eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
146 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مدرسه کنشگری
‌ تشکر از حضور شما عزیزان😍 🔻پیوند ویدیو ضبط‌شده نشست اول فردا ساعت ۱۶ عصر؛ نشست دوم رویداد
📜روایت سی‌ویکم ساعت ۱۰ صبح شنبه بود که با چک کردن اخبار متوجه شدم باز هم آمریکا وسط مذاکره به ما حمله کرده شب خانه پدرم دعوت به شام بودیم با همسرم رفتیم و شبهاتی را که به گوششان رسیده بود را پاسخ دادیم و با اطمینان از سلامتی آقا میگفتیم همان شب بردار کوچکم احسان اصرار کرد که بمانیم فردا هم که تعطیل است اما شرایط ماندن نداشتیم لکن دل او را هم نشکستیم و با ما به خانه خودمان آمد.با اینکه هنوز ۱۰ سالش است اما خیلی دوست داشت که روزه بگیرد و از ما خواست که برای سحری بیدارش کنیم. سحر شد همگی بیدار شدیم اما ناگهان همسرم خبری را که در گوشی خوانده بود را با تعجب توام با ناراحتی شدید برایم بازگو کرد... «حسین حضرت آقا شهید شد» اصلا باورم نمیشد با عجله به سمت موبایلم رفتم و چیزی که میدیدم انگار فقط یک کابوس بود، تمامی خبرگزاری ها شهادت آقایمان را اعلام کرده بودند. حسی را تجربه کردم که تا به حال تجربه نکرده بودم، غم فراوان، ناامیدی شدید و بغض ناتمام... نمی دانستم باید چه کنم و آن لحظه تکلیفم چیست برای همین با حاج آقا عسگری تماس گرفتم... او خوب حال را ما درک میکرد برای همین گفت فقط نیم ساعت فرصت ناراحتی داریم باید خود را جمع و جور کنیم و به میدان برویم. دو ساعتی مانده بود تا به میدان برویم برادرم بعد از سحر خوابید نزدیک رفتن مان که شد آرام با همسرم سر اینکه بیدارش کنیم یا نه صحبت میکردیم که خودش بیدار شد و گفت داداش من هم می آیم لباس بسیجی هایش را پوشید و با هم به میدان رفتیم جمعیت عظیم مردم تمامی میدان را پر کرده بودند بغض مردم تماما تبدیل به حس انتقام شده بود و آنجا بود که فهمیدم چرا آقا این همه روی مردم حساب باز کرده بود و پیش خودم گفتم اگر دشمن توانست تمامی این ملت را از بین ببرد اگر توانست تمامی احسان ها را بکشد آن وقت میتواند به تغییر نظام مقدس جمهوری اسلامی فکر کند. آقای ما شهید شده اما علمی را که برداشته بود به زمین نیفتاده و نخواهد افتاد. ✍️حسین خانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
اگر پای دشمن به شهر ما برسد. یک.pdf
حجم: 114.7K
این روایتی است تاریخی داستانی از ایران فتح شده به دست دشمن. آینده اگر شکست باشد، چیزی شبیه این است. «محمدرضا جوان آراسته» ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌و‌دوم این روزها در خیابان‌ها دیدن مأموران بسیجی و خانواده‌هایی که به تجمعات می‌آیند در دلم حس صمیمیت و گرمی ایجاد می‌کند، گویا با آنها یک خانواده‌ام و تمامی آنها مانند عزیزانم هستند و حضور پر شورشان حس شعف و شادی را در درونم به وجود می‌آورد. حضور آنها به من نشان می‌دهد که مردم پشت جمهوری