eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
149 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
فناوری روایت
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــت‌های رویــــــداد #پرونده_روایت_صلح واکـــــآوی راهبــــــردی، تاریـــ
‌ از حضور و همراهی شما عزیزان صمیمانه سپاسگزاریم. در نشست بعدی که فردا ساعت ۱۶ برگزار می‌شه، مجددا میزبان شما خواهیم بود☺️ ‌‌
📜روایت چهل‌و‌پنجم - حوسحال و ساد و حندانم. هنوز ش را س تلفظ می‌کند و خ را ح. ۶ صبح، پدر صدایش می‌زند تا برای مدرسه آماده شود. خودش را به خواب می‌زند و ناز می‌کند: - دیگه مدرسه نمیرم. خوابم میاد. بابا نمکی می‌خندد و با انگشتانش گونه‌ی دختر را نرم فشار می‌دهد. دختر باز خوابش برده. مادر با تعجبی ساختگی می‌پرسد: - قلب من، دلیل زندگی من، چرا بیدار نمیشه؟ - می‌فرماید خوابم میاد. و همینطور ناز و اداست که دختر می‌فروشد و مادر و پدر به قیمت هرچه بالاتر می‌خرند. مثل هر روز و هر روز. دخترک با اخمی شیرین روپوش مدرسه را تن می‌کند. به مادر می‌گوید: - مقعنه‌م رو درست کن. عین و نون مقعنه را جابجا می‌گوید و بامزه می‌شود. - اخم نکن زشت میشی. دخترک شیاری عمیق‌تر بین ابروهایش می‌اندازد. در واقع به سبک خودش مبارزه می‌کند. پدر لقمه‌ای که مادر آماده کرده را در زیپ کیفش که مخصوص خوراکی‌هاست می‌گذارد. اسم این زیپ را گذاشته‌اند بوفه. برای مادر دست تکان می‌دهد و بوس می‌فرستد و می‌رود. زنگ دوم فارسی‌ست. مشغول نوشتن سرمشق ط می‌شوند. درس آخر است. ط مثل وطن. اسم خودش را تازه یاد گرفته بنویسد‌، فاطمه. روز جشن اسمش به هم‌کلاسی‌ها کتاب داستان ایلیا و حیفیا هدیه داد. کتابی درباره‌ی دشمنی دیرینه‌ی یهود با اسلام. روی صفحه‌ی اولش نوشت: به یاد عطر خاطره‌های طلایی مدرسه. همه حروف را با رنگ طلایی و ط هایش را زرشکی چاپ کرد. و حالا و امروز و اینجا، خاطره‌های طلایی مدرسه می‌رفت که سرخ‌رنگ شود. رنگ سرخ این‌بار در دست دختر نبود. خود دست دختر بود. قلمش مداد نبود‌، استخوان دستش بود. یک صدای عظیم و فوق تحمل. انفجار موشک در ارتفاع. جیغ و هیاهو و دویدن به هر طرف. چند لحظه بعد، صدای عظیم دوم. بدون جیغ و هیاهو و دویدن. شبیه خط صاف و بوق ممتد بعد از جان دادن‌. نه نیمکتی مانده بود و نه فاطمه. از او یک دست ماند و سه النگو. مرگ هیاهو می‌کرد و سکوت فریاد می‌زد. تمام رنگ‌ها رفته بودند و خاکستری مانده بود. رنگ آخر، زنگ آخر. خاکستر، تنها رنگی که وقتی همه سوختند و تمام شدند، او می‌ماند. بعد از همه‌ی آن مدادها و کیف‌ها و کاغذهای رنگی. و این شد خاطره‌های خونی مدرسه برای خانواده‌هایشان. آن دخترکان معصوم، رها و سبک به آسمان رسیدند و دست به کمر، رو به زمینیان گفتند: - زمین چقدر حقیر است ای خاکی‌ها. اگر زمین همین است ارزانی خودتان. نخواستیم بابا. باشد برای شمایی که اسیر آنید. شمایی که آن را زیادی جدی گرفتید. شمایی که رویای شب و تلاش روزتان چنگ زدن به این لاشه‌ی بدبوی دنیاست. شما چه می‌دانید بوی بهشت چطور است. نگاه نکنید که کفش و کیف و کتاب و دفتر و مداد و دست و پا و سر ما تکه‌تکه شده. این ظاهر است. ما خیلی زود رسیدیم، زودتر از شما. خیلی زودتر از شما فهمیدیم که دنیای بعضی‌ها چقدر بدبو است. اما بزرگ‌ترها! یادتان باشد که زندگی زیباست. ما عاشق زندگی بودیم. اما شیطان‌ها نمی‌گذارند که زندگی، شیرین و آرام جاری بشود. مثل یک چشمه‌ی پاک. ما فقط می‌خواستیم چند روزی در این رود زلال، آب‌تنی کنیم و خدا را برای بودنش شکر کنیم و برای همه چیز. مبادا در مقابل شیطان‌ها کم بیاورید‌. مبادا خیال کنید کنار آمدن با ظالم از ظلم او کم می‌کند. انتقام