقه پیش از تن درآورد و از خشم آن را روی زمین پرت کرد بنابراین لکههای عرق روی پیراهن سفیدش خودنمایی میکند. کت طوسی بخت برگشته اما هنوز هم گوشه اتاق کز کرده.
نگاهم که به سمت کت میرود افسر دستش را روی میز فلزی وسط اتاق میکوبد.
_به من نگاه کن!
بیست بار.
این بیستمین باری ست که از ابتدا دستش را به جایی میکوبد. میز، دیوار، صندلی. حتی دوبار مشتش را به فک من کوبید. نگاهم را به چشمان خاکستری اش میدوزم.
_حرف من هنوز همونه. من کسی رو نکشتم.
حداقل نه با دستان خودم.
افسر میخندد.
_تو...موش کثیف.ده سال حبس کشیدی و هنوز آدم نشدی.
صاف می ایستد. طره موی سیاه رنگ و لختش روی پیشانی اش افتاده.
_ولی این بار نمیتونی قسر دربری. من این اجازه رو نمیدم.
و سپس بیست و یکمین بار.
ترجیح میدهم سکوت کنم.گفتن حقیقت به پلیس هنوز هم فایده ای ندارد.اگر آنها ماجرایی که واقعا رخ داده بود را از زبان من میشنیدند به جای زندان مستقیم به بیمارستان مجرمان روانی منتقل میشدم. افسر قدبلند دور خود می چرخد. حتی از پشت سر میتوانم حس کنم که برای همکارش که به دیوار تکیه زده چیزی لب میزند. سپس از روی شانه نگاهی به من می اندازد. تمام هیبتش فریاد میزند که مرا مقصر میداند. البته حق دارد. فردی که سی و هفت سال پیش متولد شد و تا کنون سی و هفت نفر...خب نمیتوان گفت آنها اتفاقی مرده اند اما قطعا من آنها را نکشته بودم. افسر شروع به راه رفتن میکند. دستش را میان موی آشفته اش دفن کرده.درحال مرور پرونده برای من است. دوباره.
_پونزده سال پیش به جرم قتل یه زن دستگیر شدی. ده سال بعد از اون به طرز معجزه آسایی تبرئه میشی.توی پرونده ات نوشتن یسری قتل مشابه بعد از حبست اتفاق افتاده و برای همین به این نتیجه رسیدن که کار تو نبوده.حالا چیزی که این وسط عجیب و احمقانه است اشتباه دو هفته پیش توئه.
چشمانم را در کاسه میچرخانم. تقریبا نصف زندگی ام را بازجویی شده ام ولی این افسر عصبی ام میکند. دستانم را جلوتر میبرم تا بتوانم با زنجیری که مرا به میز وصل کرده بازی کنم. این کار نگاهم را به خود مشغول و مرا از شر ارتباط چشمی خلاص میکند.
_من کاری نکردم. ده بار دیگه هم بپرسی همین رو میگم.آزاد شدم چون بی گناهیم ثابت شد.
افسر آهی میکشد.
_همکارت در سلامت کامل روز سه شنبه بعد از ساعت کاری توی اداره میمونه. توی اون ساعت فقط یک کارمند دیگه حضور داشته. تو. نگهبان هم این رو تایید کرده. صبح بعد جنازه اون مرد بیچاره رو در حالی پیدا کردن که گلوش بریده شده و چیز دیگه ای توی صحنه نبوده.
هدفش را از بیان دوباره و دوباره پرونده متوجهم. احساس میکنم بقیه روز را نیز در همان حال سپری میکند. تکرار و تکرار و تکرار. به دنبال جرقه ای کوچک است. فقط یک سرنخ اما دریغ از چیزی که بتواند به آن چنگ بزند.
سرم را بالا میبرم.
_من اون شب زودتر از اون از اداره رفتم. توی پرونده ام هست. اصلا متوجه حضورش نشدم.
کمی دروغ میگویم زیرا همیشه متوجه حضورشان میشوم.البته از زمانی که فهمیدم هر سال روز تولدم کسی بی اختیار گلوی خود را می برد. بارها صحنه اش را تماشا کرده ام و هیچگاه نتوانسته ام متوقفش کنم. از همان ابتدا مادرم تلاش میکرد جسدها را پنهان کند و کسی بویی نبرد اما پانزده سال پیش که او خود قربانی نفرین شد زندگی ام برای همیشه تغییر کرد.
