📜روایت شصتم
#همرزم
تمام شرک در برابر تمام حق
جنگ شیاطین و سربازان خدا
جبهه حق و جبهه باطل
تمام توصیفات را شنیدم و کف خیابانها دیدم. مردمی را که شاید صنمی با این آب و خاک نداشته باشند و شناسنامه شان هم مُهر جمهوری اسلامی ایران نخورده باشد بین جمعیت دیدم که چه عاشقانه پرچم میچرخاندند.
آمده بودند بگویند ما گرچه با شما اشتراکی در زبان نداشته و به واسطه مرز بندی های سیاسی جدا افتاده باشیم ولی همرزمیم و کنار هم میجنگیم.
نمیدانم فقط منم که احساس میکنم این جنگ فرق دارد؟ حس عجیبی دارد؟
کل دنیا چشمش به ایرانی است که ۴۷ سال تحریم کمرش را خم نکرد. زیر شدید ترین تخریب های رسانه ای در جهان بود. روز اول جنگ بلند پایه ترین فرماندهان نظامی اش را از دست داد و ایرانی که رهبرش ترور شد.
حال همان ایران شده گره کوری که ابر قدرت های پوشالی این جهان توان باز کردندش را ندارند.
این جبهه حق است، جبههای که مظلوم میداند در پس پیروزی آن است که ناجیاش میآید.
حال جهان ناخودآگاه به این جمله رسیده است که:
"جمهوری اسلامی ایران حرم است🇮🇷"
✍️نسیبه سادات
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت شصتویکم
#شجره_طیبه
در صبحی سرد و برفی ، مدرسه «شجره طیبه» در میناب، مثل همیشه پر از شور و زندگی بود. صدای خندههای کودکانه در حیاط میپیچید و دانشآموزان، با لباسهای ساده و دلهای پاک، خود را برای شروع یک روز دیگر از درس و دوستی آماده میکردند. هیچکس نمیدانست که این روز، قرار است به تلخترین خاطرهای تبدیل شود که تاریخ آن منطقه هرگز فراموش نخواهد کرد.
کلاسها آغاز شده بود. معلمها با عشق درس میدادند و بچهها با شوق گوش میسپردند. در یکی از کلاسها، معلم درباره آیندهای روشن صحبت میکرد و از آرزوهایی میگفت که هرکدام از این کودکان در دل داشتند؛ آرزوهایی ساده اما بزرگ: پزشک شدن، معلم شدن، ساختن دنیایی بهتر. اما ناگهان، سکوت کلاسها با صدایی مهیب شکسته شد.
صدای انفجاری سهمگین، زمین و آسمان را به لرزه درآورد. گرد و خاک همهجا را فرا گرفت و فریادها جای خندهها را گرفت. دیوارهای مدرسه فرو ریختند و کلاسهایی که لحظاتی پیش پر از امید بودند، در میان آوار خاموش شدند. حادثهای هولناک رخ داده بود؛ انفجاری که جان ۱۶۵ دانشآموز معصوم را گرفت و قلب یک شهر را داغدار کرد.
مردم میناب، سراسیمه به سوی مدرسه دویدند. مادرانی که نام فرزندانشان را فریاد میزدند، پدرانی که با دستان لرزان آوار را کنار میزدند و معلمانی که با چشمانی اشکبار به دنبال شاگردانشان میگشتند. صحنهای شکل گرفته بود که هیچ واژهای توان توصیف کامل آن را نداشت. امید و ناامیدی در هم تنیده شده بود و هر لحظه، خبر تلختری از دل آوار بیرون میآمد.
در میان این فاجعه، داستانهای کوچکی از شجاعت و ایثار نیز دیده میشد. دانشآموزانی که در آخرین لحظات، دست دوستانشان را رها نکردند. معلمی که تا آخرین نفس تلاش کرد جان شاگردانش را نجات دهد. و مردمی که بدون درنگ، برای کمک به میدان آمدند. این صحنهها نشان میداد که حتی در تاریکترین لحظات، نور انسانیت خاموش نمیشود.
