📜روایت سیوهفتم
#تویوتا_قرمز
اگر روزی قبل از این ایام با ماشینت از کنارم رد میشدی خود را آماده میکردم متلک و تیکه و یا اتهامی نثارم کنی و من حتی فرصت دفاع از خود را هم نداشته باشم.
آن شب که طبق معمول چند شب قبل چشم میچرخاندم و دنبال شکار سوژه بودم نگاهم گره خورد به ماشینت و تصاویری که رویش خودنمایی میکرد.
خودت را ندیدم، نمیشناسمت، حتی نمیدانم زنی یا مرد فقط میدانم یک حلالیت بزرگ بهت بدهکارم. به تو و امثال تو که فکر میکردم راهتان از راه ما بچه حزب اللهی ها جداست.
فکر میکردم انقلاب، نظام و حضرت آقا فقط برای ماهایی است که ماشین عادی سوار میشیم، چادر سر میکنیم و چفیه میندازیم.
نمیدانستم رهبر من رهبر شما و کشور من کشور شما هم هست.
شاید اگر صدها سال هم میگذشت به این حقیقت پی نمیبردم اما سید علی رفت تا چشم من را هم مثل خیلی های دیگر باز کند و دست منو تو را در دست هم بگذارد و به هم نزدیکمان کند.
اگر روزی با ماشینت از کنارم رد شدی و من نشناختمت فقط بدان دوستت دارم و بهت افتخار میکنم هم وطن تویوتا سوار من:)
✍🏻نسیبه سادات
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت سیوهشتم
#جهادِ_همیشه_زنده
+همیشه وقتی کتاب ها و رمان های تاریخی از زندگینامه ی زنان و بانوان مجاهد و قهرمان سرزمینم در زمان مبارزاتِ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس را میخواندم؛به طور معجزه واری محو و غرق در آن همه دلاوری و سلحشوری و مقاومت زنان ایرانی می شدم و دهانم ازتعجب باز میماند.
پیش خودم غبطه میخوردم و میگفتم:
_کاش من هم در زمان آنها بودم و همراه آنها و پا به پای شان در رکاب ولایت،اندک قدمی هم اگر میتوانستم و بر میداشتم غنیمت بود.!
تصورم این بود که دیگر از آن دوران نبرد با باطل عبور کرده ایم و فرصتی پیش نمیآید تا من هم شجاعت و صبر و اراده ام را محک بزنم و بسنجم و در ترازوی اعمال اندازه گیری کنم.
خیال میکردم دیگر امثالِ #مرضیه_حدیدچی_دباغ ها و #زینب_کمایی ها به زمین نخواهند آمد و متولد نخواهند شد.
مگر هر هزار سالی یک بار آن هم به همراه ریزش شهاب سنگ افرادی شبیه این بزرگان و آزادگان پا به عرصه هستی بگذارند و حماسه بسازند.
و تمام این افکار در قالبِ حسرتی عمیق ،دور سرم سوارِ چرخ و فلک شده و مدام میگشتند و از قلبم آرامش را ربوده بودند.
تا اینکه زمان به سرعت سپری شد.
ورق برگشت.
دنیا به من روزگاری تلخ و شیرین و پر ماجرا را نشان داد که بانوانش هریک برای فرمانده ی خود،
نه فقط یک سرباز بلکه لشکری بودند؛
مثل کوه مقاوم و مثل آهن مصمم و پر اراده...
وقتی حوادث را در ذهنم مقایسه و بررسی می کردم،افتخار کردم به زیستن در اکنون...
در همین حالا و همین ثانیه و همین ساعت...
در همین دوره ی پر هیاهوی تاریخ...
و بالیدم به زنان پرشکوه و صبورِ وطن و همزیستیِ با آنها...!
دست خدا بود که صحنه های تجلی بخش دیروز را در امروز برایم پدیدار ساخت و تکرارش کرد تا ببینم که جهان چگونه سمت همان چیزی که او می خواهد و مشیّت او بر آن قرار گرفته پیش میرود و من و بانوان سرزمینم بفهمیم که در کجای این فیلم سینماییِ الهی نقش آفرین هستیم و در حال بازی...
