eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
146 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
5617596698162437888_677616194520831.pdf
حجم: 2.1M
🗃️ جعبه مهمات جنگ شناختی (مباحث شناختی مرتبط با جنگ رمضان) 🔰 این بسته، شامل سرخط های محتوایی مناسبی برای جهاد تبیین در فضای غبارآلود جنگ شناختی کنونی است. مطالب در سه فصل به ۱۲ سوال کلیدی پاسخی معارفی و عینی میدهد. ✅ مقدمه: روایت‌گری یا معنابخشی به رویدادفصل اول: سؤالات ناظر به آنچه رخ داده (حوادث اخیر) سؤال ۱: آیا مردم، کم‌کاری کرده‌اند؟ سؤال ۲: آیا شهادت رهبری، نشانه ضعف و بی تدبیری است؟ سؤال ۳: آیا تقابل نظامی با ابرقدرت، منطقی است؟ سوال ۴: منطق درگیری با کشورهای همسایه چیست؟ ✅ فصل دوم: سؤالات ناظر به آنچه رخ خواهد داد (آینده) سؤال ۵: سرانجام این ماجرا چیست؟ سؤال ۶: تا چه زمانی باید به ایستادگی ادامه داد؟ سوال ۷: قواعد پیروزی چیست؟ ✅ فصل سوم: سؤالات ناظر به وظایف مؤثرین سؤال ۸: تکالیف عمومی آحاد جامعه چیست؟ سؤال ۹: مسئولیت‌های کارگزاران اجرایی و سیاسی چیست؟ سؤال ۱۰: راهبردهای نهادهای نظامی و امنیتی کدام است؟ سؤال ۱۱: رسالت نخبگان و گروه‌های مرجع چیست؟ سؤال ۱۲: اخلاق و قواعد روایتگری رسانه‌ای کدام است؟ ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت نوزدهم چیزی به افطار نمانده بود و هوا روبه تاریکی می‌رفت. از دور نگاهم به تابلوی بزرگی کنار اتوبان افتاد که روی آن نوشته شده بود: «مجتمع خدماتی رفاهی پاسارگاد» لاین را عوض کردم و ۱۰۰ متر پایین‌تر از تابلو، در جایگاه بنزین نگه داشتم. بعد از سوخت‌گیری، دور زدم و جلوی رستوران، کنار ماشین‌های دیگر پارک کردم. ترمز دستی را کشیدم و در آینه رو‌ به مسافران گفتم: «برای افطار یکم وامیستیم» دو نفر پیاده شدند. تا قدم از ماشین بیرون گذاشتم، با یک انفجار شدید، حس کردم پرت شدم به بالا و محکم روی زمین افتادم. با درد چشم باز کردم. تکه‌های دست و پا و بدنِ مسافران را دیدم که در اطراف پراکنده شده بودند. در چشم بهم زدنی هَمهَمه‌ان بپا شد. موشک درست وسط رستوران مجتمع فرود آمده بود. آن‌هایی که زنده مانده بودند، به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند. صدای ناله و فریاد در فضای دود و سیاهی شب پیچیده بود. دیگر از آن زرق و برق مجتمع پاسارگاد خبری نبود و تبدیل به جهنمی شده بود که مردم در آن تکه تکه شده و همه چیز درحال سوختن بود. مادری به دنبال بچه‌هایش می‌گشت و پدری با سر و تنِ زخمی در جستجوی عروس، دختر و نوه‌هایش بود. ضجّه می‌زدند و نفرین‌شان را نثار اسرائیل و آمریکای جنایتکار می‌کردند. ما تا ابد خواستار انتقام خون این شهدای بی‌گناهیم. نفرت ما از اسرائیل تمام شدنی نیست ✍️زهرا پرچگانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت بیستم همین کوچه بود شک ندارم ،پیچیدیم امدیم جلوی خانه ،محسن گفت ول کن نیستن دیوانه ها ...! سه نفر بودند ،ماسک مشکی رو صورت ،یکی شان قمه داشت . گفتم محسن سلاخی مون  نکنن؟! گفت نه بابا! برای ترسوندنه ... کشیک شب بودیم تو جریان اعتراضات به گرونی ،داوطلب امده بودیم برای محافظت از خانه و مغازه مردم که درگیری شد و ما از بچه ها جدا افتادیم . دوره مان کردند ، فرار کردیم و درِ این ساختمان را زدیم همین که حالا اوار شده روی زمین . دو واحد پایینی چراغشان خاموش بود .