من روزی خواهم خندید، اما در آن روز اشک میریزیچون میفهمی که هیچکس، هیچکس عزیزم، اندازهی من بلدت نبود.
زمانی از دست دادن برایِ من فاجعه بود. بعدها، آنقدر از دست داده بودم که به مرور یاد گرفتم دیگر چیزی برای از دست دادن، ندارم.
گاهی در وجودمان به قبرستانی محتاجیم
برای چیزهایی که درونمان میمیرند ؛ مانند ذوق هایمان .
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم ؛
من نوشتم که غمی نیست ؛ تو بخوان سخت گذشت . .