📜 روایت چهاردهم
#هیچ_چیز_مثل_قبل_نیست_بیشتر_از_قبل_است
رفته بودم خرید کنم، شلوغ بود و در ترافیک خودم را به هایپرمارکت رساندم. به عادت همیشگی که همین بیرون آمدن و نگاه کردن به اجناس را تفریح حساب میکنم، خواستم دقایقی، ذهن و قلبم را از غم و رنج این روزها پرت کنم.
گمان میکردم شاید نسبت به قبل وسایل کمتر باشد و مردم کمتر حضور داشته باشند و برخی با شدت بیشتری خرید کنند.
میبینم یک خانمی آمده در این اوضاع وسایل زینتی میخرد!
دیگری قاشق و قابلمهها را قیمت میگیرد.
در دل با خود میگفتم: خواهر خوبم! مردم دنیا اگر میدانستند وسط جنگ جهانی، بانوی ایرانی با آرامش کامل، تیپ زده و رفته هایپرمارکت قاشق بخرد! قالب تهی میکردند!
غرب نمیتواند این تفکر را هضم کند، میگوید: بترس، فرار کن، آرایش جنگی بگیر نه اینکه آرایش جنگی !
با خود میگویم یعنی در خانهاش چند قاشق و چنگال نیست که در این شرایط آمده این وسایل را تهیه کند؟
از شما چه پنهان خندهام میگیرد.
دیگری گلدانها را نگاه میکند.
بقیه مردم هم در حد خوراکیهای روزانه خرید میکنند و همه چیز هم کامل موجود هست و ما بیست و شش روز است که در یکی از مؤثرترین جنگهای تاریخی هستیم.
از آن مهمتر، آدمهایی که از کنار هم رد میشوند، به هم لبخند میزنند. متصدیهای فروشگاه هم خوشبرخوردتر از قبل هستند.
هیچ چیز مثل قبل نیست، چون بیشتر از قبل است...
در حالی که ما در جنگیم. جنگی به وسعت جهان.
جنگی که یک طرفش ما هستیم و یک طرف ابرقدرتهای مشرک و ظالمی که تنها آوردن نامشان بر تن کشورهای مدعی جهانی اولی بودن لرزه میاندازد.
مردم اما آرام، مهربانتر و رئوفتر از قبل، متحدتر.
سرداران سلحشور ما، محکم و استوار و شجاع.
ما همدل شدهایم، خیلی بیشتر از قبل، همه کمک میکنند. فاصلهها کمتر شده و یکصدا با عقاید مختلف دلمان برای ایرانمان میتپد. این خاصیت اتحاد، بزرگترین نقطه قوت ماست.
جایی نمیرویم، مهاجرت نمیکنیم و همه ماندهایم.
اگر از روانشناسهای فرویدخوانده بپرسید، میگویند در شرایط جنگی تابآوری کم میشود، طاقت کم میشود، مردم پرخاشگر میشوند.
اگر از سیاستخواندههای مارکسی و وبری بپرسید، میگویند مردم در جنگ از ترس قحطی و گرسنگی از دست مي روند !
اما مردم فهیم ما، مردم پخته ما، این ملت برآمده از تاریخی کهن و تمدنی بزرگ، جهان را تحت تأثیر قرار داده، امت بزرگ جهان اسلام را متحد کرده و دلهای آزادگان جهان را خشنود ساخته است.
بنیانهای فکری این ملت بزرگ که یک بالش تفکر عمیق شیعه است و بال دیگرش تمدن ایرانی، آن را بیبدیل ساخته، آن را الگو قرار داده و آن را پرندهای افسانهای ساخته است.
📢ما اينجا هستيم، در ايران پهناور، جنگ است.
