eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
148 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
📜روایت شصت‌و‌ششم فرزندانی بودیم که پاهایمان هنوز برای قدم زدن جانی نداشت. زبان هم هنوز حرفی یاد نگرفته بود. افسانه ها برایم می گفتند ولی در آرامش.دستهای پدرم نوازش گر سرم بود. آغوشش هم پناه خفتن شبانه. شب برایم وحشت داشت ولی آغوش بابا آرامش. هنوز منتظر عطر تن بابایی هستم که با پوتین از جلوی چشمهایم دور شد. هنوز چشم به راه پدر هستم اما افسوس رسم جنگ نوشتن کلمه ی داغ بر سینه ی بازماندگان است. بله من در میان آتش و خون قد کشیدم. سال شصت و دو. بی پدر با رنج دستان مادر آیاتقدیر را نمی شد بهتر از این نوشت؟ اکنون خودم مادر بزرگ هستم که برای کودکانم قصه می گویم قصه هایی از جنس آرامش و دوباره جنگ نام پدر را برای نوه هایم کم رنگ کرده است!!!😭 از جنس شهیدزنده پای لانچر. بله! من توهم جنگ را تجربه کردم و حالا کودکان فرزندانم در تنگنای اقتصاد دارند تجربه می کنند!!! م------رگ بر سناریو نویس ج----نگ م________رگ بر م________جریان ج___________________ نگ. کودکانم مرتب می پرسند بابا از روی تخت چرا نمی شود بلند؟ چرا دستانش نمی شود باز؟ چرا پاهای بابا در دستمال پیچیده شده است؟ چرا بابا سخن نمی گوید؟ روایت کردن جنگ برای کودکان سخت است. آری! کودکانم بر لبه ی تخت بابا آویزان می شوند و فکر می کنند بابا هنوز هم مرد شادی است که می تواند آنها را در آغوش بگیرد. و این مرد غیرتمند جسمی خسته است که روی تخت فقط نفس می کشد. نفسش هم ابهت دارد. خدایا صبر زینبی به همسر این مرد بده تا بتواند جای زخمهای جنگ را التیام دهد. ✍️حوا خوشدل ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت شصت‌هفتم روایت امروز، حکایت مردمانی است که از فرسنگ‌ها راه، دل به جاده سپرده‌اند تا در پایتخت انقلاب اسلامی، سهمی از غیرت و ایمان خویش بر زمین بگذارند. در روزگاری که بسیاری بار سفر بسته و تهران را ترک کرده اند، همچنان مردان و زنانی هستند که سینه‌چاک وطن‌هستند؛ همان‌هایی که از خانه و آسایش و زندگیِ شخصی خویش دل بریده‌اند تا آرامش برای ملت ایران فراهم شود. دلیرانی که با قلبی اندوهگین، در آواربرداری‌ها مشارکت می‌کنند، بی‌هیاهو و بی‌ادعا. آن‌ها آمده‌اند تا نگذارند میدان از دست اهل وطن بیرون رود؛ آمده‌اند تا نشان دهند از دل خاک هم می‌توان امید ایجاد کرد. روایت این روزها، روایت رشادت بسیجیان سرزمینم است؛ کسانی که در لحظه‌ی امتحان الهی، کفن بر تن کردند و پای در میدان گذاشتند، نه برای نام و نشان، بلکه برای آنکه در ، برای وطنشان میدان‌داری کنند. آنان علم‌داران ایمان‌اند؛ سنگرنشینان بی‌ادعا که تاریخ فردا، نامشان را با احترام خواهد نوشت. ✍️امیرحسین مرادی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت شصت‌وهشتم گاهی خیابان، شبیه صحنه‌ای می‌شود که در آن آدم‌ها با زبان دلشان حرف می‌زنند؛ هر کسی به شیوه خودش، دلبستگی‌اش را نشان می‌دهد و تو را هم در آن شریک می‌کند. یکی سوار موتور است و دستش را به علامت پیروزی بالا می‌برد؛ لبخندی در باد گم می‌شود و اما حسش می‌ماند. خانمی از داخل ماشین، با لبخندی آرام و یک «خدا قوت»، دلگرمی را مثل نسیم میان آدم‌ها پخش می‌کند. مردی پرچم را از پنجره بیرون می‌آورد و باد، لبه‌هایش را با مهربانی تکان می‌دهد. ماشینی می‌گذرد که از هر پنجره‌اش یک پرچم بیرون زده ...