روزها گذشت، اما داغ این حادثه هرگز از دل مردم پاک نشد. مدرسه شجره طیبه دیگر آن مدرسه سابق نبود؛ به نمادی از مظلومیت و از دست رفتن آیندههایی تبدیل شد که میتوانستند فردای روشن این سرزمین باشند. ۱۶۵ دانشآموز، هرکدام دنیایی از امید، آرزو و زندگی بودند که در یک لحظه، از میان رفتند.
اکنون، ماه ها از آن روز گذشته است، اما یاد و نام آنها همچنان در دلها زنده است. هر بار که زنگ مدرسهای در میناب به صدا درمیآید، گویی پژواک صدای آن کودکان نیز شنیده میشود. آنها رفتند، اما خاطرهشان، همچون درختی ریشهدار، در قلب مردم این سرزمین باقی مانده است؛ درختی به نام «شجره طیبه».
✍️علی علیکرمی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت شصتودوم
#بسوز_ای_سعی_باطل
_فراز های"جوشنِ کبیر"ش را با آرامشی عجیب زمزمه میکرد.
قرآن باز شده، روبهروی صورتش گواه است که
او در آن لحظه ی دردناک و پر واهمه ی انفجار،دقیقا مثل پروانه ای آزاد و رها بود که در دشتِ بهشتیِ شقایق ها و ارغوان ها، لبیک گویان میچرخید و سر خوش بود از اذکاری که بر زبان میآورد.
انگار نه انگار که صدای مهیبی در نزدیکی اش اصلا شنیده باشد یا نور و دودِ شعله وَر و نارنجی رنگِ آتش را در اطرافش دیده!
وقتی که همه چیز در این میان،میلرزید و حتی شاخه های گلِ یاسی رنگِ کنارش از ترس به خود پیچیده بودند،زن اما زینب گونه و با صلابت ، یک اخم به ابرویش نیاورد و ثانیه ای درنگ نکرد.
او تنها یک دستش را بالا آورد و بغل گوشش گذاشت تا نوا و نجوایِ مدّاح و روضه را بهتر بفهمد و نگذارد هیچ چیزی مانعِ عبادتِ خالق و محبوبش شود.!🍃
تنها نگرانی اش این بود که نکند شب قدر را به خوبی درک نکرده و از آن بهره ی کافی نبرد.!
آری! پرورش یافتگان مکتب خمینی کبیر و خامنه ای شهید؛؛ این چنین مقاوم و شکست ناپذیرند.!
عزت و اقتدار و پایمردی یعنی همین!
و قطعا پیروزی با چنین مردمی ست!
✍️شیدا امیری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت شصتوسوم
#روایت_فتح
همزمان با تاریکی شب، صدای دلنشین اذان عشاء از منارهی مسجد اهل سنت، در میان هیاهوی جنگ و غرش موشکهای دشمن، طنینانداز شد.
...«عجلوا بالصلوة» – بشتابید به سوی نماز!
این فراخوان، نه فقط دعوتی به عبادت، بلکه ندایی برای قیام بود. قیامی با قلبی آکنده از برائت از مشرکین و دعایی برای نابودی کفر و استکبار در سراسر جهان.
اینجا بندر عباس است، زیر سایهی موشکهای بیامان دشمن، اما در مساجد شیعه و سنی، یک صدا بلند است: مرگ بر آمریکا و اسرائیل!
سرود «خیبر خیبر یا صهیون» در فضا میپیچید
که... یادآور حماسهی فتح خیبر و شجاعت علی علیه السلام است.
«جیش محمد قادمون»
آری...سپاه محمد صلی الله علیه و آله و سلم در راه است!
اینجا، ذوالفقار علی کارساز است.