آری!
صفحه های این رمان تاریخی،
یکی پس از دیگری در جلوی چشمانم ورق میخورد.
هر صفحه،دریچه ای از فصلِدیدنیِ قصه ی مقاوت و پایمردی را پیش رویم باز میکرد.
روایت های تازه ای میدیدم و در هر کدام برایم سخت و طاقت فرسا بود.
•اگر روزی بانوان پرستار و پزشک ما داوطلبانه در بیمارستان های صحراییِ خط مقدم حاضر میشدند و به مجروحین کمک میکردند و اینکار را به قیمت جان شان تمام می کردند؛
_امروز هم چه در زمان کرونا،چه در جنگ دوازده روزه و چه در جنگ رمضان،
همین بانوان صبور و دلسوز یک لحظه هم از سنگر شان فاصله نگرفته و باز هم مشغول ایثار و جهاد هستند.
• اگر روزی زنان در پشت جبهه لباسِ آغشته به خون رزمندگان اسلام را میشستند ودوخت و دوز میکردند،نان و آذوقه ی غذایی آنها را تدبیر میکردند،از طلا و جواهر خود،سخاوتمندانه میگذشتند و پولش را با
روانه ی جبهه و وقف خدمات برای سربازان ایران زمین می کردند؛؛
_امروز هم بانوان شجاع و پارسای سرزمینم
برای کمک به مردم مظلوم فلسطین و لبنان،حاضر شدند از زیباترین تعلقات خود از هرچه که داشتند و نداشتند،دل کنده و آن را راهی میدان کنند.
در واقع آنها از همسر و مال و زر و زیور خود دست برداشتند تا دستِ مظلوم بگیرند.
_ اکنون هم شیر دختران وطن، دست به خیاطی و قیچی و پارچه می زنند و آنهارا آماده،سر دوز کرده و طرح و نقشِ رهبر شهیدم را با رنگ می زنند و شهر را سیاهپوشِ عزای امام امّت میکنند.!
•اگر در زمان طاغوت و مبارزه با حکومت فاسد شاهنشاهی، بانوان کشورم
دست به قلم میشدند و از حق و عدالت می نوشتند و اعلامیه را با جان خود بین مردم تقسیم و دست به دست می کردند و عده ای بلندگو به دست به جهاد و بیان حقیقت می پرداختند،
_امروز هم بانوان نویسنده وشعر و فرهیخته ی این مرز و بوم راه شان را ادامه میدهند و هیچ گاه علیه ظلم و استکبار سکوت نکرده و نمیکنند.
_هنوز هم جلسات روضه و حلقه صالحین و پند و وعظِ خانگی برپاست...
_هنوز هم قرائت دسته جمعی دعای توسل برای پیروزی سربازان در جبهه ها باقی ست...
_هنوز هم زنانی با غیرت و با شرف هستند که چراغ راهند و ستاره ی شب های تار..!
_هنوز هم حضرت زهرا (س) زنده هست و
مادری می کند و خطبه فدکیه می خواند!
_هنوز هم زینب کبری(س) میانه ی میدان است و کاخ و تخت یزید را بر هم میزند.
و تا وقتی مکتب اسلام فدائیانی همچو زینب کبری دارد،پاینده است و جاودان و پیروز...
تقدیم به تمام بانوان مبارز و مجاهد شهر و کشورم!🌸🌺
✍️ شیدا امیری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سیونهم
#امید
صبح هنوز از خواب بیدار نشده بود. آنسوی پنجره، مه مثل دستی لرزان روی بامها کشیده شده بود و هوا بوی چیزی نامعلوم میداد؛ انگار قرار بود اتفاقی بیفتد که هنوز خودش هم از خودش خجالت میکشید.
راوی اما بیدار بود، مثل کسی که چشمهایش را نیمهباز گذاشته تا رویا را تعقیب کند و واقعیت را جا بگذارد.
