🌹 سهم #روز_چهل_وسوم : از حکمت ۴۰۳ تا حکمت ۴۱۶ #نهج_البلاغه
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت403 : كسی كه به كارهای گوناگون پردازد خوارشده، پيروز نمی گردد.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت404 : (از امام معنی لا حول و لا قوه الا بالله، را پرسيدند، پاسخ داد:) ما برابر خدا مالك چيزی نيستيم و مالك چيزی نمی شويم جز آنچه او به ما بخشيده است، پس چون خدا چيزی به ما ببخشد كه خود سزاوارتر است، وظایفی نيز بر عهده ما گذاشته و چون آن را از ما گرفت تكليف خود را از ما برداشته است.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت405 : (چون عمّار پسر ياسر با مغيره بن شعبه بحث می كرد و پاسخ او را می داد، امام به او فرمود:) ای عمار! مغيره را رهاكن، زيرا او از دين به مقداری كه او را به دنيا نزديك كند، برگرفته و به عمد حقائق را بر خود پوشيده داشت، تا شبهات را بهانه لغزشهای خود قرار دهد.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت406 : چه نيكو است فروتنی توانگران برابر مستمندان، برای به دست آوردن پاداش الهی و نيكوتر از آن خويشتنداری مستمندان برابر توانگران برای توكل به خداوند است.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت407 : خدا عقل را به انسانی نداد جز آنكه روزی او را با كمك عقل نجات بخشيد.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت408 : هركس با حق درافتاد نابود شد.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت409 : قلب، كتاب چشم است (آنچه چشم بنگرد در قلب نشيند.)
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت410 : تقوی در رأس همه ارزشهای اخلاقی است.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت411 : با آن كس كه تو را سخن آموخت به درشتی سخن مگو و با كسي كه راه نيكو سخن گفتن، به تو آموخت لاف بلاغت مزن.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت412 : در تربيت خويش تو را بس كه از آنچه بر ديگران نمی پسندی دوری کنی.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت413 : در مصيبتها يا چون آزادگان بايد شكيبا بود و يا چون ابلهان خود را به فراموشی زد.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت414 : (در روايت ديگری آمد كه اشعث بن قيس را در مرگ فرزندش اينگونه تسليت داد) يا چون مردان بزرگوار شكيبا و يا چون چهارپايان بی تفاوت باش.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت415 : دنیا فريب می دهد، زيان می رساند تند می گذرد، از اين رو خدا دنيا را پاداش دوستان خود نپسنديد و آن را جايگاه كيفر دشمنان خود قرار نداد و همانا مردم دنيا چون كاروانی باشند كه هنوز بارانداز نكرده كاروانسالار بانگ كوچ سر دهد تا بار بندند و برانند.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
📒 #حکمت416 : (به فرزندش امام مجتبی علیه السلام فرمود) : چيزی از دنيای حرام برای پس از مرگت باقی مگذار، زيرا آنچه از تو می ماند نصيب يكی از دو تن خواهد شد، يا شخصی است كه آن را در طاعت خدا به كار گيرد، پس سعادتمند می شود به چيزی كه تو را به هلاكت افكنده است و يا شخصی كه آن را در نافرمانی خدا به كار گيرد، پس هلاك می شود به آنچه كه تو جمع آوری كردی، پس تو در گناه او را ياری نموده ای، كه هيچ يك از اين دو نفر سزاوار آن نيستيد تا بر خود مقدم داری. (اين حكمت بگونه ديگری نيز نقل شد) پس از ستايش پروردگار! آنچه از دنيا هم اكنون در دست تو است، پيش از تو در دست ديگران بود و پس از تو نيز به دست ديگران خواهد رسيد و همانا تو برای دو نفر مال خواهی اندوخت، يا شخصی كه اموال جمع شده تو را در طاعت خدا به كار گيرد پس سعادتمند می شود به آنچه كه تو را نگون بخت ساخت، يا كسی است كه آن را در گناه به كار اندازد، پس با اموال جمع شده تو هلاك خواهد شد كه هيچ يك از اين دو نفر سزاوار نيستند تا بر خود مقدّمشان بداری و بار آنان را بر دوش كشی، پس برای گذشتگان رحمت الهی و برای بازماندگان روزی خدا را اميدوار باش.
┄━━•●❥◦❈🌿🌹🌿❈◦❥●━━┄
#نهضت_جهانی_نهج_البلاغه_خوانی
〰〰〰〰〰〰〰〰
@nahjamira
1_1169419931.mp3
8.03M
🔈ختم گویای #نهج_البلاغه در ۱۹۲ روز.