اینجا، وصیت امیرالمؤمنین علی علیه السلام زنده است. همان که فرمود: اگر در قیام و دفاع از اسلام تعلل کنیم، با لگد دشمنان قسمخورده از خواب بیدار خواهیم شد. امروز، به لطف الهی ذوالفقار علی علیه السلام و عاشقانش، پوزهی صهیونیست و هر کافری را به خاک میمالند تا خیال براندازی و توطئه علیه اسلام و مسلمین را برای همیشه از سر بیرون کنند.
در این شهر، شیرمردان و شیرزنان شیعه و سنی، در کنار هم، با یک هدف و یک آرمان میجنگند: دفاع از اسلام و نابودی دشمنان. آنها میدانند که وحدت، رمز پیروزی است و تنها با اتحاد میتوانند بر کفر و الحاد غلبه کنند.
تاریخ، سرگذشت نابودی دیو صفتان کودککش را ثبت خواهد کرد و گواهی خواهد داد چگونه مسلمانان توانستند با وحدت و ایمان، در برابر ظلم و ستم ایستادگی کنند و پیروزمندانه از وطن اسلامی خود دفاع نمایند.
✍️فرزانه طالقانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت شصتوچهارم
#دایه_دایه_وقت_جنگه
🔷️پرده اول
✍️هر قومی تاریخی دارد و هر سرزمینی روایت مخصوص خود را در دل جای داده و هر روایتی، نمادی مشخص دارد؛ اینجا لرستان است و قوم لر، تاریخ وفاداری و مقاومت را روایت میکند و "دایه دایه وقت جنگه" همان نوایی است که به نماد دفاع از وطن و ایثار و فداکاری تبدیل شدهاست.
کلاس دهم بودم که برای شرکت در مسابقات کشوری تفسیرقرآن به زنجان رفتم؛ مسابقات در دانشگاه زنجان برگزار میشد و محل اسکانمان هم خوابگاه همان دانشگاه بود. وقتی به محل اقامتمان رسیدیم، جمعی از مسئولین و دانشآموزان به استقبالمان آمدند اما نه یک استقبال معمولی! با شروع تشریفات، نوای "دایه دایه وقت جنگه" از بلندگو پخش شد و تیم استقبال که برخی از آنها گُلوَنی(روسری سنتی زنان لر) را به سر بسته بودند، با آن همخوانی کردند؛ این استقبال ویژه ما را غافلگیر کرد. بعدها فهمیدیم برای استقبال هر استانی از نمادهای مخصوص آن استان، استفاده کردهاند. آن روز در زنجان، اولینبار بود که از شنیدن این نوا احساس غرور و افتخار میکردم.
🔷️پرده دوم
دومینبار وقتی بود که حاج مهدی ترکاشوند(مداح لر زبان)، این نوای ماندگار را در حضور امام شهید خواند و از آقا اذن خواست تا قوم لر، کار صهیون را تمام کند!
🔷️پرده سوم
با مامان و زنعمو وارد کوچه شدیم. نبش کوچه دو نیروی امنیتی با ماسکهایی به صورت و اسلحههایی در دست، مردم را به سمت تجمع هدایت کرده و از ورود خودروها به کوچه جلوگیری میکردند؛ به محض دیدن ما گفتند: "از این طرف بفرمایید خواهرا! شهدا رو تازه اوردن، برید که بهشون برسید"
به سمت خیابان انقلاب حرکت کردیم و به شوق زیارت شهدا گامهایمان را بلندتر برداشتیم؛ به خیابان که رسیدیم، ماشین حمل شهدا به وسط جمعیت رسیده بود. پیکرهای مطهر متعلق به اعضای خانوادهای بود که دوشب قبل در حمله دشمن جنایتکار به منزل مسکونیشان به شهادت رسیدهبودند.
صدای آشنایی نوحه میخواند و فضا را ملکوتی میکرد.