اسلامی هستند و تنهایش نگذاشتند. ایران تنها نیست‌ او نودمیلیون رفیق دارد او برای مردم یک رفیق بامرام است و طی سال های متمادی خیلی لطف ها در حق‌شان کرده است و حالا که او زخمی است و نیاز به کمک دارد ، مردم دارند محبت های حبیب شان را با حضور در خیابان ها و ایستادن در پشت انقلاب جبران می‌کنند، ما مدیون ایران جانیم ✍️محیا عبداللهی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌وسوم گوشه اتاق نشسته است، زانوها را بغل کرده است و نرم نرم اشک می‌‌ریزد، من را که می‌بیندبا پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند، کنارش روی زمین می‌نشینم و دستان خود را باز می‌کنم و او را در آغوش می‌کشم و می‌گویم: بیا باهم گریه کنیم مامان! اشک از چشمانش می‌چکیدو سعی می‌کرد مراعات حال من را بکند و بغضش را قورت دهد، از دلتنگیش می‌گوید و از این‌که خیلی آقا را دوست داشت، از حسرت دیدارش می‌گوید. نگاهش می‌کنم و در دل به سیدعلی آفرین می‌گویم که دخترکان ده دوازده ساله که او را از نزدیک ندیده بودند این‌گونه بی‌قرارش شده‌اند. به او‌می‌گویم که ما فرصت نکردیم عزاداری کنیم، اشک‌هایت را پنهان نکن. ولی این شب‌ها خیابان مهمتر از عزاداری‌ است و عزاداری بماند بعد پیروزی در جنگ، برای آقاجانمان اقامه عزا می‌کنیم. یادآوری می‌کنم که بعد از تجمع چون شب قدر است به هیئت می‌رویم و می‌خواهم از اتاقش بیرون بیایم که صدایم می‌زند. چشمم به مدال‌های آویزان شده روی دیوار می‌افتدو در دل دعا می‌کنم کاش از قول و قرارمان نگوید،که شاید نتوانم جلوی درد دلتنگی را بگیرم و زار بزنم. صلوات می‌فرستم و جوابش را با جانمی می‌دهم ولی نگاهش نمی‌کنم.دستم روی دستگیره در است که می‌گوید: مامان یادته گفتم من دوست دارم آقا را در دیدار خصوصی ببینم، گفتی اگه تو رشته ورزشیت قهرمان جهان بشی می‌تونی دیدار خصوصی بری، یادته گفتی حتما باید بگم مادرم هم باید بیاد. الان من دیگه نمی‌خوام قهرمان جهان بشم‌ اصلا ورزش رو می‌زارم کنار. نفس عمیقی می‌کشم و سوزش آه را در سینه‌ام حس می‌کنم. سعی می‌کنم مقاومت کنم و اشکی که می‌خواهد من را لو بدهد را با پشت دست پاک می‌کنم. دوباره برمی‌گردم کنارش و این‌بار دستانش را می‌گیرم.بلندش می‌کنم و می‌گویم‌: پای تک تک این مدال‌های استانی و کشوری شش ساله تلاش کردی، برای آینده ورزشی‌ت برنامه داری اگه برای مربی‌ت کاری پیش بیاد، قرار باشه چند وقتی نباشه، تو ورزش رو کنار می‌زاری؟ نه، مربی‌تون برای زمان نبودنش بهتون برنامه می‌ده یا شمارو به یه مربی دیگه معرفی می‌کنه.پس مطمئن باش خدا مارو تنها نمی‌زاره.آقا هم حتما برای کشور دعا می‌کنه و هوای کشور رو داره. تازه تو هر بار تو استان و کشور با چادر بالای سکو می‌ری برای کسب مدال، می‌دونی آقا چقدر خوشحال می‌شه تو با چادر بری روی سکوی قهرمانی جهان؟ حالا بلند شو بیا امشب هیات دعا کنیم خدا خودش به کشور و مردم کمک کنه. خدای امام خامنه‌ای بزرگتر از همه هست. بعد تجمع به اولین هیات که سر راه بود می‌رویم و در هیات حواسم به او هست دمغ کنار ستون نشسته و دعا را زمزمه می‌کند ، از غروب که حرف زده بودیم انگار دلش آرام نشده بود.باید صبر می‌کردم کم‌کم درک می‌کرد. اواسط هیات بود که دیدم گوشی دست گرفته و خبر کانال ها را می‌خواند. ناگهان مثل برق گرفته‌‌ها از جا پریدو بلند گفت: الله اکبر الله اکبر چند نفری که نزدیک ما نشسته بودند با تعجب نگاه کردندو یکی از خانم‌ها معترض پرسید: وا چرا وسط دعا تکبیر میگی؟ دخترم در حالی که حالا دیگر گریه‌اش به هق هق تبدیل شده بود،رو به من گفت: خبرگان اعلام کرد آقاسید مجتی خامنه‌ایی امام شد. وسط هق هق گریه بلند بلند خندیدو گفت: مامان من باز می‌خوام قهرمان جهان بشم برم دیدار آقا. تورو هم می‌برم. حالا همه دورو بری‌ها باگریه تکبیر می‌گفتندو مداح که خبر به او رسیده بود بعد تکبیر شعار داد: دست خدا عیان شد خامنه‌ای جوان شد. ✍️نرگس رضازاده ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌وچهارم نمی‌دانم چندم می‌شد؛ شاید روز چهارم یا پنجم جنگ. عقربه ی سرخ ساعت به جلو می‌دوید تا هرچه زودتر طعم افطار را بر زبان تشنه ی ما بچشاند. برنامه ی زندگی‌مان این روزها ثابت بود؛ مثل همیشه آماده شدیم برای نماز و افطار در مسجد محله‌مان. وضو گرفتن‌مان که شروع شد جنگنده ی حریص دشمن هم آسمان را شکافت؛ عادت کرده بود با آمدنش، شروع اذان را به ما نوید دهد. بی توجه به صدا ها، ماشین را به طرف مسجد می‌راندیم. انفجار ها که شدید شد ماشین را کنار محوطه بازی نگه داشتیم و پیاده شدیم. از آنجا که ایستاده بودیم، هر طرف که سر می‌چرخاندیم، ستون دود سیاه‌رنگی را می‌دیدیم که غروبِ بی‌رمق آسمان را شکافته بود. حس بدی بود؛ حس محاصره میانِ غول های بدقواره که غرش‌شان همان صدای زوزه جنگنده بود. اما ترس؟ به برادر کوچک ترم که نگاه کردم چیزی از ترس ندیدم. همه سرتاپا چشم بودیم و فقط نگاه می‌کردیم. سکوتِ میان مان را، خانمی میانسال که چند قدم آن‌طرف‌تر از ما ایستاده بود،شکست: 《از صبح گفته بود محدوده‌ی ...(نام محله‌مان) را تخلیه کنید؛ خودش را نه، محدوده اش را!》 صدای اذان رادیو خودش را به شیشه ی ماشین می‌کوبید تا توجه‌مان را به خودش جلب کند. کمی بامیه در ماشین داشتیم تا افطار خیابانی‌مان را تکمیل کند. آنجا بود که فهمیدیم زمان پیاده شدن سوئیچ ماشین را به کناری پرت کرده بودیم! خدا دوستمان داشت که کنار چرخ عقبی ماشین پیدایش کردیم. صداها جایشان را به سکوت داده بودند اما دودهای غلیظ سیاه‌رنگ همچنان به قلب آسمان فرو می‌رفتند. هنوز بامیه را کامل بر دهان سُر نداده بودیم که امتداد دود سیاه‌رنگ را بالای سرمان دیدیم. آنجا بود که بارانی از کاغذ و یونولیت سوخته بر سرمان بارید. به قصد همان مقصد همیشگی، سوار ماشین شدیم؛ با خنده گفتم:《عجب صحنه ی سینمایی ای بود!》 