#زندگی_در_جریان_است
#ما_پیروزیم 🇮🇷💚🤲✊
✍️ فاطمه نجار
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پانزدهم
#روایت_فتح
بسم رب الشهداء
نفسهایم در هوای نمگرفتهی بندر عباس گم میشود، شهری که این روزها به قلب تپندهی جنگ بدل شده است. بندر عباس، با موقعیت استراتژیکش در تنگه هرمز، درست در خط مقدم نبرد قرار دارد. گویی تمام دنیا چشم به این نقطه دوخته است.
در مسجد سلمان فارسی بودیم. مسجدی که گویی از دل دعاهای خیر مردم و برکت سفر رهبر انقلاب جوانه زده بود. روی سردرش نوشته بودند: «ساخته شده از محل اعتبارات سفر مقام معظم رهبری». این عبارت، نه فقط یک نوشته، بلکه نشانهی امید و استواری بود.
اینجا، هر شب، آسمان شهر با رقص مرگبار موشکها روشن میشود. حداقل ده، پانزده موشک... گاهی نزدیکتر، گاهی دورتر. امشب اما، موشک خیلی نزدیک بود. درست لحظهای که امام جماعت مشغول اقامه نماز مغرب بود. صدای مهیبی آمد و همهی مسجد لرزید. شیشهها به وحشت به ارتعاش درآمدند، اما . نماز، با همان صلابت و خضوع همیشگی ادامه یافت. گویی ایمان، سپری در برابر هراس بود.
بعد از نماز، در میان زمزمههای دعا و نجواهای دل، بانوان با چشمانی گریان از خشم، آرزوی نابینایی ترامپ را میکردند. «الهی کور بشه!» یکی میگفت. اما خانم مسنی با صورتی نورانی، با لحنی سرشار از امید و اعتقاد پاسخ داد: «نه، نباید کور بشه. باید پیروزی ایران رو با چشماش ببینه، بعد بمیره!» این جمله، مثل پتکی بر دلم فرود آمد. چه عمق بصیرتی! چه آرزوی بزرگی!
دیگری با صدایی لرزان میگفت: «الهی ترامپ و نتانیاهو دیوانه بشن!» و یکی دیگر با تلخی پاسخ میداد: «دیوانه هستند دیگه! مگه از این دیوانهتر هم میشه؟!»
در میان این همه هیاهو و غم، اما چیزی مرا بیشتر تحت تاثیر قرار داد: استواری و پایبندی مردم. با وجود تمام سختیهای اقتصادی، با وجود تهدیدهای دائمی، آنها پای کار بودند. با دلی پر از امید و با روحیهی انقلابی، در کنار هم ایستاده بودند. این مسجد، نه فقط محلی برای عبادت، بلکه نمادی از مقاومت و اتحاد بود. گویی در این مسجد، قلب ایران میتپد.
✍️ فرزانه طالقانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت شانزدهم
به نام خدا
#گردپیری_رنگ_جوانی
هوا نسبت به دیشب سردتر بود. جمعیت هم نسبت به دیشب بیشتربود. با دوستم از مردم و آمدنِ هر شب شان می گفتیم. از اینکه چطور خسته نمی شوند؟ چه انرژی آنها را به میادین می کشید؟ نیم ساعتی گذشت. مردم هر سمت به ما ملحق می شدند. فاصله بین ماها طوری شده بود که دست بلند میکردی برای شعار دادن، جایی برای پایین آمدن نداشت. سوز سرما فقط روی صورت حس میشد. جمعیت چسبیده به هم، هیچ بادی بین ما جرات رد شدند نداشت.دیسک هم انگار ماند سر جایش. شاید نزدبیرون تا من بزنم بیرون. نمی دانم یک ساعت شد یا نه. میان خیل جمعیت با صحنه ایی مواجع شدم که پاهایم قفل شد. توانایی راه رفتن نداشتم. دوستم دو سه قدمی جلوتر از من رفته بود. به عقب نگاهی کرد. صدایش را نمی شنیدم. البته صدا به صدا نمی رسید. سمت من آمد. کتفم را گرفت تکانم داد. بغض و اشک در هم تلاقی شدند. جمله یا حتی کلمه در دهانم نمی چرخید. دوستم نزدیک گوشم آمد و گفت:
«کمرت درد گرفت! بریم؟ با اشاره سمت راستم را نشانش دادم. پیر زنی با پسر معلولش، با ویلچری که پیرزن را می کشید، به جای اینکه پیرزن هولش بدهد. پیر زنی ضعیف و نحیف که باد هم حریفش بود. نوه هایش هم کنارش بودند. مرتب از مادر بزرگشان میخواستند خسته شده و و یلچر را به آنها بدهد. مادر بزرگ هم چادر به دور گردنش که بسته بود، یک گرهِ دیگری زد و گفت :
«نا، اصلا خَسه نَیمه...»