‌ یکی با لبخند، یکی با مشت گره‌کرده، یکی با پرچم، یکی با علامت پیروزی، یکی با گفتن «خدا قوت»، یکی با چرخاندن پرچم، یکی با سینی چای که می‌گرداند، یکی با مراقبتش از بقیه… و حتی آن خانمی که سوار اتوبوس بود، با لبخند و نشان دادن علامت پیروزی، خودش را شریک این حال و هوا نشان می‌داد؛ انگار از پشت شیشه می‌گفت: «من هم با شما هستم.» هر کسی، کوچک یا بزرگ، به شکلی خودش را به آن هدف مشترک نزدیک می‌کند؛ به احساسی که نامش فقط یک کلمه نیست: به وطن… جایی که دل‌ها را به هم گره می‌زند. و البته کسانی هم هستند که این مهر را نمی‌شناسند؛ آن را با تلخی، تهدید، یا حرف‌های سخت نشان می‌دهند… کسانی که حتی برای ابراز نارضایتی‌شان از تندی و توهین استفاده می‌کنند. چه می‌شود گفت؟ امیدوارم روزی آن‌ها هم طعم گرمِ دوست داشتن، و آرامش و عشقی به نام مهرِ وطن را تجربه کنند. ❤️ ✍️یاس مقدم ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
🔻نیم ساعت دیگه تا شروع نشست به خط بشیم تا پای روایت‌های ناگفته از صلح بشینیم. منتظر حضور گرم شما هستیم✌️🏻 🔗 لینک ورود به نشست: https://fanotech.ir/knxz9 ‌‌
📜روایت شصت‌و‌نهم امسال در‌‌ دید و‌‌ بازدید عید بعد از‌‌ احوالپرسی این سوال مدام تکرار می‌شد‌؛ هنوز راهپیمایی می‌روی؟ اکثریت جواب‌ها: _اگر نرویم یک‌چیزی را‌انگار گم کردیم. _آره بابا عادت شده، دلمان تنگ می شود. _هم‌راهپیمایی هم‌کاروان خودرویی. _حس می‌کنم سرباز هستم وخیابان سنگر من است. _همانطور که‌کفِ پا، قلب دوم انسان‌ست، راهپیمایی گروهی کفِ خیابان، قوت قلب ایران است... از‌ جواب‌ها بیشتر مشتاق به رفتن می‌شدم. تا‌ اینکه شب هفتم عید بعد از‌ اذان مغرب رفته‌ بودیم، منزل پسر‌عمو از ایشان همین سوال را پرسیدم؛ در‌جواب گفت: «دو‌شب می‌رویم، سه‌ شب خانه می‌مانیم.» پرسیدم علت آن سه شب ماندن در‌ خانه مهمان داشتن است؟ با‌ لبخند جواب داد: «نه. هرشب مداحی می‌کنند‌ حس میکنم رفتم هئیت. در‌‌ تجمع هنرپیشه، خواننده، شاعر و نویسنده‌ها هستند. شخصیت‌ها از‌ طیف‌های مخلتف حضور دارند. تجمعات برای همه طیف‌هاست. نباید صرفاً شکل و روش برگزاری هیئت باشد. یک به‌ یک می‌شود به‌ سراغ افراد با‌سلیقه‌های متفاوت رفت. من هم با لبخند گفتم: «اگر موافق به تنوع در راهپیمایی‌ها هستی. بیا کنار مردم همگام با مردم یک کاری کنیم. یک موکب راه بیندازیم‌‌. فک و فامیل‌های ما دو طرف، تقریبا دویست نفر می‌شوند. از آنها جهت همکاری دعوت کنیم . دعوت از شعرا و نویسندگان و خوشنویسان هم با من.» استقبال کرد. حالا قرار شده با پسرعمو جمعیت را بیشتر کنیم. ✍️حوا زاهدیان ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
پویش رفقای همراه سلام✋ «اندیشکده فناوری روایت» تصمیم دارد آثار و تولیدات شما عزیزان را با موضوع شخصیت دریابان و شهادت ایشان 📍در قالب 🔹روایت نویسی 🔹پادکست 🔹عکس نوشته 🔹کلیپ 🔹موشن گرافیک 🔹انیمیشن و.... منتشر نماید. 🔖لطفا آثار خود را جهت بررسی و انتشار به آیدی @fadaei_eslam ارسال نمایید... 🔸آثار برگزیده با قید اسامی تولیدکنندگان منتشر خواهد شد... منتظر آثار ارسالی شما عزیزان هستیم 🍃 ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
@school_activismنشست چهارم_۲۰۲۶_۰۳_۳۰_۱۷_۳۲_۱۷_۲۰۳.mp3
زمان: حجم: 51.7M