وقتی خبر رسید، اول چیزی در درونش خاموش نشد؛ فقط صدایی شبیه شکستن آهسته یک ظرف سفالی در اعماق سینهاش پیچید. مرشدش—آن پیر آرام که همیشه با صدای آهسته حرف میزد و واژهها را مثل دانههای تسبیح از میان انگشتانش عبور میداد—دیگر نبود.
لحظهای ایستاد. انگار زمان از دویدن خسته شده باشد و یکجای نیمهراه نشسته باشد تا نفس تازه کند. خانه ساکت بود. حتی یخچال هم خجالت کشیده بود و از تقتق همیشگیاش دست برداشته بود.
او زیر لب گفت: «تمام شد؟»
اما خودش هم میدانست پایانها همیشه یکجور دیگری شروع میشوند.
بعد آرام روی صندلی کنار پنجره نشست؛ همان جایی که مرشد بارها از آنجا آسمان را نشانه گرفته بود و گفته بود: «هیچ ابری جاودانه نیست.»
حالا همان آسمان، زردِ مردد بود؛ نه دلِ باریدن داشت نه شجاعت آفتاب شدن.
تصویر پیرمرد در ذهنش زنده شد:
چشمهایی که همیشه انگار چیزی پنهان میکردند، نه از ترس، نه از تکلف؛ از احترام.
دستهایی که هنگام توضیح یک حقیقت ساده، لرزش خفیفی داشتند، نه از پیری، از عشق.
و لبخندی که همیشه نیمهکاره مینشست، انگار اجازه میداد بقیهاش را شاگردانش کامل کنند.
او آهسته پلک زد، و تصویر مثل پرندهای از ذهنش پر کشید؛ اما ردّی از بالزدن باقی ماند.
در سکوت، دفترچهای را باز کرد که سالها پیش مرشد به او داده بود. کاغذها، لبههایی پیچخورده داشتند، مثل نامههایی که زیادی انتظار کشیده باشند.
وسط صفحه اول نوشته بود:
«اگر روزی من نبودم، راه را از نشانهها ادامه بده؛ نه از حضور من.»
لبخند تلخی روی لبش نشست. مرشد انگار همین امروز را دیده بود؛ انگار میدانسته آدمها گاهی با نبودنشان، درس بزرگتری میدهند.
بیرون پرندهای روی سیم برق نشست. نوک کوچکش را به هوا گرفت و بیپروا سوت زد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
راوی به پرنده نگاه کرد و حس کرد جهان، با وجود همه شکستنها، هنوز ادامه دارد؛ گاهی حتی زیباتر از قبل.
فهمید میراث آدمها در بودنشان نیست؛ در ردِ نرمیست که بعد از رفتنشان روی روح ما میگذارند.
او آهسته دفتر را بست.
از جا برخاست.
پنجره را باز کرد تا مهِ صبحگاهی داخل بیاید و هوای تازه سینهاش را پر کند.
زیر لب گفت: «میگذارم این مسیر ادامه پیدا کند… حتی اگر تنها قدم بزنم.»
گام برداشت و برای اولین بار بعد از شنیدن خبر، صدای زمان دوباره به حرکت افتاد. دنیا شاید یک پیر دانا را کم کرده بود، اما در دل او بذر کوچکی کاشته شده بود که تازه داشت جوانه میزد.
— و امید، گاهی همینقدر آرام شروع میشود.
✍️شقایق ولدی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
عشق او.pdf
حجم:
829.2K
#روایت_مردمی
برای آنکه بتوان با کفر مبارزه کرد ، باید شهر را عاشق علی(علیهالسلام)کرد.