می گفت، شما تازه از تهران رسیدید خسته اید. من کل روز را خانه بودم...
این مهمان داری و میدان داری چیزی جز میهن داری اگر نیست ، پس چیست ؟ این انرژی و توانایی جز عشق به وطن اگر نیست ، پس چیست؟ عجب دم عیدی خانه تکانی انجام داد حاج خانم ! گرد پیری را از خانه ی دلش تکاند. رنگ جوانی بر آن کشید. با اقتدار به پیشواز پیروزی می رود. گام هایم را محکم تر گرفتم. قوی تر از یک ساعت قبل، شاید هم هفده شب قبل. پیرزن هم، هم پای ما می آمد. تاآخر مسیر تا پراکنده شدند جمعیت، که به خانه هایشان بروند.
قبل خداحافظی به دوستم گفتم:
«فرداشب دستکش یادمان باشد.»
✍️حوا زاهدیان
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت هفدهم
#راهپیمایی_شبانه
زمان تندتر از همیشه میگذرد. آنقدر که فرصت نمیشود از همهی این روزها بنویسم. و ننوشتنش واقعاً حیف است. این روزها و شبها سراسر زیبایی میبینم. و حالا چند تکه از این جورچین زیبا را با جملاتم کنار هم مینشانم.
هرشب جمعیت بعد از تجمع در میدان لالهی شهر الوند برای راهپیمایی به راه میافتند. آقایی که میکروفن به دست، میدانداری میکند از مردم میخواهد چراغهای گوشیها را روشن کنند، پرچمها را تکان بدهند و عکسها را بالا بیاورند. میگوید اینها اتحادآفرین و دشمنشکن است. راست میگوید.
صدایش بدجور گرفته. از روز اول جنگ، محکم ایستاده و صدایش را برای خدا خرج کردهاست.
یک دستم در دست پسرکم قفل میشود و با دست دیگرم گوشی را بالا میبرم. چراغقوهاش را روشن میکنم و تصویر زیبایی از کتاب خواندن رهبر شهید را روی صفحهاش میاندازم. در میان رجزخوانیهای آقای مداح، به نیت ظهور و سلامتی رهبرم زبانم را به صلوات مشغول میکنم. در دلم میگذرد که اگر این قدمها کمی حکم جهاد پیدا کند، حتما خدا به ذکر و دعا در این لحظهها جور دیگری نظر میکند.
شعارها پر میگیرند و تا تمام آسمان شهر پرواز میکنند تا کسی در خواب غافلانه از این کاروان جا نماند. و به راستی که « الله اکبر » است و الهی که « مرگ بر آمریکا » و « مرگ بر اسرائیل » اجابت شود. اینها شعارهای همیشگی هستند. از باقی شعارها فاکتور میگیرم.