ما را بگیرید. نه به‌خاطر خود ما که حالا در بهترین جاییم. جایی که حتی در فکر و تخیل شما هم نمی‌آید. انتقام بگیرید به‌خاطر خدا. به‌خاطر همه‌ی آن‌هایی که جرمشان این بود که از خدا گفتند و کشته شدند. به‌خاطر خودتان. به‌خاطر آینده. به‌خاطر انسانیت. دنیا بیش از ساعتی بازی نبود. خیلی هم کمتر بود. جدی نگیرید. ✍ حامده علی‌پور ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهل‌و‌ششم شب، آشفته از وزش باد بود اما خیابان زنده بود. موجی از انسان‌ها که در زیر نورهای چراغ‌ها، چون رودی در جریان بودند. هیاهوی ملایمی از قدم‌ها و صداها فضا را پر کرده بود. در میان این سیل جمعیت، زنی گام برمی‌داشت؛ پرچم خوش‌رنگ ایران را بر شانه انداخته بود که با هر نسیم ملایم شبانه، موج برمی‌داشت و انگار بخشی از نور شهر بود. آن زن، با آن پرچم زیبا که بر دوشش جان گرفته بود، حس می‌کرد در حال حفظ مسیری است که تنها معنایش را خودش می‌دانست. او محکم‌تر پرچم را روی شانه حفظ کرد و قدم‌هایش را استوارتر برداشت. انگار این حرکت نمادین، عهدی بود میان او و رهبر شهیدش؛ عهدی برای حفظ یک یاد، یک حس، یا شاید یک امید در دل آن شب پرهیاهو. ✍️عذرا عسکری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهل‌و‌هفتم روایتی از تشیع پیکر شهیدسه ساله 🔻کم کم سردش شده بود ، لیوان چای را دستش دادم،عاشق چایی نبات بود. آن را نزدیک صورتش برد،  بخار چای روی عینکش نشست ، برگشت و نگاهم کرد ، به خاطر بخار آبی که روی شیشه های عینک مربعی شکل ظریفش نشسته بود چشمانش را نمی دیدم ، خنده ام گرفت ، او هم لبخند زد ؛ 🔻ناگهان لبخند از صورتش محو شد ، چای را روی زمین گذاشت ، دستانش را در جیب پالتواش فرو برد و به لیوان خیره شد ، از حالت صورتش ، از بی قراری اش ، از تغییرات ناگهانی احوالش می فهمیدم بی تاب است ، خودش اینجاست اما دلش جایی دیگر... گفتم : اگر می خواهی می توانی با من حرف بزنی، گفت: نه چیزی نیست؛راستش هست ولی قابل گفتن نیست، گاهی در زندگی اتفاقاتی می افتد که هیچ کس نمی تواند سنگ صبور آدم باشد. گفتم : فکر می کردم من برای تو با این هیچ کس یک توفیری دارم ، اگر منی که تو را دوست خود می دانم نتوانم در این مواقع محرم و مرهم دلت باشم پس به چه دردی می خورم... نگاهم کرد، این دفعه با بغض ، اشک در چشمانش حلقه زد ، نگاهش را چرخاند و به جمعیتی که هر لحظه بیشتر می شد خیره شد تا مبادا سرازیری ناگهانی اشکش غرورش را خدشه دار کند. 🔻همان طور که نگاهش را از من ربوده بود گفت : به یاد زمانی می افتم که شایعات را درباره او باور می کردم، رهبر شهید را می گفت. یادم می آید وقتی به او  تهمت دزدی ،دیکتاتوری... لبش را گزید ، سرش را پایین انداخت ، رو به من کرد این دفعه اشکش را از من قایم نکرد ، گفت :شرمنده ام! به نظرت مرا می بخشد؟ پشیمانی سودی دارد ؟ چهره اش موجی از شرم داشت، بغض نگذاشت حرفش را ادامه دهد که ناگهان صدایی از جمعیت بلندشد : آوردند... آوردند... شهید را آوردند... 🔻شهید سه ساله ای که بر اثر حملات موشکی به شهادت رسید بودو حالا روی دستان مردم غیور و شهید پرور بهبهان تشیع میشد. دیدم دوستم زار می زند، برای شهید بود؟یا میخواست سنگینی داغی که از پشیمانی در دلش مانده را به این بهانه خالی کند؟ اما نه!! با صدای بلند گفت : مادران! یادتان هست محرم دختران سه ساله تان را بغل می کردید و به هیئت می بردید؟ می گفتید :آوردمش ، سه ساله ام را آوردم نذر سه ساله حسین، بسم الله ... این گوی و این میدان ... حضرت رقیه نذر یکی از مادران را قبول کرده . شیون ها بلند شد. با تعجب نگاهش کردم ،این همان دختر بود؟ همان دختری که فکر می کردم من نسبت به او به امام زمان واهل بیت نزدیک ترم ؟ درپیمودن راه عشق چه سرعتی گرفته بود، یک شبه روضه خوان شده بود... گریه هایش میان شیون زنان گم شد. 🔻به تابوت سه ساله نگاه کردم ناگهان به یاد مادرش افتادم،می گفتند به دلیل جراحات ناشی حمله در بیمارستان است و خبر از طفل خردسال خود ندارد ، هنوز فکر می‌کند میتواند اولین روز مدرسه رفتن او را ببیند ، نوجوان شدنش را ببیند ، دانشگاه رفتنش را و عروس شدنش را ببیند ، نمی‌دانست دخترکش هم‌اکنون از آسمان نظاره گر اوست... وقتی از کنارم رد شد غم سنگینی را احساس کردم ، از تابوت می آمد ، می دیدمش ، می بوییدمش ، حسش می کردم، با سلول سلول این بدنی که در زندان دنیا گیر افتاده... 🔻در چشم به هم زدنی زمان برایم متوقف شد ، عقربه‌ی زمان به ایستادن بسنده نکرد ، وارونه چرخید ، چرخید و چرخید... مرابرد به هزار و خورده ای سال پیش ،درخرابه‌ای درشام ، کودکی را دیدم که بی‌تاب با‌با‌یش بود صورتش ورم کرده بود ، پاهای کوچکش پر از زخم و تاول بود مقابلش تشتی بود که فکر می‌کرد غذاست. رو عمه کرد: من که غذا نمیخواهم من بابایم را میخواهم ، مردی که از صورتش آتش خشم و نفرت می‌بارید پارچه ی روی تشت را کنار زد. دخترک مبهوت ماند ... لحظاتی بعد دیگر بی‌تاب نبود‌،غصه نمیخورد ،درد نمی‌کشید اصلا نفس نمی‌کشید... عمه‌ماند و امانتی از برادر که باید بی غسل و کفن دفنش میکرد. نه شمعی داشت که روی قبرش بگذارد ، نه فرصتی که کنار مزارش بماند و گریه کند ، نه کسی که به او تسلیت بگوید. با تنه ای که خوردم به خودم آمدم ، دیگر از خرابه خبری نبود ، از تشیع مظلومانه و شبانه ، از دفن بی غسل و کفن... 🔻اینجا ایران بود، شاید باز هم به تاسی از امام شهیدمان حسین علیه السلام داغ سه ساله ببینیم اما بی غسل ؟بی کفن ؟ بی تشیع؟... وای بر ما !! هرگز!! با خود گفتم : این همه افکار از کجا آمد ، این ها را فقط در روضه ها برای خود مجسم میکردم مگر کسی روضه خوانده بود که باز یاد آوری شد؟ آری!دختر سه ساله خوانده بود ، نه با زبان ... او خودش روضه ی مجسم بود ✍️سیده معصومه پارسی پور ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهل‌و‌هشتم شاید درست می‌گویند؛ باید ببینی طائر قدس همت را کجا بدرقه‌ی راه نو‌سفران می‌کند. صبح روزی که جهت ثبت‌نام، برای اولین‌بار قدم بر ورودی دانشگاه گذاشتم و از زیر آیه‌ی {وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ} رد شدم و پا بر ساختمان دانشگاه گذاشتم و چشمم به طرح زیبای مدرن از نقشه‌ی جهان افتاد، از خداوند خواستم که این مکان را برای من پر از آشنایی با انسان‌های فرهیخته و اندیشمند قرار دهد. استادانی که هم مسیر علم، هم حلم، و هم حکمت را به ما بیاموزند؛ شهادت بیاموزند. من دانشگاهمان را دوست دارم. استادهایمان را بیشتر. دوستی‌هایمان را هم دوست دارم. با همه غم‌ها، رنج‌ها، شادی‌ها. آنجا مثل خانه‌مان است. کاش کسی بگوید، چگونه ببینیم که استادانمان را شهید می‌کنند؟ و در تلاشند بر پیکره‌ی دانشگاهمان زخم بزنند؟ بعد از آن‌ها کجا باید برویم؟ این دشمن خونخوار جاهل که رنگ رخسارهاش از سرِ درونِ آتش‌پسندش خبر می‌دهد، می‌کوشد سرمایه‌های ما را به غارت ببرد و زیرساخت‌های معنوی ما را از بین ببرد. تصویر دانشگاه مانند بوم رنگ‌روغن در ذهنم مانگار شده است. می‌بینم، زمستان است و دانه‌های برف، زمین بزرگ و وسیعش را در کنار درختان بلندقامت پوشانده و انسان‌های وارسته و چون سرو ایستاده‌اش... حتی ساختمانش، ساده نیست؛ خاطره‌های ما آنجاست. کاش می‌شد همه لحظات را ثبت می‌کردم و مانند فیلمی دوباره می‌دیدم. امتحان دادن‌هایمان، از آن برایتان نگفتم! سخت‌ترین امتحان‌های جهان