چنددقیقهای گذشت تا تابوت شهدا آرامآرام از جمعیت خارج شدند. شدت باران و چترهای بههم چسبیده، مانع دیدهشدن مداح میشد، صدایش آشنا بود اما ترکیبش با صدای باران، قابل تشخیص نبود!
وقتی شروع به صحبتکردن کرد و از اجرا در محضر امام شهید سخن گفت، او را شناختم؛ حاج مهدی ترکاشوند بود...
شروع به خواندن کرد: دایه دایه وقت جنگه، وقت دوسی با تفنگه...زمین بیاسرائیل، چَنی قشنگه...
حالا در شب بارانی و در تجمع شبانه مردم خرمآباد، حاج مهدی ترکاشوند به میان مردم آمده بود تا برای سومینبار آن حس افتخار به نماد مقاومت سرزمینم را در من تداعی کند...
این نوای ماندگار اینبار فقط با خودش حس افتخار به وفاداری و مقاومت را به دلها نیاورد بلکه با شنیدنش چشمها هم مثل آسمان، بارانی شد؛ اینبار همه به یاد آن تصویر ماندگار در بیت آقا و اجرای این نوا در محضر امام شهید افتاده و داغشان تازه شد...
حاج مهدی میخواند و لابهلای خواندن، خطاب به رهبر جوان انقلاب به ایشان اطمینان میداد که جوانان لر پای لانچرها و در خیابانها، تا نابودی اسرائیل ایستاده اند و ما همنوا با او، در این بیعت متفاوت همراهی میکردیم.
✍️عارفه جرشنو
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت شصتوپنجم
#رنگ_صورتی
دیر شده بود. نمیخواستم وسط دعا برسم. من باید حتما دعای فرج اول مجلس را میخواندم تا به دلم مینشست. اما الان میان دنیای دخترکم گیر کردم. او میخواهد لباسش را خودش انتخاب کند. تمام قد وارد کمدش شده است و لباس ها را یکی یکی میبیند و با دیدن هر کدام لبهایش را مچاله میکند بعد دلیلی بر رد آن میزند که مات و متحیر میمانم.
—نه مامان این رنگش بهم نمییاد
—این جیب نداره
—اون....
عجله داشتم اما سعی کردم آرام باشم.
نفس عمیقی کشیدم. کمی عقب رفتم..
نا گهان با پیرهنی زیبا از کمد بیرون آمد و گفت: «پیداش کردم من این صورتیه رو میخواستم.»
پیراهن صورتی تمام پدافند های ذهن من را رد کرد و رسید به آنجه این روزها زیاد شنیده بودم.
اول خورد به آن دخترک کاپشن صورتی
بعد کوله صورتی که از زیر آوار مدرسه بیرون آمده بود و بعد...
بعد .....
رسید به گیر موهای زهرای ۱۴ماهه....
آخ
دستم ناخودآگاه روی قلبم رفت.
چه صورتی زیبایی بود.
به خودم که آمدم دیدم ساجدهزهرایم با همان پیراهن صورتی دارد اشکهایم را پاک میکند.
مامان تو دوست نداری این لباسو آخه من خیلی دوست دارم که...
لبخندی زدم او را بغل کردم
—نه من هم دوستش دارم به نظرم این زیباترین لباس دنیاست.
لباسش را گرفتم و به او پوشاندم موهایش را شانه زدم.
با هم راهی مسجد شدیم. در میان راه بد جور به رنگ صورتی فکر میکردم. به رنگی که این روزها بسیار ترند شده است.
✍️ فاطمه جوهری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت شصتوششم
#من_در_جنگ_متولد_شدم
فرزندانی بودیم که پاهایمان هنوز برای قدم زدن جانی نداشت.
زبان هم هنوز حرفی یاد نگرفته بود. افسانه ها برایم می گفتند ولی در آرامش.دستهای پدرم نوازش گر سرم بود. آغوشش هم پناه خفتن شبانه.
شب برایم وحشت داشت ولی آغوش بابا آرامش.