دسته به مسیر معین شده ادامه میدهد. کوچه به کوچه، محله به محله سر میزند. گاهی همشهریها از پنجرههای خانهها سر بیرون میآورند و با نگاهی که قابل تفسیر نیست این جمعیت خستگیناپذیر را بدرقه میکنند. و گاهی پرچم ایران یا عکس رهبرانمان را بیرون میآورند. و با مشتهای گره کرده همنوا با جمعیت شعار میدهند. گویی به هردلیلی از حضور جسمی در این قافله جا ماندهاند اما دلها و جانهایشان را به ما میسپارند. آقای مداح هم آنها را حسابی تحویل میگیرد و میگوید در ثواب این قدمها شریک هستند.
از دیدن آنها خوشحال میشوم. گوشی را برایشان تکان میدهم و در تاریکی شب لبخندی که میدانم نمیبینند تحویلشان میدهم! راستش را بخواهید با همهی آنها احساس قوم و خویشی میکنم. انگار که خواهر و برادرم باشند. انگار که دیگر نسبتها فقط به خون و گوشت نیست، به اعتقاد و قلبهای ماست.
همین است که به آن خانمی که توی تجمع داشت روی صورتش پرچم وطن را نقاشی میکرد لبخند زدم و او هم با لبخندی گرمتر جوابم را داد.
و یا آن دختری که مقنعهاش میان افتادن و ماندن روی سرش در تردید بود به من تعارف زد برایم از موکب چای بیاورد تا من با بچهای در بغل به زحمت نیفتم.
گاهی جاماندهها از خانهها بیرون میآیند. پیرزنهایی را میبینم که سینه میزنند. انگار که پاهایشان توان این راهپیمایی را نداشته و غصهدارند. زنهایی که برای این کاروان دشمن شکن اسفند دود میکنند و مردهایی که جانانه با شعارها همراهی میکنند. آن آقای میداندار از همهی این همراهیها تشکر و مردم را به اتحاد دعوت میکند.
میبینم که آقا و خانمی با چادر گل گلی بیرون آمدهاند و هرکدام یک طرف پرچم بزرگی را نگهداشتهاند. لحظهای میایستم تا عکس بگیرم. انگار که فهمیدهباشند آمادهتر میایستند. و قند است که در دلم آب میشود...
✍️فائزه فداکار
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هجدهم
#صبح_و_امیدها
صبح کودکان با نشاط قدم در مدرسه گذاشتند.
معلم ها هم خوشحال و امیدوار.
به امیدی آمده بودیم که دوباره برگردیم به خانه هایمان. کنار کودکان کنار خانواده مان.
امید به خدا اینگونه است دیگر. بروی دوباره برگردی. دوباره خانه ات از عطر تنت سرشار شود.
بله آمده بودیم مدرسه تا برگردیم!!!!
افسوس:
جنگ خواب دیگری دیده بود بهرمان😭
خوابی از جنس داغ شدن یک شهر و یک ایران!
بله کودکان در حیاط مدرسه مشغول هیاهوی کودکانه ی خود بودند.
ناگهان خاک بلند شد و دیگر......
و دیگر جیزی دیده نمی شد. معاون مدرسه که در حیاط می جرخید حالا در خون می غلتید. کودکان تن بی جان و خون آلود افتاده بودند. جنگ داغ دختران را بر دل ایران زمین گذاشت. داغی جاودان.و این گونه است که
جنگ ننگ است، خون ریزی ننگ است مگر در دفاع برای ایرانی. ایران کودکی رزنگ و بی نظیر فهمیده و با کمالات است که سرش به گریبان خودش است.و جنگ و خون ریزی را ننگ می داند مگر در دفاع از خود.
✍️حوا خوشدل
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
5617596698162437888_677616194520831.pdf
حجم:
2.1M
🗃️ جعبه مهمات جنگ شناختی
(مباحث شناختی مرتبط با جنگ رمضان)
🔰 این بسته، شامل سرخط های محتوایی مناسبی برای جهاد تبیین در فضای غبارآلود جنگ شناختی کنونی است.
مطالب در سه فصل به ۱۲ سوال کلیدی پاسخی معارفی و عینی میدهد.