بود. در سالن همایش دانشگاه، با دوربین‌هایی دور تا دور که شاید لحظه‌ای تو را نشانه می‌گرفت. از بحث‌هایمان، شیطنت‌های دانشجویی‌مان، نیت شوممان برای یک کلمه تقلب کردن‌های ناموفق و ناکارآمد و برگه سیاه‌کن! از همایش‌های زورکی که خوابمان می‌گرفت و یک چشممان به سخنران و یک چشممان به ساعت بود و امان از ساعت که نمی‌گذشت. از ترفندهایمان برای پیچاندن همایش‌ها، البته با ذکر استغفارهای طولانی. از اینکه دوستانمان در هنگامه سلام و عرض احترام به مسئولین دانشگاه، ناگهان و کاملاً بر حسب قضا و قدر و مقدرات الهی تلفن‌هایشان زنگ می‌خورد. و چه توفیقی بالاتر از حل مشکل مردم وسط همایش؟! و آن‌ها فقط و فقط دقایقی کوتاه، آن هم برای حل اهم مشکلات مردم، سالن را ترک می‌کردند و حتماً می‌خواستند که برگردند و از بیانات ارزشمند سخنران بهره‌مند شوند. از شهیدان ۱۹ ساله و ۲۷ ساله‌ای که در دانشگاهمان ماوا گرفته بودند. از شما چه پنهان، عادت داشتم بروم و با ايشان صحبت کنم، به‌ویژه با آن که ۲۷ ساله بود؛ به خاطر قرابت سنی احساس دوستانه‌ای داشتم. هم‌رازم بود. از ما زن‌ها، از ما زن‌ها باید گفت و از تلاش‌هایمان برای حقوق زنان. از برادری‌ها، از پدرانه رفتار کردن‌ها، مردانگی‌ها، از بزرگ‌منشی‌ها و حکیمانه رفتار کردن‌ها، از سلف استراتژیک دانشگاه که مهم‌ترین مذاکرات قرن دانشجویی در آنجا رقم می‌خورد، از سفرهای خاص و تکرار نشدنی‌مان. از غرغر کردن‌هایمان، نقد کردن‌هایمان. از کلک‌های دانشجویی، از تریبون‌های خيلي آضاد ... آنجا خانه‌مان است، زیرساخت‌های ما آنجاست. دشمن خانه‌ات ویران... هرچند می‌کوشی ریشه‌هایمان را بخشکانی، جوانه می‌زنیم 🌱 با تمام دلتنگی‌ها به یاد اساتیدی که شهادت را به ما آموختند. ما برمی‌گردیم؛ این بار مصمم‌تر، پیگیرتر، با برنامه‌تر، سرسخت‌تر. اشک‌هایمان در سوگ عزیزانمان را گذاشته‌ایم بعد از اتمام کار. روزی که پرچم را بر بالاترین قله‌های جهان بردیم، می‌نشینیم و برای جگرگوشه‌هایمان که اربا اربا شدند، به نیتِ اربابِ کربلا خوب اشک می‌ریزیم و {اَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ} می‌خوانیم. اما آن روز حتماً پرچم سبز رنگ «نحن منتقمون» را بر بالای سر کاخ‌های مستکبران جهان قرار داده‌ایم و قد‌قامت را در مسجد الاقصی بسته‌ایم. یقیناً 💚🇮🇷🤲✊ ✍️ فاطمه نجار ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهل‌ونهم به نام خداوند جان آفرین قلمم تاب نوشتن ندارد اما اینبار میخواهم هرآنچه از قلبم نشات می‌گیرد بنویسم شب قبل با ضایعه غم انگیز دختران مینابی که باخود میگفتم امشب مادرانشان درچه حالی اند چگونه میخواهند شب را صبح کنند پدر ها دیگر کسی رانداردند که به استقبالشان برود یا روزه اولی هایی که پاداش روزه گرفتنشان را بخواهند و دخترانی که هوس توت فرنگی کنند و عروسک هایی که بی مادر شده اند وظیفه دانستم که به تمام بچه‌های حلقه پیامی بنویسم تمام غم هارا لقمه ای کردم قورت دادم و نوشتم : دخترا آدمی وقتی عقاید درستی داره وقتی طرف درست تاریخ ایستاده از چیزی نمیترسه 🥰 چون وعده خدارا میدونه خداوند در قرآن کریم گفته اگر تمام کفار عالم جمع بشوند که بهتون آسیب برسونند من نمیزارم شما برترید ✌️ پس خیالتون راحت راحت باشه میدونید چقدر شهید خونشون را فدای این کشور واین راه کردند چون میدونستند این کشور زیر بیرق حضرت عباس علیه السلام چون میدونند سایه لطف ورحمت امام زمان عج برسر ماست ما ترسی نداریم وقطعا پیروزی باماست ✌️🇮🇷🇮🇷🇮🇷 توی مکتب ما که از امام حسین علیه السلام یادش گرفتیم یا پیروزی هست یا شهادت ما باخت نداریم الحمدلله که در این خاک وسرزمین هستیم ✋ الحمدلله که یار صاحب الزمانیم