✍️مریم عارف
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهلم
#خانوادگی
ما ایرانیها، تحت تربیت اسلام ،اصولا آدمهای با
خانوادهای هستیم. "او" از همان صدر و ابتدا با
اولین دستورها به پیامبرش "صلوات الله علیه و آله"، روشن کرد که چقدر خانواده برایش مهم است. همان وقت که فرمود: در امر دعوت به دین، اول قوم و
خویشت را دریاب. در کتابِ آیاتش هم، هر کجا که صحبتِ خانواده است ،حرف محبت است و هر جا
هم دعوت به خیر و خوبی و تقواست، توصیه
به خانواده است:
♡رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُن
♡وَجَعَلَ بَیْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَة
♡قُوٓاْ أَنفُسَكُم وَأَههلِيكُم نَارا
♡وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاة
"خلیفة الله" هم در باب خانواده ،سخنِ حق بسیار گفتهاند: " که خانواده رکن است ، خانواده ثواب است ،خانواده محبوب است، خانواده حُسن است ،
که خانواده پر ثمر است و تنهایی ،مکروه است."
ما ایرانیها تحت تربیت اسلام، اصولا آدمهای با خانوادهای هستیم. خوشیهایمان را با هم قسمت میکنیم، برای زخمهای هم مَرهم میشویم و دردهایمان را درکنار هم صبوری میکنیم و همچنان که خوشبختی دنیا را در کنار خانواده میخواهیم، عاقبتبخیری با شهادت را هم، خانوادگی آرزو میکنیم تا درمسیر بهشتِ حقتعالی نیز همراه خانواده باشیم.
ما ایرانیها تحت تربیت اسلام، اصولا آدمهای با خانوادهای هستیم.
#یادِشهیدانباصلوات
✍️تاجیک
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهلویکم
#شکوفه_آلوچه
گنجشکها عاشق شکوفهاند. این را وقتی فهمیدم که درختچهی آلوچهی ایوان حیاطمان بهار نیامده غرق شکوفه بود. ولی موعد رسیدنشان، به هرکداممان فقط ۷آلوچه رسید.
چون حواسمان نبود که باید مراقب شکوفههایش باشیم. هی توی حیاط برویم و بیاییم و گنجشکها را کیش کنیم تا دست از سر شکوفهها بردارند. با خیال راحت هرچه توانستند خوردند ازشان و نگذاشتند آلوچه شوند. نمیدانم شکوفههایش چه مزهای دارند که گنجشکها دست از سرشان برنمیدارند. اما آلوچههایش بهشتیترین آلوچههایی هستند که تا حالا خوردهام. وقتی میرسند مثل تازه عروسها لپهایشان گل میاندازد. پوست رویشان ترشِ ترش میشود و گوشتشان ملس. همین الان که دارم اینها را مینویسم دهانم آب افتاده از یادآوری مزهشان.
امسال شکوفههایش وقتی باز شدند، که هنوز گل نرگسهای توی باغچه خشک نشده بودند. وقتی که حواسم پی هرچیزی بود الا آمدن بهار. نه اینکه پایم را از خانه بیرون نگذاشته باشم، یا پردهها را بالا نداده باشم. اتفاقا این روزها از هر موقع دیگری بیشتر روز را توی خیابان میگذرانم.
این روزها خیابانهایمان، شهرمان، کشورمان داشت شکوفه میداد. تازه داشت سبز میشد نوک شاخههایش. کلاغها سالها نشسته بودند لب دیوار، منتظر فرصت؛ تا با آن نوک بد ترکیبشان حمله کنند. اینقدر برای گنجشکها یک کلاغ و چهل کلاغ کردند از مزهای شکوفهها، تا دست آخر شیر شدند و با هم ریختند سر درختها. شکوفههای مثل خونْ سرخ، ریختند کف خیابان. همهی شهر را خون برداشت. کلاغها از روی دیوار سُر خوردند که شکوفهها را از کف زمین بردارند. باغبان آمد و پَرشان داد. شکوفههای خونی را یکی یکی بااحترام از کف خیابان برداشت. شاخههای شکسته را مرهم گذاشت. به جوانهها خبر آمدن بهار را داد.