پی‌نوشت: کاملا بی اغراق، فقط آنچه دیده شد روایت شد. ✍️ریحانه حسن پور ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌وپنجم 🔹 از وقتی که حمله صهیونیستی آمریکایی به کشورمان ایران آغاز شد، هر شبم یا در میدان امام بود یا اگر نه، لااقل در صفوف اول مسجد. گاهی هم در مساجد. فرمانده‌ای جمله‌ای داشت که همیشه ورد زبانمان بود: «میدان با ما، خیابان‌ها با شما.» من هم تا جایی که توانستم، در هر تجمعی که در شهر بوشهر برپا می‌شد، حضور پیدا می‌کردم؛ از ساعت هشت تا یازده شب، قرائت قرآن، شعار «مرگ بر آمریکا» و «الله اکبر». 🔹 اما آن شبِ دهم، قصه فرق داشت. هر کاری کردم نتوانستم به میدان امام بروم. ساعت نه شب بود و داشتم به سمت خانه می‌رفتم که ناگهان حرف فرمانده در گوشم پیچید. همین‌طور که در فکر فرو رفته بودم، صدای مداحی از دور به گوشم رسید. کمی که دقت کردم، دیدم کاروانی از خودروهاست. یک وانت سفید رنگ با چند بلندگوی قوی، و حدود بیست ماشین دیگر پشت سرش. 🔹 انگار همه پرچم ایران را در دست داشتند. با خودم گفتم چه عالی! سریع خودم را بین ماشین‌ها انداختم و پشت سرشان به راه افتادم. اولین بار بود که در چنین کاروان خودرویی شرکت می‌کردم. 🔹 همین‌طور که پیش می‌رفتیم، متوجه شدم همه ماشین‌ها چراغ‌های جفت‌راهنما را روشن کرده‌اند و در یک مسیر حرکت می‌کنند. من هم چراغ‌هایم را روشن کردم. چند موتورسوار که ظاهراً مسئولیت ساماندهی رژه خیابانی را داشتند، با بیسیم صحبت می‌کردند و مسیر را اعلام می‌کردند: «از عاشوری به پل پوردرویش، سنگی، فضیلت، شکری، بازرگانی، مدرس...» 🔹 وسط راه، به یکی از موتورسوارها اشاره کردم که پرچمی به من بدهد. پرچم را گرفتم و با یک دست فرمان ماشین و با دست دیگر، چوب پرچم را تکان می‌دادم. ماشین‌ها آهسته و پیوسته حرکت می‌کردند. اما کم‌کم حوصله‌ام سر رفت. هوس کردم کمی هیجان را بیشتر کنم؛ گازش را گرفتم و خواستم مسیر روبه‌رو را طی کنم. همین‌طور که داشتم می‌رفتم، یکی از همان موتورسوارها دنبالم آمد و گفت: «آقا! مسیر ماشین‌ها را نبند! این ور را آزاد گذاشتیم که ماشین‌های دیگه عبور کنند. خیابان را بند آورده‌ای!» 🔹 دوباره به مسیر کاروان برگشتم. همین‌طور که در خیابان‌ها می‌رفتیم، چشمم به یکی از بسیجی‌ها افتاد که جعبه بیسکویت دستش بود و به ماشین‌ها کیک تعارف می‌کرد. کمی گرسنه‌ام شده بود، خواستم بایستم و کیکی بردارم. همان موتورسوار قبلی دوباره جلوی راهم آمد و گفت: «آقا چرا ترافیک کردی؟» گفتم: «وایستادم کیک بردارم.» گفت: «آقا برو، ترافیک کردی!» کیکی به ما نرسید و ما در حسرت شیرینی آن لحظه ماندیم. 