مرد واحد سومی امد پشت پنجره ،گفتیم حاجی دنبالمونن ! درو باز میکنی ؟ مطمئن بودیم الان ایفون صدا می دهدو در باز می شود ،اما نشد! محسن هاج و واج سرش را بالا برد ،گفتم حاجی بزن درو ،از بسیج محل شهید هادی هستیم . مرد میانسالی بود موفرفری و اخمو ،گفت چه غلطی می کردید اون بیرون ؟ زیر لبی به محسن گفتم بَه ! گاومان زایید ..،همانطور سربالا گفتم مراقبت از مغازه و ها واموال مردم ،حاجی ما پناه اوردیم خونت ، دنبالمونن تو نکیر منکر می پرسی ؟! مرد گنده نه گذاشت نه برداشت با لحن تسمخرامیزی گفت بمانید همونجا ،بسیجی داعش ماست ... جفتمان خشکمان زد ،نگاهمان به هم بود که نامردها پیچیدند توی کوچه وحمله کردند... محسن هنوز پایش را می کشد ،خدا رحم کرد ضربه عمیق تری به پا نخورد ،با همان پا دارد به مردم زیر اوار کمک می کند.پیشانی و بازوی من هشت تا بخیه خورد،نامردها به قصد کشت می زدند ،اجلمان نرسیده بود انگار که جان سالم بدر بردیم... از صبح که موشک خورده اینجا ،یک نفس زخمی و شهید می کشیم بیرون... یکی شان همان مرد اخمو بود ،از موی فرفریش که خاکی وخونی بود شناختم و از تن صدای نتراشیده اش...دستش را که گرفتم گفت تو کی هستی ؟ امدادگری؟ گفتم نه حاجی من داعشی ام ..... ✍️افسانه پورفردی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت بیست‌ویکم از صبح که خبر حمله به منطقه‌ی خیرآباد را شنیدیم،گفته بودند خانه‌ی شهید بقرایی مورد اصابت قرار گرفته، بعدا متوجه شدیم منزل دخترش آن‌جاست.دختر شهید به همراه سه فرزندش درخانه بودند که خانه‌شان هدف حمله دشمن قرار می‌گیرد. از آقای شهبازی می‌پرسم: دختر شهید زنده‌است؟آقای کناری‌اش زودتر پاسخ می‌دهد که چند ساعت پیش صدایش را از زیر آوار شنیده‌اند،اما پیکر دوتا ازفرزندانش را درحالی بیرون آورده‌اند که شهید بوده‌اند.فرزند دیگرش گویا همراه مادر هنوز زیر آوار است. دقایقی از حضورمان در کوچه نمی‌گذرد که پیرمردی تقریبا شصت وخورده ای ساله در حالی که برسرش می‌زند و یکی دو نفر همراهی‌اش می‌کنند داخل کوچه می‌شود. شنیده بودم همسر شهید بقرایی بعد از شهادت همسر،به ازدواج برادر شوهرش درآمده است. عمو بعد از آن، برای طفلان برادر ،پدری کرده است وحالا در کسوت پدر و پدربزرگ ،قلبش از داغ فرزند ونوه ها می‌سوزد و نامشان را پشت هم بر زبان می‌آورد و قربان صدقه‌شان می‌رود. بنده خدا پیرمرد را راهی‌اش می‌کنند برود، مبادا که فرزانه‌اش را آن طور که نباید ،ببیند. ساعاتی گذشته و فرزانه هنوز زیر آوار است درحالی که دیگر صدای نفس‌هایش شنیده نمی‌شود. فریاد خونخواهی آزادگان اما، هر جا خونی به ناحق و به ظلم بر زمین ریخته شود، تا ابد در گوش زمان می‌پیچد و برای همیشه‌ی تاریخ گوش ظالمان را کر می‌کند. و چنان‌که امام عزیزمان آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای فرمودند ما ازخون شهیدانمان نمی‌گُذریم وحتما انتقامشان را می‌گیریم. ✍️تاجیک ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
در بیان روایت. نسخه موبایل.pdf
حجم: 2.1M
