" ناجــه "
- وسطِ یه جلسهی مهم بودیم .
با دقت داشتم صحبتها رو گوش میدادم، که یهو دمِ گوشم یه چیزی زمزمه کرد .
درست نشنیدم چی گفت .
دوباره ازش پرسیدم . گفت :
« چقدر عطسهی اون مرده، شبیه بابام بود! »
و بعدش دیگه هیچی نگفت!
اما من تا چند دقیقه فقط داشتم نگاهش میکردم . به چشماش نگاه میکردم تا غمِ عمیقی که درونش موج میزد رو تماشا کنم .
راستش این حرف، تا همین الان، داره روی مغزم رژه میره . .
دارم به این فکر میکنم که چقدر دلتنگی میتونه عمیق و ریشهدار باشه .
و جزئیاتِ عشق، تا چه اندازه زیبا و ملیح .
یعنی چقدر باید به عطسهی یه نفر دقت کنی، که بعداً مشابهش رو توی آدمهای رندوم ببینی و دلتنگش بشی؟!
یعنی چجوری باید تشخیص داد، تفاوت عطسهها رو؟
آدمیزاد چقدر موجودِ عجیبیه!
و دلتنگیهایِ آدمیزاد از خودش عجیبتر . . .
- گلنار .
- برشی از مکالماتِ روزمره *
" ناجــه "
- وسط حرف زدن و غرولند کردن از امتحان بودیم، که او ناگاه گفت :« عههه قلبه، نگاه کن!»
ردِ نگاهش را گرفتم . نوری که رویِ صورت مریم افتاده بود ، شکلِ قلب بود .
سریع موبایل را بیرون آوردم و شکارِ لحظهها کردم . .
حالا که برمیگردم و به عکسهای آن روز نگاه میکنم، به این فکر میکنم که عشق و محبت در تکتکِ ذرات این هستی نهفته است .
در آوازِ بلبلها، رقصِ پروانهها ، عطرِ گلها ، آبیِ آسمان ، سبزیِ چمنزارها و در نور و نور و نور :)
و نه تنها در نورِ خورشید، که در نورِ امیدِ قلبت هم . نورِ ذوقِ چشمهایت هم . نورِ تابیده بر پیشانیات هم .
که شاید به قول او، از مهربانیِ آدمها باشد که خدا نورش را، به شکل عشق رویِ پیشانیشان میاندازد :)
نور همیشه مرا به وجد میآورد . نورهایی که یادآورِ محبت و عشق باشند، کماکان بیشتر . .
نور، انگار فراتر از این دنیایِ پست و خاکیست . نور مستقیما از حوالیِ آغوشِ خدا ساتع میشود .
بیدلیل نیست که سهروردی، به خدا، نورالانوار میگوید و همهی موجودات جهان را پرتویی از نورِ او میبیند .
عارفان چیزهایی میدانند احتمالاً.
چیزهایی که شاید اگر ما درک میکردیم، توانِ تحملش را نداشتیم .
خستهات نکنم بهتر است!
فقط خواستم بگویم، قصهی نورها ، متفاوتتر از همهی قصههاست .
رویِ نور باید حسابِ دیگری باز کرد ...
مخصوصاً اگر نورِ قلبی باشد :)✨
- گلنار .
- نور :)
" ناجــه "
- قصهی تو برایِ من فرق میکرد با همه!
تو شبیه همه نبودی . همه چیزت فرق داشت .
نوعِ نگاه کردنت ، مُدلِ حرف زدنت ، حالتِ لبخندهایت . حتی طرزِ راهرفتنت .
گذشت و من از همان روز که فهمیدم تو هم شبیه من عاشقِ دنیایِ قصههایی، حسابت را از بقیه جدا کردم!
اوایل؛ تنها نقطهی مشترکمان کتابها بودند .
تو بیشتر کتابهای خارجی میخواندی و من ایرانی! مکمل هم بودیم .
من شیفتهی امیرخانی و نادرابراهیمی بودم و تو شیفتهی شکسپیر و خواهران برونته .
مهم نبود چقدر سلیقهی کتابهایمان متفاوت است ؛ مهم این بود که حرف برای گفتن داشتیم :)
پایِ ثابتِ همهی دیدارها هم شعر بود .
بیشتر هم حافظ ! تو میمُردی برای غزلهایش . .
چه شبها که با صدایم برایت غزل میخواندم و بدونِ شببخیر به تو ، نمیخوابیدم .
چه روزها که درکنارِ تو ، زندگی را معنا کردم و چه لحظهها که دور از تو ، گلهایِ بالشت را آب دادم . .
حالا زمانِ زیادی از آخرین روزی که از کتابها حرف زدیم میگذرد .
چندوقتی میشود که شعر، پای ثابت دیدارهایمان نیست . البته اگر دیداری باشد!
و مدتهای مَدید است برایت غزل نخواندهام . .
شاید هنوز هم قصهی ما ادامه داشته باشد، اما دیگر شبیه قبل نیست .
چیزی این وسط مُرده است .
چیزی شبیهِ علاقه ، محبت ، دلبستگی و عشق!
معمولا قصههای بدونِ عشق، زود فراموش میشوند و انگار که قصهی ما هم!
غمگین نیستم ؛ فقط دارم فکر میکنم
برایِ به خاطرهها پیوستن، زود نبود؟! :)
- گلنار
- یکعاشقانهی کوتاه .
" ناجــه "
به جمال تو که دیدار ز من بازمگیر ؛
که مرا طاقتِ نادیدنِ دیدار تو نیست :)
- سعدیِعزیز .
بهمناسبت ۱۰۰تایی شدنمون، امروز یه پادکست قشنگ براتون میذارم :)
منتظرش باشید ...
" ناجــه "
کاورِپادکست :)🪴
رادیو ناجه . بهارِ من.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
نامهات را هنوز میخوانم ؛
گفته بودی ‹بهار› میآیی!
مینویسم قطار اما تو ،
با کدامین قطار میآیی؟ :)
" ناجــه "
نامهات را هنوز میخوانم ؛ گفته بودی ‹بهار› میآیی! مینویسم قطار اما تو ، با کدامین قطار میآیی؟
اگه دوسش داشتی؛ فور میزنی بقیه هم بشنون؟ :)