امسال دیدن شکوفههای آلوچه امید پاشید توی زندگیام. دیگر امان نمیدهم به گنجشکها که امیدم را ناامید کنند. هی میروم توی حیاط و میآیم و گنجشکها را کیش میکنم تا همهی شان آلوچه شوند.
✍️راضیه رئیسیان
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهلودوم
#تکلیف_الهی
مثل چند روز گذشته، گوشی به دست منتظر بودم که بچه ها آنلاین شوند و حاضری بزنند تا درس را شروع کنیم.
اسم شاگردانم یکی یکی روی صفحهی گوشی ظاهر میشد .
"خانم اجازه؟ حاضر"
"سلام خانم منم حاضرم"
"حاضر🖐"
" ....."
"خانم حاضر "
همه حاضری زدند به جز مهنیا. از بچه ها سراغش را گرفتم. کسی خبری از او نداشت. تکالیف یکی پس از دیگری ارسال می شد. اما من دلم پیش شاگردی بود که امروز حاضری نزد و تکلیفی نفرستاد.
فردای آن روز وقتی شنیدم مهنیا، شاگرد عزیزم مانند دانش آموزان مینابی شهید شده است، فهمیدم که او به تکلیف الهی خود عمل کرده و در بهشت حاضری زده است.
مهنیا جان برای همیشه نامت در دفتر بهشتیان ثبت شد..🖤🥀
مَهنیا اولین دانش آموز شهید زنجان
✍️زهرا پرچگانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهلوسوم
#ما_خانه_بهدوشان_غم_سیلاب_نداریم
برای شب مهمون داشتیم. مشغول سرخکردن بادمجون برای خورشت شام بودم که از مامان پرسیدم:《اینجوری که بوش میاد، امشب تجمع نمیریم حاجخانوم؟》با جدیت تمام جواب داد:《معلومه که میریم! اصلا شام رو برای همین زودتر میکشم که همه به تجمع برسند، مگه میشه نریم؟!》
یک "درود برشرفت" همیشگی به مامان گفتم و کارم را ادامه دادم.
باران، از سرشب دوباره شروع به باریدن کرده بود و صدای باران بیشتر از قبل به گوش میرسید.سردرد میگرنی، تازه چندساعتی بود که دست از سرم برداشته بود و سردی هوا و ایستادن زیر باران، بهترین بهانه بود برای بازگشت شکوهمندانهاش!
مامان که حالا با صدای باران، درباره رفتن یا نرفتن من به تجمع، دودل شدهبود، گفت:《هوا سرده، بارون هم شدیده، به نظرم تو نیا؛ ما امشب بهجای تو انجام وظیفه میکنیم!》
بالای منبر رفتهبودم و داشتم مقاومت میکردم که: بچههای هوافضا تو سرما و گرما و خطر جنگنده و انفجار، دارند زحمت میکشند و ما اینجا داریم از باران و سرما حرف میزنیم!
درحال رایزنی با مامان، برای گرفتن مجوز بودم که عمو به دادم رسید:《امشب حاج رمضان رو میارن، نمیشه نرفت! اگه بعدش سرماخوردی خودم میبرمت دکتر》
خلاصه اینکه راهی شدیم و چند دقیقه بعد از این مکالمه، به خیابان بعثت رسیده بودیم؛ باران شدت گرفته بود، چترها را بازکردیم و به سمت جمعیت حرکت کردیم. بیاغراق شلوغتر از شبهای عادی بود!
اغلب با چتر آمدهبودند و عدهای هم بیتوجه به اشکهای آسمان، بیچتر ایستاده بودند و شعار می دادند:
"حرف ما یک کلام، انتقام والسلام..."
"ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند..."
"این آخرین پیامه، مذاکره حرامه..."
حاجآقا شاهرخی(امامجمعه خرمآباد) میکروفون را به دست گرفتهبود و به احترام مردمِ زیرباران، حاضر به ایستادن زیر سایه چتر نمیشد! غرش آسمان بلندتر شد و باران شدت بیشتری گرفت؛ صادقانه بگویم بهعنوان زاده سرزمین آب و آبشارها، این عجیبترین و سنگینترین بارانی بود که میدیدم!