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــت‌های رویــــــداد 🔻فایل صوتی باموضوع از دارالفنون تا بیت رهبری روایت دویست سال تاب‌آوری ملی. ‌🎙️استاد عباس صفائی‌مهر ▪️پیوند ویدیو ضبط‌شده نشست ‌▫️نشست سوم (قبلی) 🔻@school_activism
📜روایت هفتادم شب که می شود شیر می شویم و پا در میدان می گذاریم ، نعره می زنیم و حریف می طلبیم. شب که می شود ، شهر عطر دیگری می گیرد ، عطر انتظار ، عطر دل تنگی . نگاهت که به آسمان می افتد ، دلت می خواهد شکافته شود و تا خود خدا بالا بروی . جنس این شب ها خیلی فرق می کند با شب های دیگر . حس می کنی جای فراتر این خیابان هایی ، جایی دورتر از این شهر، احساس می کنی در بیابان های کربلا به دنبال خیمه حسین علیه السلام می گردی . دوست داری برسی و بگویی ، دیدی آقا ، دیدی چقدر می گفتیم اگر ما بودیم شما تنها نمی مانندی. شب ها ی عجیبی است ، شب های قدر انقلاب است . شبها های به خروش آمدن و در آغوش خدا آرام شدن . ✍️صفیه مخلص آبادی فراهانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادویکم ؛لباس ایستادگی و میراث ماندگار مردم بوشهر 🔻از قدیم در رسم بوده که مردم در موقعیت‌های مهم، لباس‌های بومی‌شان را با غرور بر تن می‌کردند؛ لباس‌هایی که فقط پوشش نبودند، بلکه نشانی از ریشه، هویت و ایستادگی مردم این دیار بودند. نسل‌های پیش، در لحظه‌هایی که احساس مسئولیت و همبستگی پررنگ‌تر می‌شد، لباس‌های محلی‌شان را به نشانه‌ی اتحاد می‌پوشیدند و حضورشان را به رخ می‌کشیدند. 🔻اینجا بوشهر است، دیار ؛ جایی که نامش با شجاعت و وقار گره خورده. میان همه‌ی لباس‌های بومی این استان، «» همیشه جایگاه ویژه‌ای داشته؛ لباسی که سال‌هاست مورد استقبال عموم مردم بوده و یادآور دلاوری‌ها، پاکی نیت و غیرت مردمان جنوب است. پوششی که هر بار دیده می‌شود، خاطره‌ی و راه مردان را زنده می‌کند. 🔻امروز هم همان پیوند قدیمی ادامه دارد. این روزها بسیاری از مردم در ، از جوان‌ها تا کودکان، لباس تنگسیر را با افتخار می‌پوشند؛ لباسی که برایشان فقط یک فرم محلی نیست، بلکه نماد دلاوری و یادآوری تاریخ پرافتخار این خاک است. وقتی این لباس بر تن می‌نشیند، انگار تاریخ دوباره جان می‌گیرد و صدای نسل‌های گذشته در دل نسل امروز طنین می‌اندازد. ✍️مسعود عرب‌زاده ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتاد‌و‌دوم از همان صبح نُه اسفند روزهای جنگ را نَشمُردم که یک وقت برکتش کم نشود اما خدایی برای روز هیجدهم، از جَزر و مَدِ میدان نشین ها،کم مانده تار و پودِ زمین لاخ لاخ شود. خودمانیم، خون باید جان داشته باشد که زورش برسد خیابان را قُرُقِ آدم هایی کند که تا همین یک ماه پیش باهم صد پُشت غریبه بودند و گِرد آوری شان قُفلی می زد اما حالا انگار یک روحند که یک دست، بالای همه دست ها قَپاندتش توی تَن هایشان. مگر اینکه خون زنده باشد که «کن فیکون کند» وگرنه قلب آدمیزاد اگر از ریلِ تپیدن بزند بیرون خون لخته می‌شود توی رگ ها. آدم مُرده دَم ندارد که گرم باشد چه برسد به اینکه خلق الله را یکشبه از کثرت خانه ها و کوچه ها بکشاند به وحدت میدان! بعضی ها یک جوری سر جای هر شبشان هستند و دَم گرفته اند «بزن که خوب می زنی» انگار که سند ایستگاهشان مِلک طلقِ ننه بابایشان است. از حیثِ «مالِ خودمانست به کسی نمی دَهیمَش» می گویم! حیثِ «خودمانی شدن خیابان!» ما توی ماشینمان میدان گزمائی