افسر میز را دور میزند و جلوتر می آید.
_چهار ساعته توی این اتاق گرم و تاریک نشستیم و تنها چیزی که گفتی دروغ بوده.
_نبوده.
_چی؟
_دروغ.هیچکدومشون دروغ نبوده.
خشم در چشمان افسر شعله میکشد و مشتش را به لکه کبود روی فکم میکوبد.
بیست و دومین بار.
همین کافی است تا صدای افسر دوم بلند شود.
_بس کن.
او مردی قد کوتاه است که موهای خاکستری تقریبا کم پشتی دارد. زمانی که در اتاق بازجویی را میگشاید تا افسر اول را به بیرون هدایت کند متوجه میشوم که دست راستش سه انگشت ندارد. افسر قد بلند نگاه دیگری به من میاندازد. انگار امیدوار است نظرم تغییر کند اما زمانی که تفاوتی نمی بیند سرافکنده از اتاق خارج میشود و در را میبندد.
افسر قد کوتاه جلو می آید.خیلی جلو.دستش را روی میز میگذارد و به سویم خم میشود.نفسهایش به صورتم میخورد. بوی نعنا میدهد.نگاهی به لباسش می اندازم.پیراهن گرانقیمتی است و پارچهاش لطیف بنظر میرسد. با وسوسه لمس کردن پیراهن مقابله میکنم و به چشمانش چشم میدوزم.
به من لبخند میزند.
_هر سال روز تولدت کسی خودش رو برای تو قربانی میکنه.
شیطنت در چشمان مرد برق میزند و قلبم تپشی را جا می اندازد.
_بنظرت وقتش نرسیده که این موضوع رو تموم کنیم؟
برای:گالری ژیپسوفلیآ🌙
هانا لیوان چای سبز را روی میز گذاشت. بخار از سطح براق مایع بر میخواست. چشمانم به ارامی روی گل های سرخ فنجان و سبزی کمرنگ چای غلتید و خود را به هانا رساند. دامن بلند سفیدرنگی به پا داشت که سطحش را گلهای صورتی پوشانده بودند. صورتی شان با پیراهن حریرش همرنگ بود و پیراهن حریر همان رنگ گونه های گل انداخته اش را داشت. به من نگاه نمیکرد. روی تاب ایوان نشسته بودیم و همه حواس هانا معطوف به طبیعت درخشان مقابلش بود. برای دقیقهای من نیز به فضای سبز روبه رویم خیره شدم. با وجود ناامیدی مادر از راهی که برای خود برگزیدم و گروهی از پرستارها که هرروز به من سر میزدند، زندگی ام تغییر کرده بود.
دیگر آن جوان بیچاره ای نبودم که روزها در تخت، بر سر کسانی که نام ویلچر را بر لب می آوردند فریاد میزدم. دیگر نگاه حسرت آمیزم اشیای تیر را دنبال نمیکرد و شرم ترحم دیگران بر شانه هایم نمینشست.
دستم را بالا بردم و شانه هانا را لمس کردم. تکان کوچکی خورد و صورتش را به سویم برگرداند. قلبم کمی تند تر تپید. البته به آن تپش عادت کرده بودم. هرشب پیش از خوابیدن و هر صبح پس از بیدار شدن آن چهره چهره ای بود که شور زندگی را در وجودم بر میانگیخت. تنها کسی که میدانستم ناتوانی مرا میبیند ولی من را در آن خلاصه نمیکند آنجا کنارم نشسته بود و میدانستم هیچگاه مرا ترک نمی کند.
هانا دستانش را بالا آورد و با زبان اشاره پرسید:«به چیزی نیاز داری؟»در پاسخ سرم را به چپ و راست تکان دادم. حتما چهره ام احمقانه شده و لبخند بیش از اندازه بزرگم چهره ام را دفن کرده بود که هانا در جواب ابروهایش را بالا برد و لبخند زد.