🔹 دوباره در چهارراه دیگری ایستادیم. باز هم همان بسیجی داشت کیک تعارف می‌کرد. به خودم گفتم: «آبروم رفت! دیگر نگاهش نمی‌کنم که کیک بدهد.» حدود یک ساعت و نیم در خیابان‌ها دور زدیم، و مرتب نظم کاروان را با جدا شدن‌ها یا حرکات غیرمنتظره‌ام به هم می‌ریختم. ‌ 🔹 بالاخره ساعت ده و نیم شب شد و گفتم وقت رفتن به خانه است. اول مردد بودم که این پرچم را که به ما داده‌اند، باید تحویل بدهیم یا مال خودمان است. ایستادم تا از یک موتورسوار بپرسم. همین که موتورسوار خواست رد شود، پرسیدم: «پرچم باید تحویل بدیم؟» گفت: «آره.» ‌ 🔹 دوباره همان بسیجی سر رسید و گفت: «دوباره که ترافیک کردی!» گفتم: «ای بابا! می‌خواهم پرچم تحویل بدهم.» با لبخندی گفت: «کیک خوردی؟» گفتم: «نه، دیگر کیک نمی‌خواهم. فقط این پرچم را باید تحویل بدهم و بروم خانه.» 🔹 لبخندی زد و گفت: «فردا شب بیا. باید خیابان‌ها را با هم داشته باشیم». پرچم را تحویل دادم و گفتم: «چشم!» ✍️مسعود عرب‌زاده ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت سی‌و‌ششم زل زده ام به لیوان چای یخ زده در سینی افکارم هزار دور میزنند به جاهای دور و نزدیک... پر رنگ ترین فکرم کدام است؟ آبان ماه۱۴۰۴ که پا به این دنیا گذاشتی... روزها و هفته ها را میشمردم که به فروردین برسم همراه با تو برای اولین بار،برای اولین عیدنوروز... چه نوروزی شد دلبندم حالا اما روزها کش دار میگذرند و نفهمیدم کی و چطور هفته ی اول فروردین سپری شد!! برای تک تک این روزها برنامه ها داشتیم من و تو... اگر این جنگ لعنتی شروع نمیشد.... دخترکم دست روی صورتم میگذارد:"چقدر صورتت سرده مامان." در دلم جواب میدهم:"آره مامان سرده چون همین چند دقیقه ی پیش با آن صدای وحشتناک،، با ترس از دست دادن تو و خواهرت روبرو شدم،ترسی که این روزها یقه ام را چسبیده و ول نمیکند." اما فقط میگویم:"آره گلم یکم سردم شده بهتره برم پنجره رو ببندم." با همان صورت یخ زده و پاهای سست شده به سمت پنجره می روم.. باید قوی باشم،نگاه دخترانم به من است...آنها هم با هر صدا میترسند اما من باید خونسرد باشم و محکم به پنجره که میرسم نگاهی به آسمان می اندازم و در دلم با خدایی که تنها او از دلم خبر دارد و میداند صحبت میکنم،، این روزها بیشتر از همیشه به او نزدیک شدم دیگر با هم ندار شدیم،،هر لحظه و هرجا با او سخن می گویم :"خداجونم مراقب همه هموطنام باش،تنهامون نذار ما جز تو پناهی نداریم.سربازامون رو یاری کن. به همه مقدسات قسمت میدم فرج آقامون رو برسون." پنجره را میبندم و برمیگردم،، دختر کوچولوی ۵ماهه ام به من نگاه می کند و با خنده ی شیرینش به من امید هدیه میدهد... امیدی که گم شده ی این روزگار است. من هم به صورتش لبخند میزنم:"دورت بگردم عمرم این روزها هم میگذره... هزار قصه از دل این روز و شب ها براتون درمیارم جونم." و ما در دل صفحات تاریخ ماندگار خواهیم شد... مادران و پدرانی که ممکن است با هر صدا فرو بریزند، روز گار را با هر سختی سپری می کنند،،، و شب ها با مشت های گره کرده در خیابان ها جهاد میکنند و تنها یک آرزو دارند مولایمان برسد و او را ببینند... "اللهم عجل لولیک الفرج" ✍️فاطمه عبادی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌و‌هفتم اگر روزی قبل از