eitaa logo
" ناجـــه "
335 دنبال‌کننده
335 عکس
45 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
" صحبت از ماندنِ یک‌عمر ، بماند به کنار ، قدر نوشیدنِ یک چای بمانی ، کافی‌ست... "
[ چای ؛ ] - پرسید :« دوست داری زمستون رو چطوری بگذرونی؟ » نگاهم را به طرفش برگرداندم. طره‌ی موهای روی پیشانی‌ام را کنار زدم و زمزمه کردم :« تابستون و زمستونش مهم نیست، مهم اینه که تو باشی! » لبخندی زد‌ و گوشه‌ی اتاق نشست. برایِ او چای ریختم و برای خودم قهوه. می‌دانستم قهوه دوست ندارد. گاهی که خواهش می‌کردم به خاطرِ من بخورد ، می‌گفت :« من واقعاً منطق شما قهوه‌خورها رو درک نمی‌کنم. شبیه اینه که زهرمار بخوری، بگی به‌به! » و من هربار می‌خندیدم و می‌گفتم :« باشه قبول ، نمی‌خواد بخوری.» روبه رویش نشستم و چای را تعارف کردم. مشغول شدیم ؛ او به خوردن چای و تماشایِ سوختن چوب‌ها در شومینه . من به خوردن قهوه و تماشایِ او : ) سنگینی نگاهم را که حس کرد ، پرسید : « به چی خیره شدی؟! » لبخندی زدم و زمزمه کردم : " گفته بودی که چرا محو تماشایِ منی ، و آنچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی؟! مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ، ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی! " چند لحظه سکوت بین‌مان برقرار شد. لازم نبود چیزی بگوییم ، همه چیز را می‌شد از چشم‌هایمان خواند. در عمقِ چشم‌های قهوه‌ای‌اش ، بغض و حبّ توأمان می‌دیدم. انگار می‌خواست فریاد بزند از شدتِ خوشحالیِ بودنت ، می‌خواهم اشک بریزم! انگار می‌خواست بگوید دوستت دارم و گفت! دست‌های مرا گرفت و زمزمه کرد واژه‌به‌واژه‌اش را . و من پرواز کردم به روزهایِ اولِ بودنش. به سرمای استخوان‌سوزِ بهمن‌ماه آن سال و به یادآوردم حرف‌هایی که برای اولین‌بار فقط به او گفتم. صحبت از زمستان شد و من از رویاهایم گفتم : - « می‌دونی ؛ من همیشه دلم می‌خواست زمستون رو آروم و بی‌دغدغه بگذرونم‌. مثلاً یه خونه‌ی کوچیک ، تو یه روستا داشته باشیم ؛ با وسیله‌های قدیمی و خاطره‌انگیز. زمستون‌ها بریم اونجا ، کنار شومینه بشینیم، کتاب بخونیم و چای بخوریم. برف بیاد ، شال‌وکلاه کنیم ، بریم برف بازی ، آتیش درست کنیم ، چای هیزمی بخوریم و سیب‌‌زمینیِ آتیشی! همیشه دلم می‌خواست زمستون رو لمس کنم، با تک‌تک سلول‌هام سرما رو احساس کنم و حتی شاید مریض بشم.. چون فکر می‌کنم زمستون ، بدون سرماخوردگی معنایی نداره! » این‌ها را چندسالِ پیش گفته بودم و هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم بتوانم رویاهایم را زندگی کنم! سالِ پیش که غافلگیرم کرد و گفت در یکی از روستاهای خوش‌آب‌وهوا ، خانه‌ی کوچکی خریده و می‌توانیم زمستان را آنجا بگذرانیم ؛ گل از گلم شکفت و فهمیدم کنار کسی هستم که تمامِ جزئیات شخصیت مرا می‌داند و به آنها اهمیت می‌دهد. کسی که بودنش ، جبرانِ تمامِ نداشته‌های من است. که وقتی هست می‌توانم بخندم به رویِ تمامِ غم‌های جهان : ) صدایش مرا از افکارم بیرون آورد : « بانو قهوه‌ات سرد نشه؟! » - سرد شد دیگه ، دیر گفتی! + به چی فکر می‌کردی حالا ؟ - به تو :) + به من؟ - آره ، به تو ، به حرف‌های قشنگت و اهمیت دادن‌هات . به اینکه تو چقدر منو بلدی! همیشه بمون کنارم ، باشه؟ + قدر نوشیدن یک چای بمانم یا به قدرِ یک عمر؟ - به اندازه‌ی نوشیدن یک چای که تا آخر عمر طول بکشه! : ) - گلنار. - یک‌عاشقانه‌ی کوتاه *
خانه‌ام ابری‌ست ؛ اما در خیالِ روزهایِ روشنم✨☁️
تا ابد عاشق کسی که به جزئیاتِ شخصیتم توجه می‌کنه ، می‌مونم : )✨🤍
" ناجـــه "
تا ابد عاشق کسی که به جزئیاتِ شخصیتم توجه می‌کنه ، می‌مونم : )✨🤍
- همه‌چیز از یه مکالمه‌ی ساده شروع شد. در مورد سوالات امتحان ادبیات حرف زدیم، لابه‌لایش مسخره‌بازی در آورد و من همانجا دلم تنگ شد. دلم پرکشید و رفت به شب‌های خوابگاه ، شب‌هایی که فارغ از هر غم‌وغصه‌ای خوش می‌گذراندیم : ) دلم برای تک‌تک جزئیاتِ زندگیِ دانشجویی تنگ شد! شروع کردم به مرورِ خاطرات. از بدوبدوکردن‌های صبح گفتم و به خستگی‌های ظهر رسیدم. از جمکران‌های دسته‌جمعی ، تا خلوت‌های شبانه‌ی حرم! از غذاهایِ سلف تا نسکافه‌های‌ بینِ کلاس‌ها. از دلتنگی برای کلاسِ شریعتی، تا خوابیدن سرکلاسِ آخوندزاده! یکی من گفتم، یکی او... لابه‌لای همین حرف‌ها ، او هم گفت دلم برایت تنگ شده. اما به شیوه‌ی خاصِ خودش! با توجه کردن به تک‌تکِ جزئیاتِ شخصیتم : ) و این خیلی برایم ارزشمند بود. این که یکی، در طی دوماه آشنایی، آنقدر دقیق تو را بلد باشد، شگفت‌آور است. این که کسی صدایِ خنده‌ی تو را یادش بماند ، مدلِ کتاب خواندنت را بداند و حتی زمزمه‌هایِ سرصبحت را شنیده باشد، آنقدر زیبا و دوست‌داشتنی و وجدآور است که قابل توصیف نیست. وجودم با حرف‌هایش ، سرشار از پروانه‌های آبی شد و به این فکر کردم چقدر آدم‌های اطرافم خوش‌قلب و مهربانند🤍 و خدا را شکر کردم بابتِ رزق‌هایِ دوست‌داشتنیِ زندگی‌ام : ) امشب دلم تنگ است ، برایِ همه‌ی خاطره‌هایمان. برای هر ده نفر اتاقِ صد و یک؛ برایِ تک‌تکِ ثانیه‌هایِ زندگیِ دانشجویی... - گلنار.
ابرهایِ نارنجی : ))))))
هدایت شده از «تبلیغات ذولفقار⚔️ »
تاحالا راهیان نور نرفتی؟ شلمچه و هویزه رو ندیدی؟ بیا اینجا قراره یه هفته باهم به نیت شهدا تمومم سفر و کنارهم باشیم🥺💔 https://eitaa.com/joinchat/3583313106Ceeaa6448dc این یه تبلیغ نیست یه دعوته از سمت شهدامون! اینو هیچ وقت فراموش نکن دیدن این پستا بی دلیل نیست : ) خودتو از این کاروان و سفر دور نکن . .
هدایت شده از «تبلیغات ذولفقار⚔️ »
ساعت 8صبح پاک شه زودتر پاک نکنید! گسترده ذوالفقار 💚