نمایشگاه بازپروری پیراهن نمناک
مامان بابام و بغل میکنم، به دوستام زنگ میزنم و فکر میکنم دفعه بعدی حتما بغلشون کنم، به کتابایی که ه
شاید باید زودتر از اینها بهش میگفتم که چقدر برام عزیزه و دلم میخواد یکبار دیگه که نه، هزار بار دیگه باهاش املت درست کنم و کیک دارچینی بپزم... ازش بخوام از اون قهوههای تلخش برام درست کنه و غر بزنم که چرا اون ساکته و همیشه منم که حرف میزنم...
استاد! بگذار بگویم که در این گیر و دار، از اولین کسانی بودی که به آنها فکر کردم. به این فکر کردم که مبادا جنگ، دیدارمان را به قیامت بسپارد؟ و بعد، گویی مچ خودم را گرفته باشم، به خودم گفتم: «مگر به دیدنِ دوبارهاش، فکر میکردی؟!» امان از دستُ دلِ آدمیزاد...
تا میام در مورد زندگی بزرگسالی غر بزنم یه صدایی از درونم میگه ساکت باش. اینم یه مرحله از زندگیه دیگه، این شرایط برای همه سخته و تو تنها کسی نیستی که داره اذیت میشه.
میتونم دوباره برگردم به قدیما. به وقت هایی که پیدا کردن اون قاشق و ساعت عتیقه بین وسیله های مامانبزرگ منو به وجدم آورد. به زمانی که برداشتن اون عکس ها از آلبوم بهم احساس یک مجرمِ خوش خیال رو داد. چون من وارث عکس های قدیمیِ خاندان باید باشم. من هنوز هم عاشق ماجراجویی توی خونهی مادربزرگ و کشف راز های نهفته اش هستم. مثل راز دسته گل عروسی دایی بعد از ۱۱ سال. یا دیس های گل قرمزی لب پر که خاله خوب ازشون مراقبت نمیکنه. یک روز همه چیز رو به ثبت در میآرم. و اون روز دور نیست.
هیچ تعریفی به اندازه ی "انرژیت رو خیلی دوست دارم" نمیتونه خوشحالم کنه.
انقدر گل هندونه دوست دارم که توی خونه بهم میگن دزد گل هندونه.
"دوست داری بزرگ شدی چیکاره بشی؟"
کسی که فقط یک مسیر رو انتخاب نکرده ✨
خیلی از جملهی «خوب خوابیدی؟» خوشم میاد، نهایت توجه رو نسبت به یک شخص نشون میده.
هدایت شده از 🎀کفترموفرفری|kaftaremooferfery🎀
بهترین قسمت زنده بودن، دیدن ستارههاست.
نمایشگاه بازپروری پیراهن نمناک
بهترین قسمت زنده بودن، دیدن ستارههاست.
خصوصا تو شبای تابستون، وقتی که مهتاب میتابه به رختخواب خنکت تو حیاط.