این ایام با ماشینت از کنارم رد میشدی خود را آماده میکردم متلک و تیکه و یا اتهامی نثارم کنی و من حتی فرصت دفاع از خود را هم نداشته باشم. آن شب که طبق معمول چند شب قبل چشم می‌چرخاندم و دنبال شکار سوژه بودم نگاهم گره خورد به ماشینت و تصاویری که رویش خودنمایی میکرد. خودت را ندیدم، نمیشناسمت، حتی نمیدانم زنی یا مرد فقط میدانم یک حلالیت بزرگ بهت بدهکارم. به تو و امثال تو که فکر میکردم راهتان از راه ما بچه حزب اللهی ها جداست. فکر میکردم انقلاب، نظام و حضرت آقا فقط برای ماهایی است که ماشین عادی سوار میشیم، چادر سر می‌کنیم و چفیه میندازیم. نمیدانستم رهبر من رهبر شما و کشور من کشور شما هم هست. شاید اگر صدها سال هم میگذشت به این حقیقت پی نمی‌بردم اما سید علی رفت تا چشم من را هم مثل خیلی های دیگر باز کند و دست منو تو را در دست هم بگذارد و به هم نزدیکمان کند. اگر روزی با ماشینت از کنارم رد شدی و من نشناختمت فقط بدان دوستت دارم و بهت افتخار میکنم هم وطن تویوتا سوار من:) ✍🏻نسیبه سادات ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت سی‌و‌هشتم +همیشه وقتی کتاب ها و رمان های تاریخی از زندگینامه ی زنان و بانوان مجاهد و قهرمان سرزمینم در زمان مبارزاتِ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس را ‌می‌خواندم؛به طور معجزه واری محو و غرق در آن همه دلاوری و سلحشوری و مقاومت زنان ایرانی می شدم و دهانم ازتعجب باز می‌ماند. پیش خودم غبطه می‌خوردم و می‌گفتم: _کاش من هم در زمان آنها بودم و همراه آنها و پا به پای شان در رکاب ولایت،اندک قدمی هم اگر می‌توانستم و بر می‌داشتم غنیمت بود.! تصورم این بود که دیگر از آن دوران نبرد با باطل عبور کرده ایم و فرصتی پیش نمی‌آید تا من هم شجاعت و صبر و اراده ام را محک بزنم و بسنجم و در ترازوی اعمال اندازه گیری کنم. خیال می‌کردم دیگر امثالِ ها و ها به زمین نخواهند آمد و متولد نخواهند شد. مگر هر هزار سالی یک بار آن هم به همراه ریزش شهاب سنگ افرادی شبیه این بزرگان و آزادگان پا به عرصه هستی بگذارند و حماسه بسازند. و تمام این افکار در قالبِ حسرتی عمیق ،دور سرم سوارِ چرخ و فلک شده و مدام می‌گشتند و از قلبم آرامش را ربوده بودند. تا اینکه زمان به سرعت سپری شد. ورق برگشت. دنیا به من روزگاری تلخ و شیرین و پر ماجرا را نشان داد که بانوانش هریک برای فرمانده ی خود، نه فقط یک سرباز بلکه لشکری بودند؛ مثل کوه مقاوم و مثل آهن مصمم و پر اراده... وقتی حوادث را در ذهنم مقایسه و بررسی می کردم،افتخار کردم به زیستن در اکنون... در همین حالا و همین ثانیه و همین ساعت... در همین دوره ی پر هیاهوی تاریخ... و بالیدم به زنان پرشکوه و صبورِ وطن و همزیستیِ با آنها...! دست خدا بود که صحنه های تجلی بخش دیروز را در امروز برایم پدیدار ساخت و تکرارش کرد تا ببینم که جهان چگونه سمت همان چیزی که او می خواهد و مشیّت او بر آن قرار گرفته