" ناجـــه "
" صحبت از ماندنِ یکعمر ، بماند به کنار ، قدر نوشیدنِ یک چای بمانی ، کافیست... "
[ چای ؛ ]
- پرسید :« دوست داری زمستون رو چطوری بگذرونی؟ »
نگاهم را به طرفش برگرداندم. طرهی موهای روی پیشانیام را کنار زدم و زمزمه کردم :« تابستون و زمستونش مهم نیست، مهم اینه که تو باشی! »
لبخندی زد و گوشهی اتاق نشست. برایِ او چای ریختم و برای خودم قهوه.
میدانستم قهوه دوست ندارد. گاهی که خواهش میکردم به خاطرِ من بخورد ،
میگفت :« من واقعاً منطق شما قهوهخورها رو درک نمیکنم. شبیه اینه که زهرمار بخوری، بگی بهبه! »
و من هربار میخندیدم و میگفتم :« باشه قبول ، نمیخواد بخوری.»
روبه رویش نشستم و چای را تعارف کردم.
مشغول شدیم ؛
او به خوردن چای و تماشایِ سوختن چوبها در شومینه .
من به خوردن قهوه و تماشایِ او : )
سنگینی نگاهم را که حس کرد ، پرسید :
« به چی خیره شدی؟! »
لبخندی زدم و زمزمه کردم :
" گفته بودی که چرا محو تماشایِ منی ،
و آنچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی؟!
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ،
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی! "
چند لحظه سکوت بینمان برقرار شد.
لازم نبود چیزی بگوییم ، همه چیز را میشد از چشمهایمان خواند.
در عمقِ چشمهای قهوهایاش ، بغض و حبّ توأمان میدیدم.
انگار میخواست فریاد بزند از شدتِ خوشحالیِ بودنت ، میخواهم اشک بریزم!
انگار میخواست بگوید دوستت دارم و گفت!
دستهای مرا گرفت و زمزمه کرد واژهبهواژهاش را .
و من پرواز کردم به روزهایِ اولِ بودنش.
به سرمای استخوانسوزِ بهمنماه آن سال و
به یادآوردم حرفهایی که برای اولینبار فقط به او گفتم.
صحبت از زمستان شد و من از رویاهایم گفتم :
- « میدونی ؛ من همیشه دلم میخواست زمستون رو آروم و بیدغدغه بگذرونم.
مثلاً یه خونهی کوچیک ، تو یه روستا داشته باشیم ؛ با وسیلههای قدیمی و خاطرهانگیز.
زمستونها بریم اونجا ، کنار شومینه بشینیم، کتاب بخونیم و چای بخوریم.
برف بیاد ، شالوکلاه کنیم ، بریم برف بازی ، آتیش درست کنیم ، چای هیزمی بخوریم و سیبزمینیِ آتیشی!
همیشه دلم میخواست زمستون رو لمس کنم، با تکتک سلولهام سرما رو احساس کنم و حتی شاید مریض بشم..
چون فکر میکنم زمستون ، بدون سرماخوردگی معنایی نداره! »
اینها را چندسالِ پیش گفته بودم و هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم بتوانم رویاهایم را زندگی کنم!
سالِ پیش که غافلگیرم کرد و گفت در یکی از روستاهای خوشآبوهوا ، خانهی کوچکی خریده و میتوانیم زمستان را آنجا بگذرانیم ؛ گل از گلم شکفت و فهمیدم کنار کسی هستم که تمامِ جزئیات شخصیت مرا میداند و به آنها اهمیت میدهد.
کسی که بودنش ، جبرانِ تمامِ نداشتههای من است. که وقتی هست میتوانم بخندم به رویِ تمامِ غمهای جهان : )
صدایش مرا از افکارم بیرون آورد :
« بانو قهوهات سرد نشه؟! »
- سرد شد دیگه ، دیر گفتی!
+ به چی فکر میکردی حالا ؟
- به تو :)
+ به من؟
- آره ، به تو ، به حرفهای قشنگت و اهمیت دادنهات . به اینکه تو چقدر منو بلدی! همیشه بمون کنارم ، باشه؟
+ قدر نوشیدن یک چای بمانم یا به قدرِ یک عمر؟
- به اندازهی نوشیدن یک چای که تا آخر عمر طول بکشه! : )
- گلنار.
- یکعاشقانهی کوتاه *
بیکلام . VID_20260207_232456_434_۰۷۰۲۲۰۲۶.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
برایِ شبهای زمستان؛🤍
" ناجـــه "
تا ابد عاشق کسی که به جزئیاتِ شخصیتم توجه میکنه ، میمونم : )✨🤍
- همهچیز از یه مکالمهی ساده شروع شد.
در مورد سوالات امتحان ادبیات حرف زدیم، لابهلایش مسخرهبازی در آورد و من همانجا دلم تنگ شد.
دلم پرکشید و رفت به شبهای خوابگاه ،
شبهایی که فارغ از هر غموغصهای خوش میگذراندیم : )
دلم برای تکتک جزئیاتِ زندگیِ دانشجویی تنگ شد! شروع کردم به مرورِ خاطرات.
از بدوبدوکردنهای صبح گفتم و به خستگیهای ظهر رسیدم. از جمکرانهای دستهجمعی ، تا خلوتهای شبانهی حرم!
از غذاهایِ سلف تا نسکافههای بینِ کلاسها.
از دلتنگی برای کلاسِ شریعتی، تا خوابیدن سرکلاسِ آخوندزاده!
یکی من گفتم، یکی او...
لابهلای همین حرفها ، او هم گفت دلم برایت تنگ شده.
اما به شیوهی خاصِ خودش!
با توجه کردن به تکتکِ جزئیاتِ شخصیتم : )
و این خیلی برایم ارزشمند بود.
این که یکی، در طی دوماه آشنایی، آنقدر دقیق تو را بلد باشد، شگفتآور است.
این که کسی صدایِ خندهی تو را یادش بماند ، مدلِ کتاب خواندنت را بداند و حتی
زمزمههایِ سرصبحت را شنیده باشد،
آنقدر زیبا و دوستداشتنی و وجدآور است که قابل توصیف نیست.
وجودم با حرفهایش ، سرشار از پروانههای آبی شد و به این فکر کردم چقدر آدمهای اطرافم خوشقلب و مهربانند🤍
و خدا را شکر کردم بابتِ رزقهایِ دوستداشتنیِ زندگیام : )
امشب دلم تنگ است ، برایِ همهی خاطرههایمان. برای هر ده نفر اتاقِ صد و یک؛ برایِ تکتکِ ثانیههایِ زندگیِ دانشجویی...
- گلنار.
هدایت شده از «تبلیغات ذولفقار⚔️ »
تاحالا راهیان نور نرفتی؟ شلمچه و هویزه رو ندیدی؟ بیا اینجا قراره یه هفته باهم به نیت شهدا تمومم سفر و کنارهم باشیم🥺💔
https://eitaa.com/joinchat/3583313106Ceeaa6448dc
این یه تبلیغ نیست یه دعوته از سمت شهدامون! اینو هیچ وقت فراموش نکن دیدن این پستا بی دلیل نیست : )
خودتو از این کاروان و سفر دور نکن . .
هدایت شده از «تبلیغات ذولفقار⚔️ »
هدایت شده از «تبلیغات ذولفقار⚔️ »
ساعت 8صبح پاک شه
زودتر پاک نکنید!
گسترده ذوالفقار 💚