هیچ ترسی نداشته باشید اصلا وابدا فقط دعا کنید برای فرج و پیروزی رزمندگان اسلام وراه حق وبه راه حق ذره ای شک نکنید 🫂♥️ صهیونیسم بعد حمله صبح به ایران خودش از ترس وارد پناهگاها رفت چون خدا چنان لرزه وترسی به دلشون میندازه اما ما چی مردم ما انقدر پرشور هم نماز جماعت ظهر وهم مغرب رو با زبان روزه شرکت کردند وپای کار مودند شعار دادند وتکبیر گفتند 😎🇮🇷 راه حق وباطل اینطوری از هم جدا میشه ما شیعه دلیری چون حضرت علی علیه السلام هستیم دختر حضرت علی حضرت زینب بانویی که بعد از عاشورا محکم جلوی یزیدی های زمانش ایستاد وگفت من چیزی جز زیبایی نمیبینم چنان قدرتی داشت وآنچنان رجز خوند که خودیزیدی ها گفتند عین پدرش علی رجز میخونه ما پیرو اون مکتبیم ترسی نداریم ترسی نیست پس به خودتون افتخار کنید😎🇮🇷🇮🇷🇮🇷 الانم که موشکه های سپاه با یاری خدا پیشرو هستند وکارای اونا درحال خنثی شدن🚀🚀🚀😎✌️🇮🇷🇮🇷🇮🇷 هرکس سوالی داره یا میخواد بیاد باهم صحبت کنیم من سرپاگوشم خواستید بیاید پیویم یا گروه بپرسید اما سحرگاه که رسیده بود،میدان امتحان حرف وعمل من هم رسید آن هنگام که رادیو محتمل خبری بود که مادرم دو دستش را برسرش کوبید من سر سفره خشکم زده بود دروغ چرا خشکم زده بود ،دستانم میلرزید وزبانم بند آمده بود به خودم که آمدم درصف نماز جماعت صبح در مسجدبودم نمیدانم چگونه تا مسجد رفتم انگار باید مطمئن میشدم باور نداشتم من توقع نداشتم حالم خوب نمیشد بهتر بگوییم من تحمل نداشتم باخودم میگفتم مگر آقای من نباید پرچم را به دست صاحب الزمان میداد وگریه امانم نمیداد صبح خودمان را به میدان امام خمینی رساندیم کل وجودم را خشم وتنفر گرفته بود شعارهایم با لرزیدن صدایم وگریه همراه بود اما فریاد میزدم من ایستادم اما راستش رابخواهی ترس عجیبی توی دلم نشسته بود بعد از آن اتفاقی که اصلا فکرش رانمیکردم وقتی میخواستم برای نماز به مسجد برم وقتی خنده وتمسخر مغازدار درراه مسجد را می دیدم میترسیدم من که برای بچه ها از حضرت زینب (س) میگفتم الان به بازار شام رسیده بودم وهمان شب هم به هلهله ها .... عجب روزی بود حالامیفهمم چرا عبدالله زینبش را نشناخت 💔 انگار به فاصله یک روز همه سال ها پیر شدیم از همان شب که حرف از کودتای منافقین شد به خیابان ها آمدیم گویی سبک زندگی هامان عوض شد شب‌ها به خیابان می‌آمدیم وگریه میکردیم و شعار میدادیم وچقدر جگرسوزربود که حالا مسجد شروع کرده بود به پویش های دستجمعی خواندن سوره ودعاهای توصیه رهبر انگار تا از دستش نمیدادیم معنی اطاعت از کلامش را نمیفهمیدیم باخودم میگفتم کاش الان بودند وما اینطور عاجزانه عمل میکردیم چقدر دلم شکست از اینکه وقتی درصف نماز جماعت سخنرانی ایشان پخش شد خانومی به من گفت این که پخش شد سخنرانی چه کسی بود ؟ 💔 بچه‌ها برایم نوشته بودند حالا چه کار کنیم این بار این سوال خودم هم بود ونمیدانستم به آنها چه بگویم وچطور آرامشان کنم خودم راجمع وجور کردم گفتم زینب تو قول داده بودی پای قولت بایست برایشان اینبار اینگونه نوشتم: بچه‌ها میدون رو خالی نکنید بیاین امشب مسجد یادتون نره که عصر عاشورا توی سخت ترین لحظات حضرت زینب فرمودن جز زیبایی چیزی ندیدم با اون چشم اتفاقات رو‌نگاه کنید. بپا خیزید و توکل برخدا کنید. یاعلی 👇👇👇