🌺 طرح باعلی تامهدی (علیهما السلام)
🔷سهم #روز_چهل_وسوم : از حکمت ۴۰۳ تا ۴۱۶
#ندای_نهج_البلاغه
#نهضت_جهانی_نهج_البلاغه_خوانی
┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄
@nahjamira
1_1169421716.mp3
2.98M
🔊 گزارش موضوعات مهم حکمت ۴۰۳ تا ۴۱۶
🎙حجت الاسلام مهدوی ارفع
🌹 طرح «باعلی تا مهدی» علیهما السلام
#ندای_نهج_البلاغه
#نهضت_جهانی_نهج_البلاغه_خوانی
#روز_چهل_وسوم
┄┄┅┅✿❀🌿🌼🌿❀✿┅┅┄┄
@nahjamira
🌷 #دختر_شینا – قسمت 3⃣4⃣
✅ #فصل_دوازدهم
کمی بعد،از آن خانه اسبابکشی کردیم و خانهی دیگری در خیابان هنرستان اجاره کردیم. موقع اسبابکشی معصومه مریض شد. روز دومی که در خانهی جدید بودیم، آنقدر حال معصومه بد شد که مجبور شدیم در آن هیر و ویری بچه را ببریم بیمارستان.صمد به تازگی ژیان را فروخته بود و بدون ماشین برایمان مکافات بود با دو تا بچهی کوچک از اینطرف به آنطرف برویم.
نزدیک ظهر بود که از بیمارستان برگشتیم.صمد تا سر خیابان ما را رساند و چون کار داشت دوباره تاکسی گرفت و رفت. معصومه بغلم بود.خدیجه چادرم را گرفته بود و با نق و نق راه میآمد و بهانه میگرفت. میخواست بغلش کنم. با یک دست معصومه و کیسهی داروهایش را گرفته بودم،با آن دست خدیجه را میکشیدم و با دندانهایم هم چادرم را محکم گرفته بودم. با چه عذابی به خانه رسیدم، بماند.
به سختی کلید را از توی کیفم درآوردم و انداختم توی قفل.در باز نمیشد.دوباره کلید را چرخاندم. قفل باز شده بود؛ اما در باز نمیشد.انگار یک نفر آن تو بود و پشت در را انداخته بود. چند بار به در کوبیدم. ترس به سراغم آمد. درِ خانهی همسایه را زدم و ماجرا را برایش تعریف کردم. زن هم میترسید پا جلو بگذارد. خواهش کردم بچهها را نگه دارد تا بروم صمد را خبر کنم. زنِ همسایه بچهها را گرفت. دویدم سر خیابان.هر چه منتظر تاکسی شدم، دیدم خبری از ماشین نیست. حتی یک ماشین هم از خیابان عبور نمیکرد.آن موقع خیابان هنرستان از خیابانهای خلوت و کمرفت و آمد شهر بود. از آنجا تا آرامگاه بوعلی راه زیادی بود.
تمام آن مسیر را دویدم.از آرامگاه تا خیابان خواجهرشید و کمیته راهی نبود. اما دیگر نمیتوانستم حتی یکقدم بردارم. خستگی این چند روزه و اسبابکشی و شبنخوابی و مریضی معصومه، و از آنطرف علّافی توی بیمارستان توانم را گرفته بود؛ اما باید میرفتم. ناچار شروع کردم به دویدن. وقتی جلوی کمیته رسیدم، دیگر نفسم بالا نمیآمد. به سرباز نگهبانی که جلوی در ایستاده بود، گفتم: « من با آقای ابراهیمی کار دارم. بگویید همسرش جلوی در است.»
سرباز به اتاقک نگهبانی رفت. تلفن را برداشت.شماره گرفت و گفت:«آقای ابراهیمی!خانمتان جلوی در با شما کار دارند.
صمد آنقدر بلند حرف میزد که من از آنجایی که ایستاده بودم صدایش را میشنیدم.میگفت:«خانم من؟!اشتباه نمیکنید؟!من الان خانم و بچهها را رساندم خانه.»رفتم توی اتاقک و با صدای بلند گفتم: « آقای ابراهیمی! بیا جلوی در کار واجب پیش آمده.»
کمی بعد صمد آمد. قیافهام را که دید، بدون سلام و احوالپرسی گفت:«چی شده؟! بچهها خوباند؟! خودت خوبی؟!»
گفتم:«همه خوبیم.چیزی نشده.فکر کنم دزد به خانه زده. بیا برویم. پشت در افتاده و نمیشود رفت تو.»
کمی خیالش راحت شد. گفت:«الان میآیم. چند دقیقه صبر کن.»رفت و کمی بعد با یک سرباز برگشت. سرباز ماشین پیکانی را که کنار خیابان پارک بود، روشن کرد.صمد جلو نشست و من عقب.ماشین که حرکت کرد، صمد برگشت و پرسید:«بچهها را چه کار کردی؟»
گفتم:«خانهی همسایهاند.»