صدای جمعیت بالاگرفت: "برادر شهیدم راهت ادامه دارد..."
ترافیک چترها، مانع دیدن میشد اما شور جمعیت، رسیدن تابوت حاج رمضان به تجمع را نشان میداد.
سرداری گمنام،جانباز و آزاده دفاع مقدس هشتساله، حالا پس از سالها مجاهدت، در جنگ اخیر در تهران به شهادت رسیده و اینک به زادگاه خویش و به شهر پدری برگشته بود اما اینبار دیگر گمنام نبود و انگار همه سالها بود او را میشناختند.
باران شدید به سیلاب تبدیل شد، اما مگر باران و سیل جلودار این مردم بود؟!
دیگر چتر هم توانایی مقابله با این باران را نداشت؛ نه تنها چادر و چفیه بلکه کفشهایم هم خیسآب شده و عینکم برفپاککن لازم شدهبود!
مردم، زیرباران و با همان لباسهای خیس، پیکر شهید را تا بهشت همراهی میکردند.
سیل که خیابان انقلاب را پرکرد، به جمعیت نگاه کردم و کلمات این شعر در ذهنم شروع به حرکت کردند:
"ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم...
ما جز پسر فاطمه ارباب نداریم...
ما مست حسینیم...
همه دیوانه بین الحرمینیم...
ما بند حسینیم...
همه دیوانه و در بند حسینیم..."
✍️عارفه جرشنو
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهلوچهارم
#پل_انتقام
شب ۲۳ ماه مبارک رمضان، شب قدر سوم در میان اجتماع پرشور مردم ،مثل هرشب، مشغول خادمیِ کودکان و توزیع چوب شور برای بچه هایی بودم که حوصله شان سر میرود، تا مادران بتوانند کمی بدون دغدغه تر از برنامه اجتماع حماسی استفاده کنند.جمعیت کودکان ۴ برابر هر شب بود و حدود ۶۰۰ چوب شور توزیع شد. چون مشغول پخش خوراکی بودم، به برنامه ی قرآن به سر نرسیدم .سرما تمام وجودم را گرفته بود.از بعدافطارسرپا بودم،انگشتان دستم از سرمابی حس شدهبود.خیلی خسته بودم حتی رمق قرآن بسر انفرادی هم نداشتم.
برنامه تمام شد منتظر شدم خیابان باز شود تا به خونه برگردم.
رسیدم خونه.
ازینکه نتونستم قرآن بسر را انجام دهم مثل خوره اذیتم میکرد.از طرفی اصلا نا نداشتم.
اما عزمم را جزم کردم و خیلی مختصر با خستگی فراوان یه قرآن به سرِ بخور و نمیر انجام دادم . همیشه در شبهای قدر لیست بلند بالایی از حاجت و دعا داشتم،اما برای اولین بارفقط ۲ دعا بعد قرآن بسر از خدا طلب کردم: فرج آن آقا،سلامتی این آقا.
نگاه بساعت انداختم حدود ۲ بامداد بود.سحری هم درست نکرده بودم.
سحری آماده شد و باخانواده با چشمانی پر از خمیازه میل کردم .اذان صبح شد.
مثل بعضی ها،نماز صبح را به شوق خواب بعدش با سرعت نور خوندم😊
با خودم میگفتم به به عجب شب قدر بدرد بخوری😐 و اصلا از خودم راضی نبودم.
در همین فکر و خیالها و سرزنش های درونی چشمانم کم کم گرم میشد ...درحال رفتن به خواب عمیق و اغما بودم که
یادم افتاد امروز ،روز قدس است
و حتی نرسیدم هیچ ایده ای برنامه ریزی کنم.
خواب از سرم پرید
اسلحه ی مجازی ام را برداشتم، درگروه مدرسه،اطلاعیه تشکلها را نوشتم.
از بچه ها خواستم با لباس فرم بیان و محل قرار را باهاشون بستم.