🔰مجموعه بیانات رهبری با موضوع روایت ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت بیست‌و‌دوم امسال عجیب حال و هوای نوروز در شهر احساس نمیشد. امسال عجیب سفره های هفت سین با تاخیر پهن شد. و امسال عجیب یک قاب در سفره هایمان مشترک بود. امسال سین هشتم سفره هایمان یاد سید علی بود. نمادی از مقاومت، نمادی از شجاعت، نمادی از مهربانی، نمادی از الگوی واقعی یک رهبر. اصلا او نمادی از همه خوبی‌ها بود. امسال سال تحویل را کسی تبریک نگفت. کسی عیدی نداد و نگرفت. کسی لباس نو به تن نکرد. کسی شیرینی سر سفره نگذاشت. کسی حتی دل و دماغ عید دیدنی رفتن هم ندارد. اصلا انگار هر سال عیدمان شروعش با بمب سال تحویل نبود، بلکه با دیدن پیام سال نو او بود و حال ما مانده‌ایم همچنان در همان ۱۴۰۴ نحس. نمیدانم آیا فقط من خودم را در ۳۶۶ امین روز سال ۴۰۴ میبینم یا بقیه هم همینطور هستند؟ ✍️نسیبه سادات ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت بیست‌وسوم محمد مشکلات زیادی را تحمل می کرد. از ترافیک سنگین مسیر تا محل کارش، دردسر مستاجری و هزینه های سنگین درمان ناباروری پروانه، همسرش، دیروز که مادر با محمد تماس گرفت، از اوضاع و احوال پدر گفت و این موضوع، محمد را به شدت نگران ساخت. پروانه که متوجه تماس مادر شده بود، نگران آشفته حالی همسرش شد. آن روز محمد، مثل همیشه از پروانه خداحافظی کرد و قبل از اینکه سرکارش حاضر شود سراغ پدر رفت. پدر سالهاست مبتلا به بیماری آلزایمر و مادر نگران وضعیت اوست، محمد به مادر قول داد که یکی از همین روزها پدر را نزد پزشک معالجش خواهد برد. پدر از همان آغاز بیماری، تحت نظر دکتر توکلی است و محمد با همه مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم می کند مرتبا او را نزد دکتر برده تا بهبودی اش حاصل شود. اما محمد مثل همه مردم این سرزمین بی خبر از همه چیز نمی دانست دقیقا همان روز که برای پدر نوبت ویزیت گرفته چه اتفاقی در انتظار او و کشورش، ایران است. روزی که لحظاتی بعد از حمله هوایی دشمن، شهر پر از دود و آتش شد و صدای آژیرخطر آمبولانس ها و ماشین های آتش‌نشانی همه جا را پر کرد. همینکه محمد، همراه پدر وارد مطب دکتر شد همهمه ی حمله دشمن خونین به گوش رسید. اما منشی، مریض ها را به نوبت صدا می زد. با انگشت به محمد و پدرش اشاره کرد و گفت: آقا بفرمایید داخل و محمد با پدر وارد اتاق پزشک شد. دکتر در حالی که کنار پنجره اتاق ایستاده بود و منظره بیرون را نگاه می کرد با دیدن محمد و پدرش روی صندلی اش نشست و طبق معمول از اوضاع بیمار پرسید و اینکه آیا مشکل تازه ای برایش ایجاد شده است یا نه؟ محمد از بی قراری پدر گفت و از نگرانی خودش از وضعیت اکنون پدر و دکتر توکلی با خونسردی همیشگی تاکید کرد شاید شرایط جنگی بوجود آمده بر بیماری پدر اثر گذاشته و آرامش او را به هم بزند و در ادامه ضمن آرام کردن محمد و بالا بردن روحیه او داروی جدیدی برای پدر تجویز کرد. ولی فکر محمد در آن لحظه هم متوجه دکتر توکلی بود و هم نگران حال پروانه و هم مادر که معلوم نبود همگی در چه وضعی بودند. آن روز دودی و سیاه، محمد، پدر را به خانه برد و آنچه لازم بود به مادر گفت‌. او که نگران پروانه اش بود فورا به خانه برگشت. از دور، نمای خانه نمایان بود. خانه در حال آتش و بدون سقف، و پاهای محمد با دیدن وضع خانه سست شد؛ طوری که دیگر نمی توانست قدمی بردارد‌. همانجا بر دیواری تکیه زد و در حالی که اشک می ریخت دو دست خود را بر سر گذاشت و چشم ها را بست. او نمی توانست مرگ پروانه را بپذیرد. خانه بدون پروانه! مگر می شد! مدتی گذشت. از