_مطمئنی چای سبز نمیخوری؟
خندیدم. او نیز همراهم خندید. سپس دوباره به رقص باد در شاخه ها خیره شد. دستم را جلو بردم و انگشتانم را در انگشتان خنک و کشیده اش قفل کردم. فکر کردن به تمام چیزهایی که برای رسیدن به آن یک لحظه گذرانده بودم سرم را به دوران می اندخت. اینکه چقدر او را آزار داده بودم تا در نهایت به خودم اجازه دادم به او اعتماد کنم و به او اجازه دادم که مرا دوست بدارد.
چند ثانیه بعد هانا دستش را از دستم جدا کرد. مشخص بود قصد دارد چیزی بگوید اما برای بیانش تردید داشت. سرم را تکان دادم و پرسیدم:«چیزی شده؟»تیرگی چشمانش را به نگاهم دوخت و نفس عمیقی فروخورد.
_مادرت بهم پیام داد.
همین کافی بود که دلیل حزن چهره اش را بیابم.
_هانا...
دستانم را پس زد و آنها را چند لحظه ای نگه داشت. از من میخواست به او توجه کنم.
_بعضی وقت ها به این فکر میکنم که حق با مادرته. اگه شرایط برای هرکدوممون متفاوت بود. شاید این...
انگشتش بین من و خودش حرکت کرد و سپس ادامه داد:«...شاید این میتونست منطقی باشه ولی اینجا، هرچقدر هم عاشق لحظه به لحظه اش هستم،هرچقدر عاشق تو هستم دیوونگیه. اگه خونه آتیش بگیره من متوجه نمیشم تا وقتی دیر بشه و تو نمیتونی...نمیتونی...»
این بار نوبت من بود تا دستانش را نگه دارم. آن مثال و نگرانی مشخصا متعلق به مادرم بود. او به خوبی میدانست چگونه با کلمات بازی کند تا شک را در دل مخاطبش بکارد.دستانم را بالا بردم. صدای بهم خوردنشان تنها چیزی بود که سکوت آن بعدازظهر تابستانی را میشکست.
_اینجا ادمایی هستن که اگه خونه مون آتیش گرفت به دادمون برسن.
هانا سرش را به چپ و راست تکان داد اما من ادامه دادم:«از همون روز اول ما میدونستیم قراره چطور از پس این زندگی بر بیایم. تو پاهای منی و من گوش های تو. ما همدیگه رو کامل میکنیم.» هانا لبخند زد اما مشخص بود نگرانی او را ترک نکرده.
_ولی من هر روز به این فکر میکنم که برای تو کافی نیستم.
لبم را گزیدم. هانا زیبا و باهوش بود. تقریبا در همه شاخه ها مهارت داشت و تمام اطرافیانش او را دوست داشتند. اینکه او گمان میکرد برای من، مردی سی و سه ساله که فهرست بیماری هایش را میتوان با فهرست خرید ماهانه رستوران اشتباه گرفت، کافی نیست عذاب آور و مضحک بود.
دستم را جلو بردم و روی گونه اش گذاشتم. صورتش داغ بود. سپس دستم را بر داشتم که بگویم:«من میخواستم خودم رو بکشم. تو خودت شاهد چندبارش بودی. همه زندگی من هاکی بود و بعد از اون سقوط لعنتی حتی نتونستم با ویلچر از روی یخ بگذرم.»
اشک چشمم را داغ کرد و خدا را شکر کردم که زبان اشاره بغض خفته در گلو را آشکار نمیکند.
_و تو من رو نجات دادی هانا. تو بهم یاد دادی زندگی رو توی نقص هاش ببینم و از هر چیزی که میتونم لذت ببرم. تو بهم زندگی ای رو بخشیدی که سقوط از من گرفته بود.
هانا چند ثانیه ای به من خیره شد و من اجازه دادم تاثیر کلامم ترس را از نگاهش بزداید.
دوستت دارم.
این آخرین چیزی بود که به او نشان دادم. قطره اشکی از مژگان هانا فرو افتاد و سر تکان داد. سپس به سوی درختان چرخید و نگاه من به چای سبز بازگشت. چای سبزی که بااینکه سرد شده بود اما حضورش روی میز مقابل فقط یک معنی را در قلبم زنده میکرد.
امید به آینده.
هدایت شده از اَلوکی در دامنهی زاگرس؛
از گالری ژیپسوفیلیا تقدیم به نهان رویا🔮