پیش می‌رود و من و بانوان سرزمینم بفهمیم که در کجای این فیلم سینماییِ الهی نقش آفرین هستیم و در حال بازی... آری! صفحه های این رمان تاریخی، یکی پس از دیگری در جلوی چشمانم ورق می‌خورد. هر صفحه،دریچه ای از فصلِ‌دیدنیِ قصه ی مقاوت و پایمردی را پیش رویم باز می‌کرد. روایت های تازه ای می‌دیدم و در هر کدام برایم سخت و طاقت فرسا بود. •اگر روزی بانوان پرستار و پزشک ما داوطلبانه در بیمارستان های صحراییِ خط مقدم حاضر می‌شدند و به مجروحین کمک می‌کردند و اینکار را به قیمت جان شان تمام می کردند؛ _امروز هم چه در زمان کرونا،چه در جنگ دوازده روزه و چه در جنگ رمضان، همین بانوان صبور و دلسوز یک لحظه هم از سنگر شان فاصله نگرفته و باز هم مشغول ایثار و جهاد هستند. • اگر روزی زنان در پشت جبهه لباسِ آغشته به خون رزمندگان اسلام را می‌شستند ودوخت و دوز می‌کردند،نان و آذوقه ی غذایی آنها را تدبیر می‌کردند،از طلا و جواهر خود،سخاوتمندانه می‌گذشتند و پولش را با روانه ی جبهه و وقف خدمات برای سربازان ایران زمین می کردند؛؛ _امروز هم بانوان شجاع و پارسای سرزمینم برای کمک به مردم مظلوم فلسطین و لبنان،حاضر شدند از زیباترین تعلقات خود از هرچه که داشتند و نداشتند،دل کنده و آن را راهی میدان کنند. در واقع آنها از همسر و مال و زر و زیور خود دست برداشتند تا دستِ مظلوم بگیرند. _ اکنون هم شیر دختران وطن، دست به خیاطی و قیچی و پارچه می زنند و آنهارا آماده،سر دوز کرده و طرح و نقشِ رهبر شهیدم را با رنگ می زنند و شهر را سیاهپوشِ عزای امام امّت می‌کنند.! •اگر در زمان طاغوت و مبارزه با حکومت فاسد شاهنشاهی، بانوان کشورم دست به قلم می‌شدند و از حق و عدالت می نوشتند و اعلامیه را با جان خود بین مردم تقسیم و دست به دست می کردند و عده ای بلندگو به دست به جهاد و بیان حقیقت می پرداختند، _امروز هم بانوان نویسنده وشعر و فرهیخته ی این مرز و بوم راه شان را ادامه می‌دهند و هیچ گاه علیه ظلم و استکبار سکوت نکرده و نمی‌کنند. _هنوز هم جلسات روضه و حلقه صالحین و پند و وعظِ خانگی برپاست... _هنوز هم قرائت دسته جمعی دعای توسل برای پیروزی سربازان در جبهه ها باقی ست... _هنوز هم زنانی با غیرت و با شرف هستند که چراغ راهند و ستاره ی شب های تار..! _هنوز هم حضرت زهرا (س) زنده هست و مادری می کند و خطبه فدکیه می خواند! _هنوز هم زینب کبری(س) میانه ی میدان است و کاخ و تخت یزید را بر هم می‌زند. و تا وقتی مکتب اسلام فدائیانی همچو زینب کبری دارد،پاینده است و جاودان و پیروز... تقدیم به تمام بانوان مبارز و مجاهد شهر و کشورم!