زمین کنده شد و به طرف جمعیتی که اطراف ساختمان بمباران شده جمع شده بودند رفت. عده ای از اهالی محل کمک می کردند تا زخمی ها و زیر آوار مانده ها را از زیر خرمن ها خاک درآورده و روانه بیمارستان کنند. محمد با چشم های خیس به دنبال پروانه بود. هیچ اثر و نشانه ای از او نبود. برای يک لحظه سرش را بالا کرد و دوباره نگاهی به خانه بدون سقف انداخت و در حالی که قطرات اشک صورت او را پوشانده بود با خود گفت: پروانه ام به آسمان پر کشیده تا پرواز کند، ولی محمد فکر نمی کرد شهر پر از دود و سیاهی جایی برای پرواز پروانه نیست مگر که پروانه به دنبال جای امنی باشد و محمد که نمی خواست افکار منفی را بپذیرد دوباره به دنبال همسرش گشت. آمبولانس ها عده ای از زخمی ها را به بیمارستان منتقل کرده بودند و عده ای که زیر آوار جان از دست داده بودند کم کم جابجا می شدند تا به سردخانه منتقل شوند. محمد گمراه و سرگردان ،نمی دانست چگونه می تواند خبری از همسرش بیابد و به کدام بیمارستان برود. همان لحظه زنگ موبایل محمد به صدا درآمد‌. مادر بود. محمد با صدای لرزان جواب مادر را داد تا او را از نگرانی درآورد. اما مادر می خواست خیال محمد را درباره پروانه راحت کند و پسر را از نگرانی درآورد و به او گفت که پروانه خانه آنهاست. محمد که از شنیدن خبر متعجب شده بود از مادر پرسید: چطور ممکن است؟ و بلافاصله ادامه داد: پروانه آنجا چه می کند‌؟ که مادر گفت: پروانه از وضعیت پدر آگاه بوده و از قبل تصمیم گرفته امروز به دیدنش بیاید و در فاصله ای که تو از خانه به سمت خانه خودت خارج شده ای پروانه اینجا رسیده و محمد آن روز وسط جمعیت و مقابل خانه ای که سقفی نداشت پروانه را در خانه ای دیگر پیدا کرد.خانه ای امن که پروانه به دنبال آن بوده و آن روز خدا نگهبان واقعی پروانه بود که او از خانه بدون سقف پر کشانده و در خانه پدر و مادر محمد سکونت داده است و خانه ای که امن تر از همیشه بود. از آن روز محمد و همسرش مهمان منزل پدری شدند و روز به روز از بار مشکلات آنها کاسته شد. محمد و پروانه دیگر مستاجر نبودند بلکه صاحبخانه بودند و همچنین از آنجا تا محل کارش فاصله زیادی نبود. ادامه👇👇👇
پدر هم با داروی تجویزی دکتر توکلی و مراقبت های پروانه حالش رو به بهبودی رفت. اگرچه شرایط هنوز جنگی بود و نا آرامی حاکم بر شهر بود ولی دل مردم شهر قرص و محکم بود. آنها همدیگر را داشتند و برای هم بودند. پس از این بابت جای نگرانی نبود. پروانه، هم به امور خانه رسیدگی می کرد و هم مراقب حال پدر و مادر محمد بود و نیز پیگیر درمان و معالجه بیماری خودش، و او باید خودش را برای جراحی آماده می کرد. او برای باروری تحت درمان بود و از خدا می خواست که با صدای گریه نوزادی، لبخند را هدیه خانواده همسرش کند‌. پروانه و محمد به شکرانه سلامتی اعضای خانواده نماز شکر به جا می آوردند و اگرچه مثل سایر مردم از شرایط پیش آمده جنگی ناراحت بودند اما آنچه برایشان مهم بود روی پا ایستادن مردم بود، مردمانی که پا به پای وطن ایستاده بودند و با مقاومت آنها، وطن مثل همیشه همچنان ایستاده چون کوه بود. ✍️فاطمه معصومی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