✅ مقدمه: روایتگری یا معنابخشی به رویداد
✅ فصل اول: سؤالات ناظر به آنچه رخ داده (حوادث اخیر)
سؤال ۱: آیا مردم، کمکاری کردهاند؟
سؤال ۲: آیا شهادت رهبری، نشانه ضعف و بی تدبیری است؟
سؤال ۳: آیا تقابل نظامی با ابرقدرت، منطقی است؟
سوال ۴: منطق درگیری با کشورهای همسایه چیست؟
✅ فصل دوم: سؤالات ناظر به آنچه رخ خواهد داد (آینده)
سؤال ۵: سرانجام این ماجرا چیست؟
سؤال ۶: تا چه زمانی باید به ایستادگی ادامه داد؟
سوال ۷: قواعد پیروزی چیست؟
✅ فصل سوم: سؤالات ناظر به وظایف مؤثرین
سؤال ۸: تکالیف عمومی آحاد جامعه چیست؟
سؤال ۹: مسئولیتهای کارگزاران اجرایی و سیاسی چیست؟
سؤال ۱۰: راهبردهای نهادهای نظامی و امنیتی کدام است؟
سؤال ۱۱: رسالت نخبگان و گروههای مرجع چیست؟
سؤال ۱۲: اخلاق و قواعد روایتگری رسانهای کدام است؟
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت نوزدهم
#توقف_در_پاسارگارد
چیزی به افطار نمانده بود و هوا روبه تاریکی میرفت.
از دور نگاهم به تابلوی بزرگی کنار اتوبان افتاد که روی آن نوشته شده بود:
«مجتمع خدماتی رفاهی پاسارگاد»
لاین را عوض کردم و ۱۰۰ متر پایینتر از تابلو، در جایگاه بنزین نگه داشتم.
بعد از سوختگیری، دور زدم و جلوی رستوران، کنار ماشینهای دیگر پارک کردم.
ترمز دستی را کشیدم و در آینه رو به مسافران گفتم: «برای افطار یکم وامیستیم»
دو نفر پیاده شدند. تا قدم از ماشین بیرون گذاشتم، با یک انفجار شدید، حس کردم پرت شدم به بالا و محکم روی زمین افتادم.
با درد چشم باز کردم.
تکههای دست و پا و بدنِ مسافران را دیدم که در اطراف پراکنده شده بودند.
در چشم بهم زدنی هَمهَمهان بپا شد.
موشک درست وسط رستوران مجتمع فرود آمده بود.
آنهایی که زنده مانده بودند، به اینطرف و آنطرف میدویدند.
صدای ناله و فریاد در فضای دود و سیاهی شب پیچیده بود.
دیگر از آن زرق و برق مجتمع پاسارگاد خبری نبود و تبدیل به جهنمی شده بود که مردم در آن تکه تکه شده و همه چیز درحال سوختن بود.
مادری به دنبال بچههایش میگشت و پدری با سر و تنِ زخمی در جستجوی عروس، دختر و نوههایش بود.
ضجّه میزدند و نفرینشان را نثار اسرائیل و آمریکای جنایتکار میکردند.
ما تا ابد خواستار انتقام خون این شهدای بیگناهیم.
نفرت ما از اسرائیل تمام شدنی نیست
✍️زهرا پرچگانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت بیستم
#من_داعشی_ام
همین کوچه بود شک ندارم ،پیچیدیم امدیم جلوی خانه ،محسن گفت ول کن نیستن دیوانه ها ...!
سه نفر بودند ،ماسک مشکی رو صورت ،یکی شان قمه داشت .
گفتم محسن سلاخی مون نکنن؟! گفت نه بابا! برای ترسوندنه ...
کشیک شب بودیم تو جریان اعتراضات به گرونی ،داوطلب امده بودیم برای محافظت از خانه و مغازه مردم که درگیری شد و ما از بچه ها جدا افتادیم . دوره مان کردند ، فرار کردیم و درِ این ساختمان را زدیم همین که حالا اوار شده روی زمین .