اما مگر دلم راضی میشد.
فقط حضور؟!همین
امسال که حساس تر از هر سالی است.
هیچ ایده ی فرهنگی نداشته باشم؟؟!!
تمام وجودم پر از خستگی و خواب بود.
اما ذهنم را متمرکز میکردم تا ایده ای موثر و جریان ساز بذهنم برسد
اماهیچی که هیچی
با همان نگرانی ذهنی خوابم برد.ساعت را روی ۹ تنظیم کردم.اما۹و نیم بیدار شدم بسختی تمام.
همه ی مغازه ها و خیابانهای مسیر راهپیمایی هم بسته بود.
محل قرارم با بچه ها مثل همیشه پل هوایی بود.
از کوچه پس کوچه های فرعی خودم را به پل هوایی رساندم.ماشین را پارک کردم.
ساعت یه ربع ۱۰ شد
بچه ها کم کم آمدند
با همان لباس فرم خاکستری شان
این اولین سالی بود که هیچ ایده ی فرهنگی آماده نکرده بودم و تمام وجودم غم زده بود.
کودکان مدرسه ابتدایی کوثر از مقابلم در حال رد شدن بودن یکهو یاد شهدای شجره طیبه میناب افتادم
و نگاهم به پل هوایی
جرقه ای در ذهنم زد که کوله پشتی ها را از پل هوایی آویز کنیم
وقتی جمعیت زیاد از زیر تنها پل هوایی قدیمی عبور کنند جلوه ی بصری احساسی و حماسی منتقمانه ای خواهد داشت.
بدوووو رفتم سمت مدیر مدرسه کوثر،
ازشون خواهش کردم میشه کوله پشتی هایتان را به ما امانت بدهید.
دختران قد ونیم قد ابتدایی، دوست داشتند خودشان کوله پشتی هایشان را بیاد شهدا در دست بگیرند.
اما با اصرار و توضیح ایده ام .و اینکه ازینجا بیشتر اثر میگذارد.آن ها راضی شدند .
حدود ۱۰ /۱۵کوله پشتی دستمون رو گرفت.
خلاصه مثل شبیخون فرهنگیِ خیابانی سر راه این گلدخترا سبز شدیم و اموال شان را مصادره کردیم😊😄
به بچه ها گفتم دخترا اینا رو باید از پل آویز کنیم .. اما نه نخ و طناب داشتیم نه قیچی نه چسب نه هیچی ...
نزدیک پله های پل شدیم ...
گاری های تره باری ها که همیشه زیر پل میوه و سبزی میفروختن چشمم را گرفت... کلی نخ پلاستیکی کهنه و قدیمی از آنها آویز بود برخی هم پوسیده بودند برخی خاکی و کثیف ...
اما چاره ای نبود ...
باید بحران را به فرصت تبدیل میکردیم.
به بچه ها گفتم دخترا بسم الله... شبیخون فرهنگی دوم 😊 دخترا هم لبخندی زدن و یه خاااانووووم کشیده سر دادن، یعنی خانوم این نخهاکثیفه.گفتم دخترا بدویین که چاره نیست.اولین نخ را خودم جدا کردم،خیلی سفت و مرداتخ گره خورده بود،با ناخن و دندان و هر جور بود گره ها بازشد،رفتیم بالای پل ساعت ۱۰.۱۵ شده بود اصلا وقت نداشتیم. تند تند کوله ها را نخ بستیم و از نرده های بی رنگ و روی پل قدیمی آویزان کردیم.اماجای دستنوشته خالی بود.به دبیر هنر مدرسه که خطاط بود تماس گرفتم گفتم باسرعت برق بیااینجا که گیر کردیم.
صندوق ماشین را باز کردم چند مقوا در صندوق داشتم که از موکب شبانه مونده بود.
به خطاط گفتم بنویس: به کدامین گناه؟!
و چند دستنوشته دیگر ...
ساعت با سرعت میگذشت...
دستنوشته ها روی پل چسباندیم.