فقط امت پیشرو می‌تواند پیروی کند 📌 دعای عهد نام عجیبی دارد. دعای پیمان! زمان عجیبی هم دارد. قبل از طلوع آفتاب و شروع حرکت هر روز! دستورش هم حداقل چهل روزه است. یعنی استمرار و ادامه داری پیمان تا در جان راسخ بشود و رسوخ خودش هم ادامه است! امام صادق علیه السلام فرمود اگر پیش از قیام حجت بمیرد، خدا او را از قبر خارج می کند تا با حضرت باشد. 📌 ویژگی اهل پیمان هم خاص است. اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه و الذابین عنه و المسارعین الیه فی قضاء حواجه و الممتثلین لاوامره و المحامین عنه و السابقین الی ارادته و المستشهدین بین یدیه». 📌ویژگی مهم السابقین الی ارادته یعنی سبقت بر اراده امام است. سبق الیه در فارسی پیشی گرفتن است! یعنی باید بر اراده امام پیشی بگیری! این غیر از اطاعت یا امتثال اوامر است. اراده امام -به هزار دلیل- ممکن است به امر نرسد! باید قبل از این بستر جریان اراده امام را آماده کنی! این تندروی نیست چون ذیل اراده امام است. سبقت به اراده امام ذیل امام است در برابر پیشی‌ گرفتن بر خود امام است مثل المتقدم لهم مارق در صلوات شعبانیه. اینجا تقدم، مارقین می‌سازد. مارق در عمل، خودش امام خودش شده است. 📌 رهبر شهید ما فرمود امت اگر اتفاقی بیفتد مبعوث می‌شود و کار را تمام میکند. رهبر جدید ما -حفظه الله- هم فرمود برخاستن مردم، نعمتی هم‌عرض یا بالاتر بود که پس از شهادت رهبر به ما داده شد. این مردم مبعوث امروز در خیابان فریاد می‌زنند که آمریکا عهد و پیمان ندارد و ذاتا پیمان‌شکن است! سگ هاری است که فقط با ضرب چماق سر جایش می‌نشیند. می‌گویند نهاد‌ها و حقوق بین‌الملل کشک است و فقط برای زورگویان عالم کار می‌کند! می‌گویند ما بارها تجربه مذاکره داشته‌ایم و خون امام شهیدمان را در سر این تجربه تاریخی داده‌ایم! می‌گویند مسئولین عزیز مواظب باشید! این مردم مسئولین را از هر چیزی بوی سازش و پوزش و مذاکره با پیمان‌شکن و ... بدهد پرهیز می‌دهد. این سبقت به اراده امام جامعه است. طبیعتا بخشی از مخاطبش مسئولین هستند. 📌این فریاد بی‌اعتمادی نیست، فریاد تحذیر است. مادری که هر روز به فرزندش بگوید دنبال مال حلال برو معتقد نیست که فرزندش حرام خور است بلکه حرام‌خوری آن قدر مهم است که او هر روز این را به فرزندش یادآوری می‌کند. طبیعتا اگر موردی هم به نظرش به حرام نزدیک بیاید تاکیدش بیشتر می‌شود. 📌 این مردم مارق نیستند. مردم به سوی اراده امام‌شان سبقت گرفته‌اند که اگر خدای ناکرده رخنه‌ای باشد، با حضورشان ترمیم شود! اینها همان مردمی هستند که به تعبیر رهبر انقلاب اسلامی شما مردم بودید که کشور را رهبری و اقتدار آن را ضمانت کردید. مردم نمی‌گویند کسی خائن است ولی حق بدهید نگران باشند. ما از تجربه تاریخی برجام بیرون آمده‌ایم که یک دهه از زندگی ملت ما را تحت تاثیر قرار داده است! خلاصه اینکه دل‌نگرانی این مردم را تردید خواندن و نصیحت کردن این مردم و گروه‌های مردمی شاید خودش مصداق تقدم بر امام باشد و مارقین بسازد! 📌 پ ن ۱: انصافا موضع مسئولین ما تا الان محکم بوده است. ما باید بیشتر از فضاسازی‌های شیطان بزرگ از سگ زرد ترامپ تا بوق‌های جیره‌خوارش و تکرار جمله شیطانی «تا الان هر چه آنها گفته‌اند درست از کار درآمده» و ترسیدن و ترسانیدن پرهیز کنیم. باید به همان سلوک خمینی کبیر و خامنه‌ای شهید اصرار کنیم. اعتماد مردم به مسئولین در کنار رصد هوشمندانه صحنه نبرد و رفتار مسئولین و حضور در صحنه! این حضور ضامن عدم لغزش و عدم انحراف احتمالی و ضامن استواری، قدرت و برندگی عمل ایشان است. 📌 پ ن ۲: تاکید می‌کنم هر چه باید طرح شود باید شروط پایان این مرحله از نبرد باشد نه شروط مذاکره! آمریکا باید از خلیج فارس برود و او هم به راحتی این کار نمی‌کند. این دیگر مذاکره نمی‌خواهد، مبارزه می‌خواهد! فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ ۙ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