می کنیم. با صد تا توجیه عقلی و شرعی برای سوزاندن بنزین لیتری ۳۰۰۰ تومان. تا اینجای شب هیجدهم چیزی کاسب نیستم. سوژه ای که خرجِ روایتم کنم. حرف و حدیثی که آن قدر نو باشد که بشود بُرِش عمقی متن! توی دور آخر میدان گزمائی چشمم می اُفتد به سمت راستِ جمعیت! پسر هودی مشکیِ کچلی به دختری که دُرسِ سفید پوشیده حرفی می زند که دخترک عین ترقه آبشار اژدها منفجر می شود و یک لحظه روی کفش های اسپورتش بند نیست! دودِ آبشار در کسری از ثانیه جوِ میدان را پُر می کند!. به‌ یکی که دود آبشار اژدها زده زیر دماغش می گویم«چخبره؟» می گوید « میگن نتانیاهو رو زدن!» به «مُوسیو اوف» که با یک دستش عَلمِ جنودِ «بقیة الله»را گرفته و با یک دستش گوشی را و آرنجش را تحویل فرمان ماشین داده نگاه می کنم! بی آن که حرفی بزنم می گوید :«من الان یک ساعتِ گوشی دستمه.هیچ جا نزده! چو انداختن» توی گروه ها و کانال های گوشی خودم نگاه می کنم! حق با موسیوست! «چو انداخته اند...» کی و چرا!!! خدا می داند... خیلی ها دور میدان یک لنگه پا ایستاده دارند گوشی شان را زیر و رو می کنند که جواب سقراطِ دیر باورِ درونشان را بدهند که گفته «مگر شهر هرت است! مرجعیت اخبار از عهد آدم با رسانه بوده» از خیابان گزمائی که بر می گردیم آخرِ شب است. تازه چشم هایم گرم شده که با صدای گرومپ شدیدی کل خانه بندری می رود! بین خواب و بیداری می گویم«چقدر جنگ نزدیک شده!» و دوباره چشم هایم گرم می شود! خواب می بینم توی میدانیم!زمین زیر پای آدم هایی که از خوشحالی روی کفش هایشان بند نمی شوند لاخ لاخ می شود اما به روی خودش نمی آورد. منبع موثقی خبر گذاشته «بنیامین مُرد». توی خوابم خدا به دمِ مظلوم عروسی را به کوچه ما رسانده... ✍️طیبه فرید ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادوسوم منم پایه‌ام هرشب شام خورده _ نخورده، از خانه می‌زنیم بیرون. با نزدیک شدن به وسط شهر، کاروان خودرویی ، با شورو حال خاصی آمادگی دفاع ازوطن را حاضری می زنند. صدای پخشِ‌ماشین بالا کشیده و رجز خوانی مداحینِ با غیرت در کوچه و خیابان‌ها می‌ریزد. " بزن که خوب میزنی..." از هر شیشه‌ای که پایین است، دستی بیرون مانده و پرچم سه رنگ خودنمایی می کند و در باد ملایمی خودرا به هرسمت رها کرده و موج می‌زند. چند پرچم کوچک از محمد مهدی می‌گیرم . نگاهم به سمت ماشینی که کودکی با شیشه شیر در دستش به سیلِ جمعیت می‌نگرد، سنجاق می‌شود. شیشه را پایین می‌آورم و دستم را دراز می‌کنم سمت او. پرچمی با عشق پیش کش می‌کنم. لبهایش به شیشه شیر بند است، با چشمان قشنگش می‌خندد. این روزها بچه‌هایمان از شیرخواره تا نوجوانِ ۱۰،۱۲ ساله، کف خیابان، دراین بحبوحه‌ی جنگ، بی‌خبر و بدور از چشم والدین، بزرگ می شوند. انگار که نوار فیلم زندگی را به دورتند زده باشند، زودتر از موعد با رهبر، بزرگان کشور، عشق و معرفت و مرامِ شهدا، آشنا می شوند. این شبها درس زندگی را از شعارها، مقاومت مردم در میدان‌های شهر، همدلی و هم زبانی را خیلی بهتر از ما بزرگترها، می آموزند. دردلم خدارا شکر می کنم و به امام زمانم می‌گویم: "ببین سربازانت رو که هم پای پدرمادرها به صحنه اومدن؟ ببین چطوری پرچم وطن رو با تمام قدرت تکون می دن؟ کل دنیا رو با دستانشان‌ تکون میدن و آدما رو از خواب غفلت بیدار می‌کنن ." ✍️زهرا پرچگانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