هنوز منتظر عطر تن بابایی هستم که با پوتین از جلوی چشمهایم دور شد.
هنوز چشم به راه پدر هستم اما افسوس رسم جنگ نوشتن کلمه ی داغ بر سینه ی بازماندگان است.
بله من در میان آتش و خون قد کشیدم.
سال شصت و دو.
بی پدر با رنج دستان مادر
آیاتقدیر را نمی شد بهتر از این نوشت؟
اکنون خودم مادر بزرگ هستم که برای کودکانم قصه می گویم قصه هایی از جنس آرامش و دوباره جنگ نام پدر را برای نوه هایم کم رنگ کرده است!!!😭
از جنس شهیدزنده پای لانچر.
بله! من توهم جنگ را تجربه کردم و حالا کودکان فرزندانم در تنگنای اقتصاد دارند تجربه می کنند!!!
م------رگ بر سناریو نویس ج----نگ
م________رگ بر م________جریان ج___________________
نگ.
کودکانم مرتب می پرسند بابا از روی تخت چرا نمی شود بلند؟
چرا دستانش نمی شود باز؟
چرا پاهای بابا در دستمال پیچیده شده است؟
چرا بابا سخن نمی گوید؟
روایت کردن جنگ برای کودکان سخت است.
آری! کودکانم بر لبه ی تخت بابا آویزان می شوند و فکر می کنند بابا هنوز هم مرد شادی است که می تواند آنها را در آغوش بگیرد.
و این مرد غیرتمند جسمی خسته است که روی تخت فقط نفس می کشد. نفسش هم ابهت دارد.
خدایا صبر زینبی به همسر این مرد بده تا بتواند جای زخمهای جنگ را التیام دهد.
✍️حوا خوشدل
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت شصتهفتم
#کف_میدون
روایت امروز، حکایت مردمانی است که از فرسنگها راه، دل به جاده سپردهاند تا در پایتخت انقلاب اسلامی، سهمی از غیرت و ایمان خویش بر زمین بگذارند.
در روزگاری که بسیاری بار سفر بسته و تهران را ترک کرده اند، همچنان مردان و زنانی هستند که سینهچاک وطنهستند؛ همانهایی که از خانه و آسایش و زندگیِ شخصی خویش دل بریدهاند تا آرامش برای ملت ایران فراهم شود.
دلیرانی که با قلبی اندوهگین، در آواربرداریها مشارکت میکنند، بیهیاهو و بیادعا.
آنها آمدهاند تا نگذارند میدان از دست اهل وطن بیرون رود؛ آمدهاند تا نشان دهند از دل خاک هم میتوان امید ایجاد کرد.
روایت این روزها، روایت رشادت بسیجیان سرزمینم است؛ کسانی که در لحظهی امتحان الهی، کفن بر تن کردند و پای در میدان گذاشتند، نه برای نام و نشان، بلکه برای آنکه در #کفِ_میدان، برای وطنشان میدانداری کنند.
آنان علمداران ایماناند؛ سنگرنشینان بیادعا که تاریخ فردا، نامشان را با احترام خواهد نوشت.
✍️امیرحسین مرادی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
فناوری روایت
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــتهای رویــــــداد #پرونده_روایت_صلح واکـــــآوی راهبــــــردی، تاریـــ
🔻۲ ساعت دیگه تا شروع نشست چهارم
#پرونده_روایت_صلح
🔗 لینک ورود به نشست:
https://fanotech.ir/knxz9
📜روایت شصتوهشتم
#تجمعات_شبانه
گاهی خیابان، شبیه صحنهای میشود که در آن آدمها با زبان دلشان حرف میزنند؛
هر کسی به شیوه خودش، دلبستگیاش را نشان میدهد و تو را هم در آن شریک میکند.
یکی سوار موتور است و دستش را به علامت پیروزی بالا میبرد؛
لبخندی در باد گم میشود و اما حسش میماند.