یکی نوشت : حالا چی میشه ؟ توی سرم هزار صدا بود که میگفت هلهله ها رادیدی خودت هم که ترسیدی خودی ها اینطور هلهله میکنند وای از بیگانه ترها یادکتاب هایی که از خاطرات زمان شاه وقتی ایران مستعمره انگلیس و آمریکا بود می افتادم نکند چادر از سر ما بکشند وباز آن جنایات تاریخی تکرار بشود اما به خودم آمدم که از این «ٱلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ ٱلنَّاسِ» نجات یافتم نائب امام با عزت شهید شده امام که هست خدای امام که هست ومگر اعتقاد ما این نبود و سالها از آن دم نمی‌زدیم که طبق آیات قرآن «وَلَا تَحْسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتَۢاۚ بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» حالا وقت عمل است نوشتم: دخترا خدا که هست امام زمانمون که هست مسیر وراه که هست باید عاجزانه برای فرج دعا کنیم 🫂 نوشتم گر پدر رفت تفنگ پدری هست هنوز... درست است دشمن میخواست ما از آن فکرهاکنیم؛ فکرکنیم یکه مانده ایم اما ورق درقلبهای ما برگشته بود حالا هرشب به خیابان میریم پلاکارد مینویسیم وشعارمیدهیم ... مادرم روی میز پارچه سیاه انداخته عکس رهبر راگذاشته وحلوا می پزد وباهم دعا وقرآن میخوانیم پدرم علم ایران را برسردر خانه آویزان کرده است حالا شاید صدای موشک هایشان پنجره هایمان را بلرزاند اما قلب هایمان را هرگز«هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ ٱلْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوٓاْ إِيمَٰنࣰا مَّعَ إِيمَٰنِهِمْۗ وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمࣰا» هرچه که بشود هرچه پیش بیاید پای اعتقاداتمان می مانیم... ما می‌ایستیم ؛پیروز میشویم به تمام ظالمان عالم نشان می‌دهیم که ظلم پایدار نمی‌ماند... ما همه ی این هارا از بانوی عاشورا یاد گرفتیم❤️‍🩹 ✍️زینب کردی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت پنجاهم روایتی داستانی از شهید والامقام علی ترکمن شهید هوافضا شهرستان ملایر تیپ‌ها را از تن درآورده بود. علی خسته بود. نه از شیفت‌های متوالی و نه از سوت‌های مکرر ایست بازرسی. خسته‌تر از این حرف‌ها. خسته از انتظار. قبل از شهادتش بعد از نماز صبح، به همسرش گفته بود: انگار یه چیزی داره میاد. دلم قرص نیست. همسرش پرسیده بود: چی؟ و علی فقط لبخند زده بود. همان لبخند معروفش که تهش غم بود. دستش را گذاشته بود روی دلش و گفته بود: نمی‌دونم. فقط می‌دونم باید برم. صبح روز شهادتش آرام‌تر از همیشه بود. رفته بود پشت پادگان، جایی که درخت‌های کاج قدیمی صف کشیده بودند. کیف نقاشی‌اش را باز کرد. کسی نمی‌دانست او نقاشی می‌کشد. حتی همسرش. علی قلم‌مو را توی دستش چرخاند. کاغذ را روی تخته‌اش گذاشت.می‌خواست آسمان را بکشد. آسمانی که این روزها خیلی دیده بودش. از پشت شیشه‌های کابین جنگنده، از روی نقشه‌های رادار، از میان دود و آتش. اما این بار می‌خواست آسمانی را بکشد که هیچ‌وقت ندیده بود. آسمانی که در وصفش شنیده بود. همانی که در دعای ندبه می‌خواندند: ای آسمان‌هایی که درهایش گشوده است.دستش لرزید. نه از سرما، از چیز دیگری. نوک قلم‌مو را توی رنگ سفید زد. بعد آبی. بعد کمی اخرا. ترکیبش کرد تا به آن رنگی برسد که توی ذهنش بود نمی‌دانست که همین حالا، در اتاق فرماندهی، یک نقطه روی رادار دارد به تهران نزدیک می‌شود. نمی‌دانست که آن نقطه برای اوست. نمی‌دانست که دقیقاً در همین لحظه‌ای که دارد آسمان را رنگ می‌زند، یک موشک دارد مسیرش را محاسبه می‌کند.روی کاغذ، خطی افقی کشید. مرز زمین و آسمان. زیرش را قهوه‌ای زد، رنگ خاک. رویش را سفید و آبی، رنگ نور.نقطه‌ای کشید وسط کاغذ. خیلی کوچک. گفت: این منم. بعد خندید با خودش. هیچ‌وقت توی نقاشی‌هایش خودش را نمی‌کشید. اما امروز... امروز انگار باید می‌کشید.قلم‌مو را گذاشت کنار. نقاشی را بلند کرد و به دیوار تکیه داد. چند قدم عقب رفت تا از دور ببیند. کج شد. باید تعادل رنگی را درست می‌کرد.دستش را برد به سمت رنگ قرمز. قرمزِ آلبالوییِ تیره. آن را هم زد با کمی سیاه. قلم‌مو را تویش چرخاند.