ماشین به سرعت به خیابان هنرستان رسید. وارد کوچه شد و جلوی در حیاط ایستاد. صمد از ماشین پیاده شد. کلیدش را درآورد و سعی کرد در را باز کند. وقتی مطمئن شد در باز نمیشود، از دیوار بالا رفت. به سرباز گفتم:«آقا! خیر ببینید.تو را به خدا شما هم بروید. شاید کسی تو باشد.»
سرباز پایش را گذاشت روی دستگیرهی در و بالا کشید. رفت روی لبهی دیوار از آنجا پرید توی حیاط.کمی بعد سرباز در را باز کرد. گفت:«هیچکس تو نیست. دزدها از پشتبام آمدهاند و رفتهاند.»
خانه به هم ریخته بود.درست است هنوز اسباب و اثاثیه را نچیده بودیم. اما اینطور هم آشفتهبازار نبود.لباسهایمان ریخته بود وسط اتاق. رختخوابها هر کدام یک طرف افتاده بود.ظرف و ظروف مختصری که داشتیم،وسط آشپزخانه پخش و پلا بود.چند تا بشقاب و لیوان شکسته هم کف آشپزخانه افتاده بود.
صمد با نگرانی دنبال چیزی میگشت. صدایم زد و گفت:«قدم! اسلحه، اسلحهام نیست.بیچاره شدیم. » اسلحهاش را خودم قایم کرده بودم. میدانستم اگر جای چیزی امن نباشد، جای اسلحه امنِامن است.رفتم سراغش. حدسم درست بود.اسلحه سر جایش بود. اسلحه را دادم دستش، نفس راحتی کشید. انگار آب از آب تکان نخورده بود. با خونسردی گفت:«فقط پولها را بردند. عیبی ندارد فدای سر تو و بچهها.»
با شنیدن این حرف، پاهایم سست شد. نشستم روی زمین. پول ژیانی را که چند هفته پیش فروخته بودیم گذاشته بودم توی قوطی شیر خشک معصومه. قوطی توی کمد بود. دزد قوطی را برده بود. کمی بعد سراغ چند تکه طلایی که داشتم رفتم.طلاها هم نبود. صمد مرتب میگفت:«عیبی ندارد. غصه نخور. بهترش را برایت میخرم. یک کم پول و چند تکه طلا که این همه غصه ندارد. اصلِ کار اسلحه بود که شکر خدا سر جایش است.»
🔰ادامه دارد...🔰
@nahjamira
امام علی عليه السلام:
روزها، دفتر مهلت شماست،
آن را از بهترین کارهایتان پر کنید
عیون الحکم و المواعظ، ص ۲۰۸
#حدیث
...سر سفره که نشست گفت: «آخرین صبحونه رو با من نمیخوری؟!»؛ با بغض گفتم: «چرا اینطور میگی؟ مگه اولین باره میری مأموریت؟!» گفت: «کاش میشـد صداتو ضبط میکردم با خودم میبردم که دلم کمتر تنگت بشه». گفتم: «قرار گذاشتیم هر کجا که تونستی زنگ بزنی، من هر روز منتظر تماست میمونم، منو بیخبر نذار».
با هر جان کندنی که بود برایش قرآن گرفتم تا راهیش کنم، لحظه آخر به حمید گفتم: «حمید تو رو به همون حضرت زینب(س) هرکجا تونستی تماس بگیر». گفت: «جور باشه حتماً بهت زنگ میزنم، فقط یه چیزی، از سوریه که تماس گرفتم چطوری بگم دوستت دارم؟ اونجا بقیه هم کنارم هستن، اگه صدای منو بشنون از خجالت آب میشم»؛ به حمید گفتم: «پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشه! من منظورت رو میفهمم». از پیشنهادم خوشش آمده بود، پلهها را که پایین میرفت برایم دست تکان میداد و با همان صدای دلنشینش چندباری بلند بلند گفت: «یادت باشه! یادت باشه!» لبخندی زدم و گفتم: «یادم هست! یادم هست.»...
#کتاب_خوب_بخوانیم
برشی از کتاب
#یادت_باشه📚
زندگینامه شهید
حمید سیاهکالی
[﷽♥️]
- از شهید نواب پرسیدن :
چرا آرام نمینشینی؟!
ببین آیتالله بروجردی ساکت است ..
نواب گفت : آقای بروجردی سرهنگ است ؛ من سربازم . سرباز اگر کوتاهی کند سرهنگ مجبور میشود بیایید وسط!
هر بار کھ امامخامنهای دارن میان وسط ، یعنی ما سربازا کم گذاشتیم ..
