eitaa logo
نمایشگاه بازپروری پیراهن نمناک
8 دنبال‌کننده
18 عکس
0 ویدیو
0 فایل
می‌نویسیم تا مکتوباً صحبت هایمان را داشته باشیم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
هر دفعه میام اتاقمو مرتب و تمیز می‌کنم انگار زندگیم چند درجه جالب‌تر می‌شه و حس سبکی دارم. درود بر آراستگی!
زمانی وجود داشت که من دوست داشتم به خونه ام زیبایی ببخشم. پس شروع کردم به گشتن، پیانوی آبی و لیوان های جورواجور و مبل های رنگی رنگی و گلدون های لب‌ریز از عطر شیرین رز ها و دیوارکوب های دوست داشتنی و جا شمعی های ظریف و یک دنیا وسیله زیبا برای خونه‌ام خریدم، اما وقتی برگشتم، یک چیز دیگه وجود نداشت. من در راه پیدا کردن اون همه وسیله ها و زیبایی، خونه ام رو از دست داده بودم.
ما شاید گریه کنیم اما نمی‌ترسیم.
دائماً یکسان موند حال دوران. غم خوردم.
مامان بابام و بغل می‌کنم، به دوستام زنگ میزنم و فکر میکنم دفعه بعدی حتما بغلشون کنم، به کتابایی که هنوز نخوندمشون نگاه می‌کنم، به نقاشی نصفه کارم که قول داده بودم هرچه زودتر تمومش کنم، به اون لباس خوشگله که دلم نیومد بپوشمش و منتظر یه اتفاق خاص بودم، به مکان هایی فکر می‌کنم که نرفتم، به حرفایی که نزدم، هی نگاه می‌کنم می‌بینم بابا من چقدر سخت گرفته بودم! داشتم چیکار می‌کردم؟
نمایشگاه بازپروری پیراهن نمناک
مامان بابام و بغل می‌کنم، به دوستام زنگ میزنم و فکر میکنم دفعه بعدی حتما بغلشون کنم، به کتابایی که ه
شاید باید زودتر از اینها بهش میگفتم که چقدر برام عزیزه و دلم میخواد یکبار دیگه که نه، هزار بار دیگه باهاش املت درست کنم و کیک دارچینی بپزم... ازش بخوام از اون قهوه‌های تلخش برام درست کنه و غر بزنم که چرا اون ساکته و همیشه منم که حرف میزنم...
استاد! بگذار بگویم که در این گیر و دار، از اولین کسانی بودی که به آنها فکر کردم. به این فکر کردم که مبادا جنگ، دیدارمان را به قیامت بسپارد؟ و بعد، گویی مچ خودم را گرفته باشم، به خودم گفتم: «مگر به دیدنِ دوباره‌اش، فکر میکردی؟!» امان از دستُ دلِ آدمی‌زاد...
تا میام در مورد زندگی بزرگسالی غر بزنم یه صدایی از درونم میگه ساکت باش. اینم یه مرحله از زندگیه دیگه، این شرایط برای همه سخته و تو تنها کسی نیستی که داره اذیت میشه.
میتونم دوباره برگردم به قدیما. به وقت هایی که پیدا کردن اون قاشق و ساعت عتیقه بین وسیله های مامان‌بزرگ منو به وجدم آورد. به زمانی که برداشتن اون عکس ها از آلبوم بهم احساس یک مجرمِ خوش خیال رو داد. چون من وارث عکس های قدیمیِ خاندان باید باشم. من هنوز هم عاشق ماجراجویی توی خونه‌ی مادربزرگ و کشف راز های نهفته اش هستم. مثل راز دسته گل عروسی دایی بعد از ۱۱ سال. یا دیس های گل قرمزی لب پر که خاله خوب ازشون مراقبت نمیکنه. یک روز همه چیز رو به ثبت در می‌آرم. و اون روز دور نیست.
هیچ تعریفی به اندازه ی "انرژی‌ت رو خیلی دوست دارم" نمی‌تونه خوشحالم کنه.