همسرش، بعدها تعریف می‌کرد: همان روز شهادتش باهام تماس گرفت. گفت دلم یه چیزی می‌خواد بگه ولی نمی‌تونم. فقط بدون که همیشه دوستت داشتم. گفتم علی چی شده؟ گفت هیچی. فقط می‌خواستم بگم. علی قلم‌موی آغشته به قرمز را برداشت. نوکش را روی نقطه‌ای که خودش را کشیده بود گذاشت. رنگ پخش شد. مثل دانه‌ای انار که می‌ترکد.هنوز دستش روی کاغذ بود که صدای مهیبی همه چیز را در هم ریخت. زمین لرزید. درخت‌های کاج تکانی خوردند. گرد و خاک بلند شد.وقتی همه چیز تمام شد، جایی از علی نمانده بود. فقط نقاشی، که باد آن را روی شاخه‌های کاج انداخته بود، روی خاک افتاد همسرش بعد از چند روز که آمد وسایلش را جمع کند، نقاشی را پیدا کرد. روی زمین افتاده بود، زیر برگی از درخت کاج. آن را برداشت. نگاهش کرد.آسمانی آبی و سفید، زمینی قهوه‌ای، و وسطش نقطه‌ای قرمز که دیگر شکل آدم را نداشت. زیرش، با خطی شکسته و لرزان، علی نوشته بود: دیگه منتظر نیستم. دارم میام. همسر علی نقاشی را قاب گرفت. گذاشت کنار عکس علی. هر وقت به آن نگاه می‌کرد، یاد جمله‌اش می‌افتاد: انگار یه چیزی داره میاد. آن روز چیزی آمد. اما علی منتظر نمانده بود. رفته بود به استقبالش. درست مثل تمام عمرش. همیشه اولین نفر بود در رفتن به سمت چیزی که دیگران ازش می‌ترسیدند. ✍️علی علی‌کرمی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
@school_activismنشست دوم روایت صلح_۲۰۲۶_۰۳_۲۹_۰۲_۱۰_۳۶_۱۲۹.mp3
زمان: حجم: 23.3M
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــت‌های رویــــــداد 🔻فایل صوتی باموضوع ‌قطعنامه ۵۹۸؛ پایان جنگ یا آغاز یک بازخوانی تلخ؟ بررسی روند پذیرش این قطعنامه، فضای سیاسی و نظامی پیش از اون و درس‌های این تجربه برای مدیریت بحران‌های آینده. ‌🎙️استاد عباس صفائی‌مهر ▪️پیوند ویدیو ضبط‌شده نشست ‌▫️نشست اول (قبلی) 🔻@school_activism
📜 روایت پنجاه‌و‌یکم در روز ۲۴ جنگ رمضان، به دست‌ها فکر می‌کنم؛ به دست‌های آن مرد نارنجی‌پوش که صبح‌ها با صدای جارو کشیدنش در کوچه بیدار می‌شوم، صدایی که می‌گوید بیرون از خانه خیابانی تمیز مهمان چشمانم است، به دست‌هایی که هر سال عید در پارک نزدیک خانه ما رز قرمز می‌کارد و در بلوار کنار درخت‌های توت، رز سفید. همین چند روز پیش در خلوتی خیابان با کمی ترس برای نماز عید می‌رفتم که با دیدن دست‌های مرد نارنجی‌پوشی که کیسه‌های زباله را جمع می‌کرد دلم قرص شد. به دست‌های آن مردان نارنجی‌پوشی فکر می‌کنم که کیف‌های پر از پول را به صاحبانشان بر می‌گرداند، به دست‌های آن پاکبانی فکر می‌کنم که درخت‌ها و چمن‌های گلستان شهدا را آب می‌داد. وقتی من سراغ مزار شهیدی را گرفتم با لبخند من را برد سرمزارش و گفت: من همه شهدا را می‌شناسم هر کسی مزار شهیدی را پیدا نمی‌کند سراغ من می‌آید. من حتی دارم به دست‌های آن پاکبانی که در حمله تروریستی داعش به مرقد امام شهید شد، هم فکر می‌کنم. حالا نشسته‌ام جلوی تلویزیون و به دست‌های مردان نارنجی پوشی نگاه می‌کنم که پرچم ایران را بالا برده‌اند، دست‌های مردان نارنجی‌پوشی که تابوت شهید نارنجی‌پوشی را بر دوش گرفته‌اند و دست مرد نارنجی‌پوشی پیچیده در پرچم ایران، که در دست خداست. ✍زینب گلستانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پنجاه‌و‌دوم ما عزیزتر از جان‌مون رو از دست دادیم. همون کسی که بهانه‌ی بیدار شدن‌مون و پناهگاه دلتنگی‌هامون بود. وقتی ستون خیمه‌ی وجودت می‌شکنه، وقتی اون نگاه پرصلابت رو از تو می‌گیرن، دیگه زنده موندن یا رفتن چه تفاوتی داره؟ ما الان در امتداد خون او ایستادیم و مرگ، حقیرترین واژه‌اییه که می‌تونید در برابر این اراده‌ی زخم‌خورده اما بی‌باک به زبون بیارید. روضه‌ی مادر رو که می‌ذارم، طوفان بی‌قراری‌هام عجیب آروم می‌گیره. نه اینکه داغ رفتنت سبک شده باشه، نه… دلم فقط به این خاطر آروم می‌شه که می‌دونم قلب خسته‌ی تو هم همیشه با همین نام آروم می‌گرفت. ای مادر پهلو شکسته... عزیزترین مهمان رو به حریم شما سپردیم. کسی رو که تموم عمر، سینه‌زن داغ شما بود و نام مادر، اسم اعظم آرامش قلبش بود. یا زهرا، داغ رفتن نائب بر حق پسرتون کمر روح ما رو شکسته. ما خسته‌ایم. بی‌پناهیم و تو این طوفان بلا، احساس یتیمی می‌کنیم. تو رو به جان عزیزت حسین (ع)، روی زخم دل ما دست نوازشی بکش. او که رفت و مهمان سفره‌ی شما شد اما نگاه مادری‌ات رو از ما جامونده‌های دل‌خون نگیر که بی‌دعا و نگاه شما، تاب آوردن این بار سنگین رو نداریم. یا فاطمه، خودت برای ظهور منتقمت دعا کن که تنها مرهم این داغ عظیم، رسیدن دست ما به دامان پسر توست. این یتیمی و این اشک‌ها، پایان راه ما نیست. بغض گلوگیریه که در نهایت با ندای اَلا یا اَهلَ العالَم پسرت در کنار کعبه می‌شکنه. ✍️معصومه صفدری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پنجاه‌وسوم کاش می‌شد لبخند مادرهارا وقتی برای اولین‌بار نوزادشان را در آغوش می‌کشند، تفسیر کرد؛ همان لبخندهایی که از عمقِ جانشان برمی‌آید و هزارتا قربان صدقهٔ واقعی را توی خودش جا می‌دهد. همان لبخندهای بی‌رمقی که روی لب یک مادر می‌نشیند، وقتی پرستار ثمرهٔ نُه‌ماه سختی کشیدن را می‌گذارد توی بغلش و با اشتیاقی وصف‌ناپذیر می‌گوید:«تولد قدمِ نورسیده مبارک!» و مادری که دستانش را با احتیاط دور تنِ نحیف و منعطف نوزاد حلقه می‌کند و خیره می‌شود به چشم‌هایش، به پلک‌های بسته و خاموش بچه‌ای که تکه‌ای از جانش بوده و حالا پاره‌ای از تنش را در دست دارد! نگاه و لبخند در این لحظه مادرهارا، هیچوقت نمی‌توان توصیف کرد.. آقامجتبای سه روزه هم حتما همین لحظه را تجربه کرده بود، وقتی توی آغوش مادرش آرام گرفته و شاید با پلک‌های بسته یا شاید هم با چشم های باز و مردمک‌های معصومش، لبخند مهربان مادرش را دیده بود. مادرش هم حتما به آرامی صورت پسرش را بوسیده و توی گوشش نجوا کرده بود:«سرباز امام زمانت بشی انشاالله!» بعد توی دلش حسابی ذوق کرده بود برای روزهایی که دست مجتبی را بگیرد و راه رفتن را یادش بدهد، یا درآمدن اولین دندان شیری را برایش جشن بگیرد، یا یک روزی کوله‌پشتیِ مدرسه را بیندازد روی شانه پسرش و بدرقه اش کند تا مدرسه.. فقط سه روز گذشته بود از زمانی که قهرمان کوچولوی مادر پا به جهان گذاشته بود. مجتبی هنوز بلد نبود بابا بگوید. هنوز نمی‌توانست مادرش را صدا بزند و با خواهرش بازی کند. هنوز نمی‌دانست موشک یعنی چه. شاید آن وقتی که صدای جنگنده‌ها در آسمان پیچیده بود، مجتبای کوچولو هم از صدایش ترسیده و گریه کرده بود. یا شاید هم آرام خوابیده بود و چیزی نفهمیده بود. حتی نفهمیده بود که مادرش رفته است پیشِ خدا. اصلا هنوز نمی‌دانست پیش‌خدا رفتن یعنی چه. همیشه می‌گویند پسرها مادری‌اند. اما به نظر من، اول مادرها پسری می‌شوند. یک لحظه نمی‌توانند دوریِ شاخ شمشادشان را تحمل کنند. همیشه باید پسرش باشد و مادر قد و بالایش را ببیند و مدام قربان صدقه برود و ماشاالله بگوید. شاید به خاطر همین بود که مادر آقا مجتبی هم طاقت نیاورد. هنوز چیزی نگذشته بود که یک فرشته با بال‌های سفیدش آمد پیشِ مادر مجتبی، درست مثل روپوش سفید پرستارها. لبخند می‌زد. توی بغلش یک قنداق بود، قنداق کوچک. آقا مجتبای کوچولو توی قنداق آرام خوابیده بود. فرشته هم قنداق را داده بود بغل مادر و گفته بود:«شهادتِ قدمِ‌نورسیده مبارک!» ✍️ریحانه سواری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