#لبیک_یا_خامنه_ای
#شهیدانه
javad miri-abasaleh.mp3
4.38M
◑شـــب جـمـــعــه
ای گــل زهـــرا
کـربـلا رفـــتـــی
یـــاد مـــا هـم بــاش...💔
بـه عـشــق امـام زمـانــت
امـام زمــانـی شـو...💞
🎙جواد میری
◥پیشنهاد دانلود
#اللهم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
بـــه حــق
#زینب_کبری_سلام_الله_علیها
🌹 سهم #روز_چهل_وچهارم: از حکمت ۴۱۷ تا حکمت ۴۲۵ #نهج_البلاغه
┄┅═══┈•✼🦋✼•┈═══┅┄
📒 #حکمت417 : (شخصی در حضور امام علیه السلام بدون توجه لازم گفت: أستغفرالله امام فرمود:) مادرت بر تو بگريد، می دانی معنای استغفار چيست؟ استغفار درجه والامقامان است و دارای شش معنا است؛ اول: پشيمانی از آن چه گذشت، دوم: تصميم به عدم بازگشت، سوم: پرداختن حقوق مردم چنانكه خدا را پاك ديدار كنی كه چيزی بر عهده تو نباشد، چهارم: تمام واجب های ضايع ساخته را به جا آوری ، پنجم: گوشتی كه از حرام بر اندامت روييده، با اندوه فراوان آب كنی، چنانكه پوست به استخوان چسبيده و گوشت تازه برويد، ششم: رنج طاعت را به تن بچشانی چنانكه شيرينی گناه را به او چشانده بودی، پس آنگاه بگویی، استغفرالله.
┄┅═══┈•✼🦋✼•┈═══┅┄
📒 #حکمت418 : حلم و بردباری، خويشاوندی است.
┄┅═══┈•✼🦋✼•┈═══┅┄
📒 #حکمت419 : بيچاره فرزند آدم! اجلش پنهان، بيماريهايش پوشيده، اعمالش همه نوشته شده، پشه ای او را آزار مي دهد، جرعه ای گلوگيرش شده او را از پای درآورد و عرق كردنی او را بدبو سازد.
┄┅═══┈•✼🦋✼•┈═══┅┄
📒 #حکمت420 : (اصحاب امام پيرامونش نشسته بودند كه زنی زيبا از آنجا عبور کرد، حاضران ديده به آن زن دوختند. امام فرمود:) همانا ديدگان اين مردم به منظره شهوت آميز دوخته شده و به هيجان آمده اند، هرگاه كسی از شما با نگاه به زنی به شگفتی آید، با همسرش بياميزد كه او نيز زنی چون زن وی باشد. (مردی از خوارج گفت: خدا اين كافر را بكشد چقدر فقه می داند، مردم برای كشتن او برخاستند، امام فرمود:) آرام باشيد، دشنام را یا با دشنام بايد پاسخ داد يا بخشيدن گناه دشنام دهنده.
┄┅═══┈•✼🦋✼•┈═══┅┄
📒 #حکمت421 : عقل تو را كفايت كند كه راه گمراهی را از رستگاری نشانت دهد.
┄┅═══┈•✼🦋✼•┈═══┅┄
📒 #حکمت422 : كار نيك به جا آوريد و آن را هر مقدار كه باشد كوچك نشماريد، زيرا كوچك آن بزرگ و اندك آن فراوان است و كسی از شما نگويد كه: ديگری در انجام كار نيك از من سزاوارتر است. گرچه سوگند به خدا كه چنين است، همانا خوب و بد را طرفدارانی است كه هر گاه هر كدام از آن دو را واگذاريد، انجامشان خواهند داد.
┄┅═══┈•✼🦋✼•┈═══┅┄
📒 #حکمت423 : كسی كه نهان خود را اصلاح كند، خدا آشكار او را نيكو گرداند و كسی كه برای دين خود كار كند، خدا دنيای او را كفايت فرمايد و كسی كه ميان خود و خدا را نيكو گرداند، خدا ميان او و مردم را اصلاح خواهد كرد.
┄┅═══┈•✼🦋✼•┈═══┅┄
📒 #حکمت424 : بردباری پرده ای است پوشاننده و عقل شمشيری است بُرّان، پس كمبودهای اخلاقی خود را با بردباری بپوشان و هوای نفس خود را با شمشير عقل بكش.
┄┅═══┈•✼🦋✼•┈═══┅┄
📒 #حکمت425 : خدا را بندگانی است برای سود رساندن به ديگران، نعمتهای خاصی به آنان بخشيده تا آنگاه كه دست بخشنده دارند نعمتها را در دستشان باقی می گذارد و هرگاه از بخشش دريغ كنند، نعمتها را از دستشان گرفته و به دست ديگران خواهد داد.
┄┅═══┈•✼🦋✼•┈═══┅┄
#نهضت_جهانی_نهج_البلاغه_خوانی
〰〰〰〰〰〰〰〰
@nahjamira