دو واحد پایینی چراغشان خاموش بود .مرد واحد سومی امد پشت پنجره ،گفتیم حاجی دنبالمونن ! درو باز میکنی ؟ مطمئن بودیم الان ایفون صدا می دهدو در باز می شود ،اما نشد! محسن هاج و واج سرش را بالا برد ،گفتم حاجی بزن درو ،از بسیج محل شهید هادی هستیم . مرد میانسالی بود موفرفری و اخمو ،گفت چه غلطی می کردید اون بیرون ؟ زیر لبی به محسن گفتم بَه ! گاومان زایید ..،همانطور سربالا گفتم مراقبت از مغازه و ها واموال مردم ،حاجی ما پناه اوردیم خونت ، دنبالمونن تو نکیر منکر می پرسی ؟!
مرد گنده نه گذاشت نه برداشت با لحن تسمخرامیزی گفت بمانید همونجا ،بسیجی داعش ماست ...
جفتمان خشکمان زد ،نگاهمان به هم بود که نامردها پیچیدند توی کوچه وحمله کردند...
محسن هنوز پایش را می کشد ،خدا رحم کرد ضربه عمیق تری به پا نخورد ،با همان پا دارد به مردم زیر اوار کمک می کند.پیشانی و بازوی من هشت تا بخیه خورد،نامردها به قصد کشت می زدند ،اجلمان نرسیده بود انگار که جان سالم بدر بردیم...
از صبح که موشک خورده اینجا ،یک نفس زخمی و شهید می کشیم بیرون...
یکی شان همان مرد اخمو بود ،از موی فرفریش که خاکی وخونی بود شناختم و از تن صدای نتراشیده اش...دستش را که گرفتم گفت تو کی هستی ؟ امدادگری؟ گفتم نه حاجی من داعشی ام .....
✍️افسانه پورفردی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت بیستویکم
#شهیده_فرزند_شهید
از صبح که خبر حمله به منطقهی خیرآباد را شنیدیم،گفته بودند خانهی شهید بقرایی مورد اصابت قرار گرفته، بعدا متوجه شدیم منزل دخترش آنجاست.دختر شهید به همراه سه فرزندش درخانه بودند که خانهشان هدف حمله دشمن قرار میگیرد. از آقای شهبازی میپرسم: دختر شهید زندهاست؟آقای کناریاش زودتر پاسخ میدهد که چند ساعت پیش صدایش را از زیر آوار شنیدهاند،اما پیکر دوتا ازفرزندانش را درحالی بیرون آوردهاند که شهید بودهاند.فرزند دیگرش گویا همراه مادر هنوز زیر آوار است. دقایقی از حضورمان در کوچه نمیگذرد که پیرمردی تقریبا شصت وخورده ای ساله در حالی که برسرش میزند و یکی دو نفر همراهیاش میکنند داخل کوچه میشود. شنیده بودم همسر شهید بقرایی بعد از شهادت همسر،به ازدواج برادر شوهرش درآمده است. عمو بعد از آن، برای طفلان برادر ،پدری کرده است وحالا در کسوت پدر و پدربزرگ ،قلبش از داغ فرزند ونوه ها میسوزد و نامشان را پشت هم بر زبان میآورد و قربان صدقهشان میرود. بنده خدا پیرمرد را راهیاش میکنند برود، مبادا که فرزانهاش را آن طور که نباید ،ببیند.
ساعاتی گذشته و فرزانه هنوز زیر آوار است درحالی که دیگر صدای نفسهایش شنیده نمیشود. فریاد خونخواهی آزادگان اما، هر جا خونی به ناحق و به ظلم بر زمین ریخته شود، تا ابد در گوش زمان میپیچد و برای همیشهی تاریخ گوش ظالمان را کر میکند.