🌷آخرین نقاشی شهیده مهرانا؛ روایت دختری ۹ ساله از لحظه شهادتش در حمله آمریکایی- صهیونی 🔻از میان وسائل جامانده از دختر شهیده ۹ ساله قمی، تصویری ساده اما عمیق پیدا شده؛ نقاشی‌ای که حالا بیش از هر واژه‌ای از فهم زودهنگام کودکی می‌گوید که پیش از پرکشیدنش، صحنه حمله وحشیانه آمریکایی - صهیونی به خانواده‌اش را به تصویر کشیده بود. ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜‌روایت بیست‌وچهارم ساعت ۹ و ۴۰ صبحِ، نهم اسفند ماه، وقتی خبر حمله به تهران آمد دوباره ذکر *رب* بر دل و زبان‌ها جاری شد خبر آمد، بیت را زدند؛ گفتم سر خم می سلامت ان‌شاءالله در حصن حصین الهی، رهبر ما محفوظ هستند. قول و قرار گذاشته بودیم که فدایی سیدعلی شویم سحرِ یکشنبه، هیچ چیز قابل باور نبود یک عمر خیال میکردیم قرار است جانِ ما فدای سیدعلی شود، زهی خیال که سیدعلی در همان لحظات، خود را برای ذبح عظیمی مهیا می‌ساخت چه می‌دانم شاید پای حرف‌های ما، لبخندی هم زده باشد که عزیزانم، من فدای فرزندانم خواهم شد، نه نورچشمانم فدای من. تو گویی همه جهان نباشد، تو گویی صحرای محشر باشد تو گویی ما را تا الان لحظه هیچ غمی نرسیده باشد تو گویی دیگر هیچ چیزی در جهان مهم نباشد تو گویی ما را پیش از آن، هیچ حادثه‌ای در بر نگرفته باشد تو گویی ما خمینی‌ها، چمران‌ها، رجایی‌ها، بروجردی‌ها، سلیمانی‌ها، حاجی‌زاده‌ها از کف نداده باشیم ما را در یک آن، همه غم‌های عالم فرا گرفت مایی را که منتظر یک لبخند او بودیم، منتظر یک پیام تصویری از او که التیام دوستان و خار چشم دشمنان باشد حالا خبر آورده بودند، او خود را فدای ما کرده است... همان لحظه بود که ما خمینی کبیر و همه فرزندانش را از کف دادیم، وجودمان زلزله شد، طوفان حوادث ما را دربر گرفت و سیل اشک شدیم و خون باریدیم ولی الان وقت عزا نبود، ما هیچ وقت، در رخت عزا نباید می‌ماندیم نه آن لحظه که علی، فاطمه‌ی عزیزتر از جانش را به خاک می‌سپارد، حقِ گریه داشت نه آن سان که شبانه، حسنین به تدفین پنهانی پدر مشغول بودند، حق ضجه داشتند نه آن سان که تابوت حسن، غرق در نیزه بود، حسین حق جان سپردن داشت نه آن لحظه که زینب از کنار برادرِ در خون غلطیده، کشان‌کشان می‌رفت، حق ناله داشت ما وارثان همین بیت‌ایم، ما هم حق عزا و ناله و گریه و ضجه نداشتیم ما هم باید سجاد وار در تب می‌سوختیم و در مقابل یزید زمان می‌ایستادیم و قامت خم نمی‌کردیم و کاخ یزیدیان را برهم‌ می‌کوبیدیم... حالا وجود این ایرانی‌ترین مرد در ایران تکثیر شده بود، حالا که علمدار رفته بود، همگی سیدعلی شده بودند و علم را برداشته بودند دغدغه این جوانمرد تنهای ایران، حالا در کوچه و خیابان‌های ایران به منصه ظهور رسیده است همه یکدل و یکصدا شده بودیم، آن اشک‌ها را به فریاد بدل کرده بودیم و به خون‌ خواهی‌ پدرمان ایستاده بودیم غم در دل داشتیم ولی وجودمان آرام بود، آرام به وعده‌های حق الهی و دشمن ما چه می‌دانست که وعده‌های حق الهی به چه معناست؟ او چه مفهومی از نصر و فتح الهی داشت؟ او چه می‌دانست سکینه الهی که در قلب‌هایم نمود داشت، از کجا نشات می‌گیرد؟ او چه می‌دانست که توحید در معرکه جنگ به چه معناست؟ او از جنود الهی چه میدانست؟ او چه می‌دانست که خواه ناخواه، خود هم جنود الهی است و فعلی در جهان واقع نمی‌شود الا به اراده و خواست حضرت باری تعالی؟ او چه از شهادت و آرزوی شهادت میدانست؟ آری، او از توحید هیچ نمی‌دانست که اگر میدانست اینطور خود را به زحمت نمی‌انداخت و هر لحظه در دید حق طلبان جهان، خود را بیش از پیش منفور نمی‌ساخت آری، او هیچ از شیشه عطر نمی‌دانست که آن را شکست و الان همه کوچه پس‌کوچه های دور افتاده ترین روستاهای ایران هم از عطرسیدعلی آکنده است این بازی امروز و دیروز نیست، سابقه‌اش هم به ماورای زمین می‌رسد همان زمانی که جدشان شیطان، تکبر ورزید و از درگاه الهی رانده شد و مغلوب برگشت، حالا هم فرزندان همان شیطان به بلندای عمر زمین در صدد محو نور حق هستند و نمی‌دانند که هر لحظه بیش از پیش در ظلمات باطل فرو می‌روند که هنیئا لهم زقوم نار دنیا و آخرت‌شان. یاد شعر محمدرسولی می‌افتم که در محضر بزرگ مرد جهان می‌خواند: به نام او که از آیات او بسیار باید گفت خدا زنده‌ست، این را اولِ اخبار باید گفت خدای «انتم ‌الاعلون» وقت نصرت و امداد خدای وعده‌های صادقِ «لا یخلف المیعاد» خداوندی که از نیل خروشان جاده می‌سازد و اعجاز از عصایی پیش پا افتاده می‌سازد خدا با ماست، او اینجاست، هم مقصود هم راه‌ست همیشه نصرتش در باور ان تنصروالله‌ست نماند ظلم پا برجا، نماند سرخوشی‌هایش مگر فرعون خیری دیده از کودک‌کشی‌هایش ✍️راضیه محمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت بیست‌وپنجم نشسته ام و نگاه می کنم ، فقط چند دقیقه از تحویل سال گذشته ولی این بار خیلی متفاوت از قبل . این جا میام میدان ، زیر صدای پدافند ، پرچم به دست و با چشمانی بارانی . هیچ وقت تا امروز خواندن دعای فرج در هنگام تحویل سال این چنین بر جانم نشسته بود . صدای اذان می آید و درگوشه ای از میدان برای نماز جماعت آماده می شوند . چه خبر شده ؟ مردم به جای نشستن کنار سفره های رنگین هفت سین ، این جا روی زیر اندازها ، روی زمین سرد ، زیر آسمان گره خورده از ابرهای سیاه و صدای پدافند برای نماز جماعت آماده می شوند . دلم گرفته و انگار آسمان هم بغضی را که در گلو نگه داشته دارد بیرون می ریزد . قطرات باران که شروع شد ، دیدم آرام از سر پستش آمد و کنار زیر انداز یک خانواده به نماز ایستاد . هر شب می بینمش ، تمام مدت که در میان میدان پرچم می چرخانیم و از عمق جان تکبیر می گوییم ، او آنجا ایستاده و چشم به اطراف میدان دارد . نماز دوم را که قامت بست ، دل آسمان ترکید ، ولی او هنوز آرام نماز می خواند . پسر بچه ای بلند شد و چترش را آورد . نمی توانست چتر را باز کند ، ولی تمام تلاشش را کرد ، بالاخره چتر باز شد . رفت و پشت سرش ایستاد تا کمتر خیس شود . باران می آید و آسمان چهره ی گرفته ی زمین را می شوید . باران می آید و پسرک خودش زیر باران خیس برای او چتر گرفته ، شاید او بهتر می داند این روزها مدیون چه کسانی هستیم . باران می آید. ✍️صفیه مخلص‌آبادی‌فراهانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