🌸🌺 ✍️ شیدا امیری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌ونهم صبح هنوز از خواب بیدار نشده بود. آن‌سوی پنجره، مه مثل دستی لرزان روی بام‌ها کشیده شده بود و هوا بوی چیزی نامعلوم می‌داد؛ انگار قرار بود اتفاقی بیفتد که هنوز خودش هم از خودش خجالت می‌کشید. راوی اما بیدار بود، مثل کسی که چشم‌هایش را نیمه‌باز گذاشته تا رویا را تعقیب کند و واقعیت را جا بگذارد. وقتی خبر رسید، اول چیزی در درونش خاموش نشد؛ فقط صدایی شبیه شکستن آهسته یک ظرف سفالی در اعماق سینه‌اش پیچید. مرشدش—آن پیر آرام که همیشه با صدای آهسته حرف می‌زد و واژه‌ها را مثل دانه‌های تسبیح از میان انگشتانش عبور می‌داد—دیگر نبود. لحظه‌ای ایستاد. انگار زمان از دویدن خسته شده باشد و یک‌جای نیمه‌راه نشسته باشد تا نفس تازه کند. خانه ساکت بود. حتی یخچال هم خجالت کشیده بود و از تق‌تق همیشگی‌اش دست برداشته بود. او زیر لب گفت: «تمام شد؟» اما خودش هم می‌دانست پایان‌ها همیشه یک‌جور دیگری شروع می‌شوند. بعد آرام روی صندلی کنار پنجره نشست؛ همان جایی که مرشد بارها از آن‌جا آسمان را نشانه گرفته بود و گفته بود: «هیچ ابری جاودانه نیست.» حالا همان آسمان، زردِ مردد بود؛ نه دلِ باریدن داشت نه شجاعت آفتاب شدن. تصویر پیرمرد در ذهنش زنده شد: چشم‌هایی که همیشه انگار چیزی پنهان می‌کردند، نه از ترس، نه از تکلف؛ از احترام. دست‌هایی که هنگام توضیح یک حقیقت ساده، لرزش خفیفی داشتند، نه از پیری، از عشق. و لبخندی که همیشه نیمه‌کاره می‌نشست، انگار اجازه می‌داد بقیه‌اش را شاگردانش کامل کنند. او آهسته پلک زد، و تصویر مثل پرنده‌ای از ذهنش پر کشید؛ اما ردّی از بال‌زدن باقی ماند. در سکوت، دفترچه‌ای را باز کرد که سال‌ها پیش مرشد به او داده بود. کاغذها، لبه‌هایی پیچ‌خورده داشتند، مثل نامه‌هایی که زیادی انتظار کشیده باشند. وسط صفحه اول نوشته بود: «اگر روزی من نبودم، راه را از نشانه‌ها ادامه بده؛ نه از حضور من.» لبخند تلخی روی لبش نشست. مرشد انگار همین امروز را دیده بود؛ انگار می‌دانسته آدم‌ها گاهی با نبودنشان، درس بزرگ‌تری می‌دهند. بیرون پرنده‌ای روی سیم برق نشست. نوک کوچکش را به هوا گرفت و بی‌پروا سوت زد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. راوی به پرنده نگاه کرد و حس کرد جهان، با وجود همه شکستن‌ها، هنوز ادامه دارد؛ گاهی حتی زیباتر از قبل. فهمید میراث آدم‌ها در بودنشان نیست؛ در ردِ نرمی‌ست که بعد از رفتن‌شان روی روح ما می‌گذارند. او آهسته دفتر را بست. از جا برخاست. پنجره را باز کرد تا مهِ صبحگاهی داخل بیاید و هوای تازه سینه‌اش را پر کند. زیر لب گفت: «می‌گذارم این مسیر ادامه پیدا کند… حتی اگر تنها قدم بزنم.» گام برداشت و برای اولین بار بعد از شنیدن خبر، صدای زمان دوباره به حرکت افتاد. دنیا شاید یک پیر دانا را کم کرده بود، اما در دل او بذر کوچکی کاشته شده بود که تازه داشت جوانه می‌زد. — و امید، گاهی همین‌قدر آرام شروع می‌شود. ✍️شقایق ولدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
عشق او.pdf
حجم: 829.2K
برای آنکه بتوان با کفر مبارزه کرد ، باید شهر را عاشق علی(علیه‌السلام)کرد. ✍️مریم عارف ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