ننه در مورد این بحث خوردنی، این خانوم ها اشتباه انتخاب کردن. پدر گرامی من، همیشه وقتی بیرون خوردنی دارن، بالاخره یه مقدارش رو میارن خونه. هیچ وقت تنها چیزی از گلوشون نمی ره پایین...😁 خلاصه برای همه دخترها همچین شوهری آرزومندم. هر چند خودم احتمالا همچین شوهری نشم...🤤
#پسری_که_ندارد_نشان_از_پدر_😕
به مناسبت ولادت امام حسن عسگری، پدر فانتزی خاورمیانه برامون یه داستان فرستادن🦦
عِییییییییییی تیپ سیییی🚍
داشتم چرت میزدم تو ایستگاه اتوبوس
که با صدای ترمز اتوبوس هوشیار شدم
مسافرا تقریبا پیاده شدن
در حین عبور از در جلویی اتوبوس بودم
یهو بصورت غافلگیرانه یه مسافر
که داشت پیاده میشد
زیر پاش خالی شد😯😟
دستش به میلهی در بود ولی انگار توانش نبود که خودش رو نگه داره و داشت با صورت از اتوبوس میافتاد روی زمین...
هوشیارانه متوجه این اتفاق شدم
ناخودآگاه خودمو بردم جلو شونمو حائل کردم و با دستام بغل گرفتمش...
همه مسافرا نگران شدن و توجهشون جلب شد
مثل یه تیکه گوشت بی روح و سرد و ناتوان در آغوشم قرار گرفت
از بازو و بغل گرفتمش بلندش کردم و با کمک دو خانم مسافر بردیمش تو ایستگاه،
نشوندنش روی صندلی
از حال رفته بود دخترهی معصوم😫😢
کیف چرم عسلیش افتاده بود زمین برداشتمش
زنگ زدم اورژانس🚑 و
رفتم از راننده اتوبوس آب قند گرفتم براش آوردم
دادم خانما که بدن بخوره
رنگش پریده بود😕😟
صورتش آب پاشیدن تا به حال بیاد
خانم دست چپیش دو سه تا سیلی بهش زد
به هوش اومد
خانمه گفت صورتش یخه فشارش افتاده🥶
آب قند رو بهش دادن خورد
اورژانس پنج شیش دقیقهای رسید🚑
معاینش کردن و فشارشو گرفتن🩺
گفتن چیز خاصی نیست فشارش افتاده و فشار عصبی بهش وارد شده....🤔😲
بهش سُرُم زدن و آمپول تقویتی....💉
گفتن اگه میخوای برای آزمایش و اطلاعات دقیقتر ببریمت بیمارستان...؟
با صدای خسته و خفیف و گرفتش گفت :
نه ، نیازی نیست خوبم بهتر میشم.
سفیدی چشماش از بدحالی و فشار و خستگی صورتی قرمز بودن و زیر چشماش به سیاهی میخورد رنگش به زردی میزد
بیتابی تو وجودش موج میزد!
مسافرا سوار اتوبوس شدن و رفتن پی کار و زندگیشون
ولی من همچنان کیف چرم عسلیش دستم بود و نشستم روی سکو تا حالش جا بیاد و سُرُمش تموم شه،
از اورژانس پد الکلی و چسب زخم رو گرفتم و پرسنل اورژانس وقتی دیدن دخترخانم مقاومت میکنه برای رفتن به بیمارستان ، مرخص شدن
به دخترخانم گفتم کسی رو دارید باهاش تماس بگیرید بیاد دنبالتون؟
با صدای گرفتش گفت :
نه نیاز نیست الکی نگرانشون کنم ...
پریدم وسط حرفش گفتم :
آخه حالتون مساعد نیست بهتره یکی همراهتون باشه، شما نیاز به استراحت دارید ...
گفتش :
نه الان بهترم یکم خستم و بیخوابی باعث شد ضعف کنم ...
تا اینو گفت یادم اومد حاجخانم (مادر عزیزم) دیروز تو کولهپشتیم یه تیکه کیک گذاشته🥮
و من نخوردمشون ،
زیپ کیفم رو باز کردم کیکو در آوردم ،
تو جیب کاپشنم هم یه مقدار مویز و گردو تو کیسه فریزر داشتم
جفتشونو باز کردم دادمشون بهش بخوره جون بگیره طفلک ، پریدم آب معدنی هم گرفتم براش...
به زور تعارف گرفتشون😅😊
تکهای از کیک و چند دونه مویز و گردو رو خورد
چند دقیقهای گذشت گفت میشه یه خواهشی کنم
گفتم : بله بفرمایید در خدمتم...