خانمی از داخل ماشین،
با لبخندی آرام و یک «خدا قوت»،
دلگرمی را مثل نسیم میان آدمها پخش میکند.
مردی پرچم را از پنجره بیرون میآورد
و باد، لبههایش را با مهربانی تکان میدهد.
ماشینی میگذرد که از هر پنجرهاش یک پرچم بیرون زده ...
یکی با لبخند،
یکی با مشت گرهکرده،
یکی با پرچم،
یکی با علامت پیروزی،
یکی با گفتن «خدا قوت»،
یکی با چرخاندن پرچم،
یکی با سینی چای که میگرداند،
یکی با مراقبتش از بقیه…
و حتی آن خانمی که سوار اتوبوس بود،
با لبخند و نشان دادن علامت پیروزی،
خودش را شریک این حال و هوا نشان میداد؛
انگار از پشت شیشه میگفت: «من هم با شما هستم.»
هر کسی، کوچک یا بزرگ،
به شکلی خودش را به آن هدف مشترک نزدیک میکند؛
به احساسی که نامش فقط یک کلمه نیست:
به وطن…
جایی که دلها را به هم گره میزند.
و البته کسانی هم هستند که این مهر را نمیشناسند؛
آن را با تلخی، تهدید، یا حرفهای سخت نشان میدهند…
کسانی که حتی برای ابراز نارضایتیشان از تندی و توهین استفاده میکنند.
چه میشود گفت؟
امیدوارم روزی آنها هم
طعم گرمِ دوست داشتن،
و آرامش و عشقی به نام مهرِ وطن را تجربه کنند. ❤️
✍️یاس مقدم
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
🔻نیم ساعت دیگه تا شروع نشست
#پرونده_روایت_صلح
به خط بشیم تا پای روایتهای ناگفته از صلح بشینیم. منتظر حضور گرم شما هستیم✌️🏻
🔗 لینک ورود به نشست:
https://fanotech.ir/knxz9
📜روایت شصتونهم
#عید_و_مردم_و_کف_خیابان
امسال در دید و بازدید عید بعد از احوالپرسی این سوال مدام تکرار میشد؛
هنوز راهپیمایی میروی؟
اکثریت جوابها:
_اگر نرویم یکچیزی راانگار گم کردیم.
_آره بابا عادت شده، دلمان تنگ می شود.
_همراهپیمایی همکاروان خودرویی.
_حس میکنم سرباز هستم وخیابان سنگر من است.
_همانطور کهکفِ پا، قلب دوم انسانست، راهپیمایی گروهی کفِ خیابان، قوت قلب ایران است...
از جوابها بیشتر مشتاق به رفتن میشدم. تا اینکه شب هفتم عید بعد از اذان مغرب رفته بودیم، منزل پسرعمو از ایشان همین سوال را پرسیدم؛ درجواب گفت: «دوشب میرویم، سه شب خانه میمانیم.»
پرسیدم علت آن سه شب ماندن در خانه مهمان داشتن است؟
با لبخند جواب داد: «نه. هرشب مداحی میکنند حس میکنم رفتم هئیت. در تجمع هنرپیشه، خواننده، شاعر و نویسندهها هستند. شخصیتها از طیفهای مخلتف حضور دارند. تجمعات برای همه طیفهاست. نباید صرفاً شکل و روش برگزاری هیئت باشد. یک به یک میشود به سراغ افراد باسلیقههای متفاوت رفت. من هم با لبخند گفتم: «اگر موافق به تنوع در راهپیماییها هستی. بیا کنار مردم همگام با مردم یک کاری کنیم. یک موکب راه بیندازیم. فک و فامیلهای ما دو طرف، تقریبا دویست نفر میشوند. از آنها جهت همکاری دعوت کنیم . دعوت از شعرا و نویسندگان و خوشنویسان هم با من.»
استقبال کرد. حالا قرار شده با پسرعمو جمعیت را بیشتر کنیم.
✍️حوا زاهدیان
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