و چنانکه امام عزیزمان آیت الله سید مجتبی
خامنهای فرمودند ما ازخون شهیدانمان نمیگُذریم وحتما انتقامشان را میگیریم.
✍️تاجیک
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
در بیان روایت. نسخه موبایل.pdf
حجم:
2.1M
🔰مجموعه بیانات رهبری با موضوع روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت بیستودوم
#سیصد_و_شصت_و_ششمین_روز_سال
امسال عجیب حال و هوای نوروز در شهر احساس نمیشد.
امسال عجیب سفره های هفت سین با تاخیر پهن شد.
و امسال عجیب یک قاب در سفره هایمان مشترک بود.
امسال سین هشتم سفره هایمان یاد سید علی بود. نمادی از مقاومت، نمادی از شجاعت، نمادی از مهربانی، نمادی از الگوی واقعی یک رهبر.
اصلا او نمادی از همه خوبیها بود.
امسال سال تحویل را کسی تبریک نگفت.
کسی عیدی نداد و نگرفت.
کسی لباس نو به تن نکرد.
کسی شیرینی سر سفره نگذاشت.
کسی حتی دل و دماغ عید دیدنی رفتن هم ندارد.
اصلا انگار هر سال عیدمان شروعش با بمب سال تحویل نبود، بلکه با دیدن پیام سال نو او بود و حال ما ماندهایم همچنان در همان ۱۴۰۴ نحس.
نمیدانم آیا فقط من خودم را در ۳۶۶ امین روز سال ۴۰۴ میبینم یا بقیه هم همینطور هستند؟
✍️نسیبه سادات
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت بیستوسوم
#خانه_بدون_سقف
محمد مشکلات زیادی را تحمل می کرد. از ترافیک سنگین مسیر تا محل کارش، دردسر مستاجری و هزینه های سنگین درمان ناباروری پروانه، همسرش، دیروز که مادر با محمد تماس گرفت، از اوضاع و احوال پدر گفت و این موضوع، محمد را به شدت نگران ساخت. پروانه که متوجه تماس مادر شده بود، نگران آشفته حالی همسرش شد. آن روز محمد، مثل همیشه از پروانه خداحافظی کرد و قبل از اینکه سرکارش حاضر شود سراغ پدر رفت. پدر سالهاست مبتلا به بیماری آلزایمر و مادر نگران وضعیت اوست، محمد به مادر قول داد که یکی از همین روزها پدر را نزد پزشک معالجش خواهد برد. پدر از همان آغاز بیماری، تحت نظر دکتر توکلی است و محمد با همه مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم می کند مرتبا او را نزد دکتر برده تا بهبودی اش حاصل شود. اما محمد مثل همه مردم این سرزمین بی خبر از همه چیز نمی دانست دقیقا همان روز که برای پدر نوبت ویزیت گرفته چه اتفاقی در انتظار او و کشورش، ایران است. روزی که لحظاتی بعد از حمله هوایی دشمن، شهر پر از دود و آتش شد و صدای آژیرخطر آمبولانس ها و ماشین های آتشنشانی همه جا را پر کرد. همینکه محمد، همراه پدر وارد مطب دکتر شد همهمه ی حمله دشمن خونین به گوش رسید. اما منشی، مریض ها را به نوبت صدا می زد. با انگشت به محمد و پدرش اشاره کرد و گفت: آقا بفرمایید داخل و محمد با پدر وارد اتاق پزشک شد. دکتر در حالی که کنار پنجره اتاق ایستاده بود و منظره بیرون را نگاه می کرد با دیدن محمد و پدرش روی صندلی اش نشست و طبق معمول از اوضاع بیمار پرسید و اینکه آیا مشکل تازه ای برایش ایجاد شده است یا نه؟ محمد از بی قراری پدر گفت و از نگرانی خودش از وضعیت اکنون پدر و دکتر توکلی با خونسردی همیشگی تاکید کرد شاید شرایط جنگی بوجود آمده بر بیماری پدر اثر گذاشته و آرامش او را به هم بزند و در ادامه ضمن آرام کردن محمد و بالا بردن روحیه او داروی جدیدی برای پدر تجویز کرد. ولی فکر محمد در آن لحظه هم متوجه دکتر توکلی بود و هم نگران حال پروانه و هم مادر که معلوم نبود همگی در چه وضعی بودند. آن روز دودی و سیاه، محمد، پدر را به خانه برد و آنچه لازم بود به مادر گفت. او که نگران پروانه اش بود فورا به خانه برگشت. از دور، نمای خانه نمایان بود. خانه در حال آتش و بدون سقف، و پاهای محمد با دیدن وضع خانه سست شد؛ طوری که دیگر نمی توانست قدمی بردارد. همانجا بر دیواری تکیه زد و در حالی که اشک می ریخت دو دست خود را بر سر گذاشت و چشم ها را بست. او نمی توانست مرگ پروانه را بپذیرد. خانه بدون پروانه! مگر می شد! مدتی گذشت. از زمین کنده شد و به طرف جمعیتی که اطراف ساختمان بمباران شده جمع شده بودند رفت. عده ای از اهالی محل کمک می کردند تا زخمی ها و زیر آوار مانده ها را از زیر خرمن ها خاک درآورده و روانه بیمارستان کنند. محمد با چشم های خیس به دنبال پروانه بود. هیچ اثر و نشانه ای از او نبود. برای يک لحظه سرش را بالا کرد و دوباره نگاهی به خانه بدون سقف انداخت و در حالی که قطرات اشک صورت او را پوشانده بود با خود گفت: پروانه ام به آسمان پر کشیده تا پرواز کند، ولی محمد فکر نمی کرد شهر پر از دود و سیاهی جایی برای پرواز پروانه نیست مگر که پروانه به دنبال جای امنی باشد و محمد که نمی خواست افکار منفی را بپذیرد دوباره به دنبال همسرش گشت. آمبولانس ها عده ای از زخمی ها را به بیمارستان منتقل کرده بودند و عده ای که زیر آوار جان از دست داده بودند کم کم جابجا می شدند تا به سردخانه منتقل شوند. محمد گمراه و سرگردان ،نمی دانست چگونه می تواند خبری از همسرش بیابد و به کدام بیمارستان برود. همان لحظه زنگ موبایل محمد به صدا درآمد. مادر بود. محمد با صدای لرزان جواب مادر را داد تا او را از نگرانی درآورد. اما مادر می خواست خیال محمد را درباره پروانه راحت کند و پسر را از نگرانی درآورد و به او گفت که پروانه خانه آنهاست. محمد که از شنیدن خبر متعجب شده بود از مادر پرسید: چطور ممکن است؟ و بلافاصله ادامه داد: پروانه آنجا چه می کند؟ که مادر گفت: پروانه از وضعیت پدر آگاه بوده و از قبل تصمیم گرفته امروز به دیدنش بیاید و در فاصله ای که تو از خانه به سمت خانه خودت خارج شده ای پروانه اینجا رسیده و محمد آن روز وسط جمعیت و مقابل خانه ای که سقفی نداشت پروانه را در خانه ای دیگر پیدا کرد.خانه ای امن که پروانه به دنبال آن بوده و آن روز خدا نگهبان واقعی پروانه بود که او از خانه بدون سقف پر کشانده و در خانه پدر و مادر محمد سکونت داده است و خانه ای که امن تر از همیشه بود. از آن روز محمد و همسرش مهمان منزل پدری شدند و روز به روز از بار مشکلات آنها کاسته شد. محمد و پروانه دیگر مستاجر نبودند بلکه صاحبخانه بودند و همچنین از آنجا تا محل کارش فاصله زیادی نبود.
ادامه👇👇👇