گفت : یه ماشین برام میگیرید
گفتم : بله حتما ولی حالتون بهتره ، اگر جایی میخواید برید همراهتون بیام؟
گفت : نه ممنون بهترم ، این سُرُم هم آخراشه ، حالم خوبتره، امروز امتحان دارم باید حتما خودمو برسونم برای امتحان ترم ...
گفتم : باشه هر جور مایلید،
تاکسی برای کجا میخواید؟
مقصدتون کجاست؟
گفت : دانشکده دندانپزشکی شهید بهشتی، نزدیکه ...
یه تاکسی اینترنتی گرفتم،
نزدیک بود دو سه دقیقهای اومد
سُرُمش هم کمی مونده بود تموم بشه رفتم کمکش کنم درش بیاره ، پد الکلی رو گذاشتم،
آنژیوکت رو کشیدم چسب زخم رو زدم روش
حالش بهتر شده بود رنگش برگشته بود🙂
چادرشو مرتب کرد و خودشو جمع و جور کرد
چادرشو محکم گرفته بود
دستش رو به دیواره ایستگاه گرفت، بلند شد
دو سه قدمیش وایساده بودم
نگران اینکه نکنه بازم بیافته...😟
وقتی دیدم رو به راهه
رفتم در ماشین رو باز کردم ،
با خجالت خاصی اومد تشکر کرد
سوار ماشین شد کیفشو دادم بهش
منم نشستم جلو
متعجب شد گفت :
شما هم میاید؟
گفتم : بله
با رودربایستی و خجالت گفت :
شما زحمت نکشید مسیر نزدیکه خودم میرم مشکلی نیست ...
منم گفتم :
خواهرم چه مسیری باشه چه مسیری نباشه، مشکلی باشه یا نه، شما خواهر دینی من هستید ، غیرتم قبول نمیکنه ناموس مردم با این حال و اوضاع تنها تو شهر رها بشه میرسونمتون به دانشگاه بعدش با همین ماشین خونه میرم ، اینجوری فکرم راحته ...
بعد این نطقم که با لحن محکم و محترمانهای هم بیانشون کردم ، دیگه حرفی رو حرفم نیاورد و سکوت کرد ...
ماشین که حرکت کرد
زنگ زدم منزل به مادرم که کمی دیر میرسم ...
بعد چند دقیقه...
رسیدیم دانشکده
تشکر کرد در رو باز کرد
منم در رو باز کردم پیاده شدم
خواست کرایه تاکسی رو حساب کنه گفتم :
اصلا و ابدا ...
مگه من مرده باشم خواهرم ...
امروز مهمون منید ...
شما بفرمایید به امتحانتون برسید ...
قضا و قدری بوده امروز این اتفاق بیوفته حکمتی داشته...
دست کردم جیبم یه دهی در اومد تو دستم
صدقه دادم براش🙂😌
وقتی اصرار و پافشاریمو دید و
اینکه محکم پای حرفم هستم ؛
با روی گشاده و لبخند بر لب تشکر کرد...🤗
خداحافظی کردیم و
به دانشکده رفت
وایسادم نگاه کردم تا بره داخل
خیالم راحت شد و فکرم آسوده
( چرا دروغ بگم هنوز تو فکرش بودم و دلم ناآرام و طوفانی، که این دختر کی بود و چِش بود و....؟؟ )
یه نفس عمیق هوای سرد رو کشیدم تو سینم حبس کردم و از دهن دادم بیرون
سوار ماشین شدم برگشتم خونه
ادامه دارد ...
#گونیا
#پدر_فانتزی_خاورمیانه
#پدر_فانتزیهای_خاورمیانه
نکته اصلی این بود که:
دختره هم سفیده بود هم دانشجوی دندونپزشکی😕
وگرنه که اگه ماها حالمون بد شه؛ پسرا روشونو میکنن اونور که یموقع نیفتیم گردنشون😌
لعنتی ها حتی تو فانتزی هم دختر دانشجوی دندانپزشکی میخوان، اونم شهید بهشتی😂😂😂
حالا چی میشد دختره مدیریت بازرگانی دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهرقدس درس میخوند؟!😁😁😁
بعد از کجا فهمید دختره امتحان داره؟؟
فکرش درگیر خواهر دینیش شد؟!
ده تومن هم صدقه داد؟؟
حالا حکایات اورژانس بماند
لامصب به دل و روده ی ما رحم کن
#مخاطب
ننه مگه اون اورژانس پرستار مرستار نداشت که این پدر فانتزی زحمت کشیده آنژیکت و سرمو از دست خواهر دینی در آورده؟ 🧐
نکته اصلی این بود که هنوز ننهش(حاجخانوم)
واسش تغذیه میذاره😂
#نکته_ریز_مخاطب