اما هنوز انگار نمک کار کم بود.
دلم میخواست تم قرمز و خون خواهی به این اقدام بدم.
یادم از دود رنگی افتاد ...
کارت عابرم را دادم به یکی از دانش آموزان گفتم از هرجا میتونی برو پیدا کن..
دانش آموز حس میکرد باید این عملیات را فتح کند.
دوان دوان بادوستش دنبال قنادی ای میگشت که باز باشد.
بازبان روزه با سرعت برگشت .وقتی برگشت نفس نفس زنان نمیتوانست حرف بزند. اما ذوقی در چشمانش موج میزد که معلوم بود دود رنگی قرمز را پیدا کرده و خریده است....
همه چی ردیف شد ... و جمعیت را میدیدم که به پل نزدیک میشن....
سریع به دانش آموزان رسانه گفتم دخترا در زاویه های مختلف باشید ....
تا اشاره کردم دود قرمز را روشن کردم فیلم بگیرید...
جمعیت راهپیمایان نزدیک و نزدیک تر شد حدود ۵متر از پل فاصله داشت وقتی چشمشان به کوله های آویز از پل افتاد نگاه تحسین برانگیزشان موید این بود که از این ایده استقبال کرده اند و و توقفی کوتاه داشتن تا ما دود را بزنیم .....فضا که کامل قرمز شد صدای شعارها بالاتر رفت ...
بچه هایی که بالای پل بودند ازذوقشان که یک کار اثر گذار کرده اند خیلی خوشحال بودند..
جمعیت که رد میشد با خودشان میگفتن چه فکر جالبی ...
آخه این پل هواییِ اسقاطیِ بی رنگ و روی آهنین
هیچ وقت در شهر مورد توجه نبود...
الان
به یک پایگاه فرهنگی پرمحتوا تبدیل شده بود... بعد عبور تمام راهپیمایان از زیر پل،به بچه ها گفتم شما برید توی جمعیت همراهی کنید.
من باید اینجا منتظر باشم تا کوله ها را پس بدهم .چون دختران ابتدایی خیلی نگران بودند که توی جمعیت من را پیدا نکنند و کوله هایشان گم شود...
در همین زمان که منتظرآنهابودم ...
عکس و فیلم ها را برای برخی ادمین های مجازی ارسال کردم.
کوله ها را پس دادم و تشکر کردم..دختران مدرسه کوثر هم خوشحال بودند که کوله ها رو بما تحویل دادند....
خیابان باز شد ...
برگشتم خونه ...
گوشی را باز کردم تا اخبار را چک کنم...
باورم نمیشد تمام کانالهای خبری شهرستانی استانی و کشوری در پیامرسان های مختلف خبر پل انتقام را کار کرده بودند.خستگی از تنم در شد... نه برای اینکه ما کاری کردیم ... برای اینکه #آن_کار_موثر جریان ساز شد ...
بصورت تخمینی حساب کردم بالای ۱ میلیون و هفتصد هزار ممبر منتشر شده بود.فردای روز قدس با یکی از همکاران داشتیم درمورد برنامه هاس اجتماعات صحبت میکردیم.یهو وسط صحبت بی مقدمه داد زد فلانی بزن بزن شبکه خبر،ترسیدم گفتم نکنه اتفاق جدیدی افتاده ،گفتم چی شده؟!گفت همین الان تصویر پل انتقام را از شبکه خبر پخش کردند...
خلاصه؛
*عملیاتِ فرهنگیِ نیم ساعته ی پلِ انتقام با دو شبیخونِ فرهنگی به پایان رسید...😊*
✍️مائده قمبرپور
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
فناوری روایت
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــتهای رویــــــداد #پرونده_روایت_صلح واکـــــآوی راهبــــــردی، تاریـــ
از حضور و همراهی شما عزیزان صمیمانه سپاسگزاریم. در نشست بعدی که فردا ساعت ۱۶ برگزار میشه، مجددا میزبان شما خواهیم بود☺️